“اهل کاشانم…روزگارم بد نیست”….

کنسرت گروه شیدا و لطفی بزرگ بهانه ای بود تا توجه ام به خواننده ی گروه بیشتر جلب شود…هرچه باشد در کنار ساز استاد لطفی نشستن و آواز خواندن سالهاست که کمتر نصیب خواننده ای شده است….آنهم جوانی از دیار کاشان….خواننده ای که جناب لطفی محدوده ی صدایش را با استاد شجریان مقایسه کرده است باید حرف های زیادی برای گفتن داشته باشد…او با چهره جوان و حالت مخصوص به خودش آواز می خواند و انصافن در کنار استاد خوش می درخشد به گونه ای که تو را به باز دیدن های بسیار تشویق می کند….

” چین زلف مشکین را بر رخ نگارم بین/حلقه های او بشمر عقده های کارم بین…..نقد هر دو عالم را باختم به یک دیدن/ طرز بازیم بنگر شیوه قمارم بین”…

…و این دید و باز دیدن های بسیار درست در زمانی اتفاق می افتد که درون، خسته و غمین از ملالت تکرار، آوا و نوای جدیدی طلب می کند تا در این زمانه ی سرعت های لجام گسیخته، اندکی – نه بیش از اندکی- وجودت را تکان دهد از سرخوشی….شیدایی بخشد و آرامش درونت شود… من من را ناگزیر کند به بازیافتن خلوت فراموش شده و اندک زمانی از این هیاهوی هیچ و پوچ به دورم کند…و می خواهم لذت ببرم از صدای کسی که هنوز حجب و حیایش را نفروخته است و آلوده بازی بالا نشینان نشده است…هنوز می خواند و می داند و نمی سازد و نمی فروشد….هنر را به خاطر هنر بودنش عرضه می کند و کیسه ای برای آن ندوخته است با همه ی گرفتاری ها و معذوریت هایش…شنیدن این صدای بی پیرایه، گیرا، خاص، قدرتمند و نمکین که تلاش فراوان دارد ریزه کاری های آوازی را نیز رعایت کند بسیار لذت بخش است و مسحور کننده…

معتمدی در اوج جوانی پخته و سنجیده می خواند و معدود کارهایش جای بحث و کنکاش بسیار دارد…از بداهه خوانی صوفی با سینا جهان آبادی گرفته تا برف خوانی و بدرود با بدرود علی قمصری و گاهی سه گاهی پویا سرایی که هر کدام یک اتفاق است در این زمانه ی کم اتفاق… ادای دین نسل جوان و با دانش موسیقی است به جامعه جوان شده خواهان آثاری متفاوت و دیگرگون…زمانی اگر شعر حافظ با صدای استاد شجریان در جامعه جایگاه خود را پیدا کرد و به میان مردم رفت اینک نسل جوان می بینید و می شنود که شعر استاد شفیعی کدکنی بر بال ساز و آواز می نشیند و مفهومی چون مرگ آنچنان فیلسوفانه بیان می شود که مبهوت می شوی از این همه ذوق و هنر…کافی است به حالات مختلف موسیقی و اجرای تصنیف ” ندانم کجا می کشانی مرا” به دقت گوش کنی تا اجرای پرسشگرانه پر از ابهام را در مورد این موضوع مهم فلسفی ببینی و بشنوی….به نظر می آید باید از دوران می و گل و دلبر و باغ و بستان گذر کرد و پنجره هایی به دشت اندیشه های نو باز کرد….”تسبیح” موضوع مشابه ای دیگری است که در همین فضای غبارآلود پرسش های بی پاسخ مطرح می شود…موسیقی و آواز لغزان و غلتان این اثر همچون دانه های تسبیح بر روح و روانت اثر می گذارد و مستت می کند…. که مستی اش اینبار نه از بی هوشی است که از جنس اندیشه است و فکر و ذهنت را درگیر می کند و ابهام فلسفی موجود وجودت را سیراب می کند…

” می چرخد این تسبیح و دستی هیچ پیدا نیست…

پشت سر هم دانه ها یک ریز می آیند ….یک دانه روشن…دیگری تاریک…

ریز و درست دانه ها در رشته ای باریک….نه می توانی رشته را دیدن ….نه دست را در کار گردیدن

می چرخد این تسبیح و عمر ما ….پایان پذیرد عاقبت…اما…”…..

معتمدی با ارائه همین چند اثر هنری ثابت کرده که در ارائه آثارش وسواس بسیار دارد و ضمن دلبستگی به موسیقی سنتی و اصیل، دل دریا زدن هم دارد و مرد سکنی گزیدن در ساحل امن نیست… از همین روست که روزی درکنار استاد لطفی یاد شیدای سه دهه پیش را با اجرای هنرمندانه و پرخطر ” ایران ای سرای امید” زنده می کند و روز دیگر دلشدگان استاد علیزاده را در حضورش یادآوری می کند….روزی مولانا وار شمس را می طلبد و روز دیگر با اوج صدایش تمام ابهام زندگی و مرگ را فریاد می زند… دست آخر هم با رزاریو -خواننده اسپانیایی- تلاش می کند پیوندی بین موسیقی ایرانی و فلامنکو ایجاد کند و گامی در مسیر جهانی شدن هنر اصیل ایرانی بردارد….

معتمدی در کنار صدای خوب اخلاق پسندیده و نیکویی هم دارد…دوستدارانش را دوست دارد و سلیقه و نظر آنها برایش مهم است…این را از اندک ارتباط مستقیم و گاهی به واسطه ی دوستانش فهمیده ام و دیگران نیز بر این نکته تاکید می کنند که ” اهل کاشان است و روزگارش بد نیست” و خدا کند که تا همیشه اهل کاشان بماند…..!

و در آخر شادباشی به مناسبت ۲ مهر زادروز محمد معتمدی و آرزوی سلامت و شادکامی برای او که امید موسیقی ایرانی است و بخشی از خاطرات حال و آینده نسلی ست که در حال عبور از جوانی و ورود به میان سالی است……