قصه ی شنگول و منگول
در راستای رسالت خطیر پدری ، بعضی شب ها وظیفه حیاتی و تاریخی قصه گویی بر عهده ی بنده ی حقیر گذاشته می شود- به اجبار- … بنده هم خسته و کوفته از گرفتاریها و مشغله های روزمره ، ناگزیر در برزخ خواب و بیداری با استعانت از حافظه ی نیمه بند خود چیزهایی سر هم می کنم و تحویل دختر کوچولو می دهم…
- یکی بود یکی نبود…غیر از خدا…(خر….پف…خر..پف…)
- بابا قصه…(به سبب جیغ بچه ، چرتمان پریده و دریده می شود…!)
- غیر از خدا هیشکی نبود…
- یه شنگول بود یه منگول و یه چی…؟ حبه ی انگور کیلویی ۲۰۰۰ تومن…و یه مامان بزی…بز تویی که فکر کردی خیابون جای قرتی بازیه…مردک تازه به دوران رسیده ی چلغوز…بزنم آسفالتت کنم…بهتره بری ماشین لباس شویی سوار شی…الدنگ بی فرهنگ…
- چی می گی بابا….؟
- یه روز آقا گرگه می یاد در خونه ی مامان بزی..در می زنه…چی می گه ؟
- می گه کیه کیه در می زنه…
- نه دیگه…می گه کیه کیه زنگ می زنه…
- گرگه می گه منم منم …
- بچه ها می گن نمی خواد شعر بگی …از تو آیفون تصویری خودمون فهمیدیم کدوم خریه…خر خودتی…فکر کردی می زارم هر غلطی که دلت خواست بکنی…کار رو ماست مالی کردی فکر کردی نمی فهمم…سه برابر پول گرفتی فکر کردی هالو گیر آوردی….می ندازمت گوشه ی زندون تا بفهمی هر کیلو ماست ، کره ، پنیر ، روغن ، قند ، شکر، رب گوجه، پودر رختشویی..اوه اوه نگو که دلم کبابه…چقدر گرون شده…این آخری که نوبر شده…