یک آغوش بی ریا

هنوز چند متری مانده تا به روی سن برسد...سلانه سلانه قدم بر می دارد...دستانش را از آن فاصله باز می کند تا در آغوش گرفتن همکار و همچراغش برای شاهدان باور پذیر شود...همکاری را که هم از نظر سن و سال و هم تجربه ی کاری و تولید آثار ماندگار در مرتبه ای پایین تر از اوست بی پیرایه و بی هیچ غروری در آغوش می گیرد و می بوسد...تا به همه ی ۴۰۰۰ نفر جمعیتی که در جشن خانه ی سینما حضور دارند و به دیگرانی که پای تلویزیون بخش های سانسور شده ی این جشن را می بینند بفهماند که اگر دم از فرهنگ می زنیم صرف یک ادعای روشنفکر مآبانه نیست...اگر ادعا می کنیم که هنرمندیم رفتارمان هم هنرمندانه است...اگر باور داریم که خانه ی سینما خانه ی ماست می دانیم چگونه حرمت اهل خانه را نگه داریم...

یازدهمین جشن خانه ی سینماست...همه هستند...از بزرگانی چون عزت الله انتظامی و جمشید مشایخی گرفته تا جوانترهایی چون شهاب حسینی و رامبد جوان...فرقی هم نمی کند چند اثر ماندگار در کارنامه ات ثبت شده مهم این است که اهل خانه ای...پرویز پرستویی بزرگ دست استادش را می بوسد...باران کوثری جایزه گرفتنش را مدیون بیتا فرهی می داند و دهها صحنه ی زیبا و بدیع دیگر...اما در این بین حرکت پوراحمد در به آغوش کشیدن میرکریمی آنقدر زیبا بود که هنوز هم می توانم وقار و سنگینی قدم هایش را احساس کنم...

پوراحمد و میرکریمی

حسرت بر دلمان می ماند که چرا موسیقی ما جشنی ندارد که در آن همکاری ، همکارش را بی ریا در آغوش بگیرد آنگونه که باورمان شود.....مگر نه اینکه اهل موسیقی ما سالها با حافظ و سعدی و مولانا زندگی کرده اند و مایه ی کارشان سخنان و اشعار نغز است؟...پس چرا فضای موسیقی فضای تهمت و بهتان و انگ و خوارشمردن یکدیگر است...چرا حرمت افراد نگه داشته نمی شود...چرا منتظرند تا کوچکترین اشتباهی-سهوا یا عمدا-از کسی سر بزند تا بر زمینش بکوبند...و بسیاری چراهای دیگر...

علیزاده ی عزیز هم آنجاست...او هم خانه ی سینما را خانه ی خود می داند....

یک قرار دوستانه

یک تلفن ساده و طرح یک بیست سوالی از طرف یک ناشناس بهانه ی خوبی بود برای اینکه فلاش بکی بزنم به چند سال قبل...سالهای دانشکده...و گذشته ای خاطره انگیز را مثل سکانس های فیلم مرور کنم...تصویر دوستان در ذهنم نقش می بندد....

....صدا خیلی آشنا بود...اگه غلط نکنم حسام بود؟....حسام عشق فیلم...بچه ی باحالی که من کشته مرده ی فیلم های اسپیلبرگیش بودم...اگه خدا لطف می کرد و امکانات و استعداد بیشتری به این بشر می داد احتمالا استادای دانشگاه رو تو فیلمش به دایناسورهای پارک ژوراسیک تبدیل می کرد....خدا رحم کرد...یادمه دم در دانشگاه به مدل موهاش گیر داده بودن و حسام بیچاره هم که دیده بود قسم حضرت عباس و جون مامانم اینا افاقه نمی کنه مجبور شده بود عکس جد و پدرجدش رو بیاره تا ثابت کنه مدل موهاش ارثیه.......

....نه...حسام نبود...حسام یه جورایی صداش فرق می کرد...یکی داشت تو گوشی داد می زد...شایدم محمد بود....بچه بامرام و بامعرفت تهران...خیلی باصفا بود...بیشتر وقتش رو با بچه های شهرستان می گذروند...یادم نمی ره روزی رو که بعد سالها بهش زنگ زدم...داشت میرفت بیمارستان...تازه بابا شده بود...چند تا رفیق تخس تهرونی هم داشت که همه ی دلخوشیشون فیلم کردن رضا با اون هیکل ۲۰۰ کیلوییش بود...مهدی...حسین بد کرمونی با اون چشمای خمارش که وسط راه-مثل دیوونه ها- معماری رو ول کرد و اومد کامپیوتر...

...نه..محمد هم نبود...احسان....شاید احسان بود...بد مشهدی که شانس آوردیم حسام کارگردان هالیوود نبود و گرنه باورش می شد نیکلاس کیجه...پای فیلمبازیهاش که می نشستی یهو می دیدی ساعت ۲ نصف شبه...از فیلم کردن استادا گرفته تا تار نوازی به سبک جلیل شهنازش...هر کاری از دست این بشر بر می اومد.....تاری داشت که از جد بزرگوارش ارث برده بود...اینقدر بد می زد که هر شب جدش به خوابش می اومد و التماس می کرد که نزنه...یادش به خیر...روزی نبود که چند ساعتی با هم درد دل نکنیم...خودم هم هنوز در حیرتم که این بشر کجای رفتارش به آدمیزاد شبیه بود که شده بود سنگ صبور من...آهای احسان...اینقدر شلوغ بازی در نیار....ببین چی می گم...دلم برات خیلی تنگ شده...

شایدم امین بود....پسر مثبت دانشکده که وقتی سوزنش گیر می کرد آخر بچه باحال بود...یادم نمی یاد بهش گفتم یا نه...امین چارچوب داشت...عقیده داشت...درست یا غلط ولی واسه حرفاش دلیل داشت...و من از همین داشتنهاش خوشم می یومد...یاد اون سفر شمالی که با هم رفتیم به خیر.....خنکای پاییز بود و نم نم بارون....امین گوش کن یکی داره می خونه......."وقتی می یای صدای پات از همه جاده ها می یاد..."....سفری که کیانوش با اون صدای کلفت و نکره، بانیش بود...خدا بیامرزه این پسر رو...چه زود و ناباورانه از پیش ما رفت...افشین می گفت خیلی هم ساده رفت...خیلی ساده....دلم برات خیلی خیلی تنگ شده کیانوش.....

مسعود هم بود...لنگه ی خود امین...باحال و خوره ی دیجیتال...وقتی به یک الکترون گیر می داد تا جد و آبادش رو جلوی چشمش نمی آورد ول کن نبود....آخرین بار چهارشنبه سوری ۲-۳ سال پیش دیدمش...نمی دونم چی شده یک کم بی معرفت شده...شایدم ازدواج کرده و طفلی بی تقصیره....

نه...نه..مسعود هم نبود...حسابی کلافه شدم...صاحب این صدای آشنا کیه؟...اکبر....فکر کنم خودشه...بچه ی محلات...همون که صد برابر وزنش کار می کرد...بهم گفت می خوام ببرمت شهرمون یکی از عجایب هفتگانه رو نشونت بدم...راست می گفت بنده ی خدا...یک میدون داره این شهر که ۷۰ بار دورش طوافت می دن حالیت نمی شه.......

ولی صدای اکبر هم نبود...یکی داره پشت خط به حافظه ی ضعیفم نیشخند می زنه...قاطی کردم...کی می تونست باشه؟....رضا...کامران..محمد...شهرام...فرد...بابک...مجید..... علی...سعید...شهاب...حسین...چند لحظه تصاویر رو از ذهنم پاک می کنم...تمرکز می کنم...خودشه...مطمئنم خودشه...

....فرزاد تو کجا اینجا کجا؟....یادی از ما کردی بامعرفت...نمی دونم چرا وقتی اسم فرزاد می یاد ناخودآگاه یاد قرارهای دوستانه می افتم...درست مثل همون قراری که چند سال پیش گذاشت و بچه ها رو دور هم جمع کرد و عجب کار باحالی کرد....

مثل اینکه قراره دوباره دور هم جمع شیم....خدا کنه اینبار همه بیان و کسی عذر و بهانه نیاره.....

ساز من توتم من است...(سطرهایی برای پرویز مشکاتیان-2)

بخش اول این نوشته را اینجا بخوانید...

سری به آرشیوت می زنی...ناخودآگاه از بین صدها اثر، چشمت بر روی اجرای چهارگاه آلبوم دستان می لغزد....انتخاب-اجرا....."چهارگاه آغاز می شود...."

گوش جان می سپاری....آغشته که نه آلوده می شوی....حال در این شرایط قصد داری چند سطری هم در موردش بنویسی...سخت است و دشوار...به اندازه ای که دستت به تعریف و تمجید نمی رود چه برسد به درد و دل هایی که طعم گلایه دارد.....

حیران در تردید نوشتن و ننوشتن، محو شنیدن می شوی و معلق می مانی در فضایی مابین حس شیرین شنیدن و تلخ نوشتن...شک می کنی...و تاسف می خوری به اینکه چرا او سازش را که زمانی شیواترین صدایش بود به کناری نهاده و راه و رسم دیگری را برای بیان حرف هایش انتخاب کرده است...مگر نه اینکه او خالق همین چهارگاهی است که هوش از سرت می برد...پس چرا سازش ناکوک شده است....چرا فالش می خواند....و باز هم تاسف می خوری که چرا شهسوار اینچنین نافرم می تازد...

آرشیو حرفهای او را در این چند سال ورق می زنی...مصاحبه..مصاحبه...حرف...حرف و آنقدر حرفهای تکراری که خسته می شوی...به راستی چرا او اینقدر آلوده رسانه شده است...رادیو،روزنامه،ویژه نامه،تقدیرنامه و دهها نشریه ای که تصویرش بر روی جلد آنها نقش بسته است...مگر او جوان ۲۰ ساله ایست که نیاز به تعریف و تمجید اینچنینی داشته باشد...می خواهد خود را به کدام گروه بشناساند؟...هم نسلانش؟...و شایدم برای نسلی که تنها اسمی از او شنیده است...نه "دستان"ش را نیوش کرده و نه با "آستان جانان و دود عود و ...." زندگی کرده است....

"چهارگاه به میانه می رسد...."....بله....سخن از مشکاتیان عزیز است...

پرویز مشکاتیان

مشکاتیانی که همیشه از جفایی که بر موسیقی رفته است و می رود گلایه می کند...و برای خیلی ها سوال است آیا واقعا مشکاتیان درد موسیقی این مملکت را نمی داند که هنوز هم از جوری که بر ساز در رسانه ی ملی می رود ناله می کند؟...هنوز حضورش را در تلویزیون منوط به نشان دادن ساز می کند و چه توقع عبث و انتظار بیهوده ای...مگر نمی داند همانگونه که موسیقی را ، یک فتوا از بایکوتی تیره و سیاه خارج کرد یک فتوای دیگر لازم است تا گل و بوته و اسب و دسته بیل و چرخ گاری جای خود به ساز بدهند؟..یعنی نمی داند کاری از دست هیچ کس ساخته نیست؟...مگر یادشان رفته است که رئیس وقت این رسانه را با آن پشتوانه محکم سیاسی به خاطر نمایش ارکستر از تلویزیون در هنگام اجرای "ای ساربان آهسته ران" با صدای مهرداد کاظمی به میز محاکمه و مواخذه کشاندند؟...و آن گرفتاریهای بعد از آن؟

اجازه بدهید موضوع را از زاویه ی دیگری ببینیم.....ساز اهمیت دارد...نوازنده هم مهم است حتی به اندازه خواننده...بودنشان لطف و زیبایی اجرا را در نظر مخاطب بیشتر می کند....همه ی این بحث ها درست و متین...اما ساز را آنقدر هم مقدس نکنیم که از سوی دیگر بام بیفتیم...مردمی را که تنها دلخوشند هنرنمایی هنرمندانشان را بی دغدغه ی صف های طولانی و بلیطهای آنچنانی از این رسانه ی فراگیر ببینند به خاطر تقدس خودساخته ای که به ساز بخشیده ایم محروم نکنیم...مردم خود می فهمند و اگر قرار به اعتراضی باشد تک صداها را به هزاران و میلیون ها صدای اعتراضی تبدیل خواهند کرد که اگر امید فرجی باشد در این است....می توان به جای بهانه گیریهای مشمئزکننده ،مانند رضا شفیعیان عزیز در پس گل و بوته و تنگ ماهی سنتور زد و مردم را تا ساعت ها بعد از نیمه شب به عشق موسیقی بیدار نگاه داشت...

سطر به سطر تاریخ موسیقی این مملکت پر است از جور و جفایی که بر موسیقی رفته است...سه تارها را از بیم تهدیدهای آشکار و نهان در زیر قبا پنهان می کردند تا از گزند کوته اندیشان در امان بمانند...اما به عشق موسیقی و مردمی که تنها حامیان آنان بودند،مرارت ها را به جان خریدند و ریشه بی جان موسیقی این مرز و بوم را جانی تازه دادند....چه اعتقاد دارم که جان مایه ی هنر سختی هاییست که بر آن می رود...روح هنرمند را صیقل می دهد و هنرش را اجر و قربی درخور می بخشد که اگر غیر این باشد هنری سفارشی خواهد شد و به بیانی دیگر درباری...و کدام هنرمند درباریست که نامش در حافظه موسیقیایی این مملکت مانده باشد؟....

بله...سخن از پرویز مشکاتیانی است که در سالهای اوج پختگی،شخصیتی احساسی شده است....و آنهم نه احساسی هنری که احساسی رسانه ای...به هر دلیل موجه و غیرموجه ای، کنسرت دوست،همکار و همدم سابقش را ترک می کند...بعید است که نداند حفظ حرمت میزبان بر میهمان واجب است؟...بعید است که نداند کوچکترین حرکتش را صدها دوربین و خبرنگار رصد می کنند؟...فردای آنروز با یک خبرگزاری رسمی مصاحبه می کند و عنوان می کند که لطفی عقبگرد داشته است...و طوری سخن می گوید که هر کس نداند گمان می کند همه ی شاهکارهای موسیقی در این چند سال خلق شده است که حال از لطفی پیر متوقع باشیم شاهکاری از جنس آن سالها خلق کند....لطفی در ایران نبود ولی شما که بودید و بهتر از همه می دانستید چه بر سر موسیقی رفته است...چه آنها که از بیرون ناخواسته و ندانسته شاخ و برگ این درخت بی بنیه را زدند و چه آنها که در درون خواسته و دانسته ریشه را نشانه رفتند...

سخن از پرویز مشکاتیانی است که حاضر نیست با صدا و سیما همکاری کند...به همان دلایل کهنه و نخ نما شده ای که در این شرایط لابدی،شنیدنش کلافه ات می کند...اما به هر دلیلی که در ادامه به آن خواهیم رسید با رادیو و تلویزیون مصاحبه می کند...مبارک است...اشکالی هم ندارد که به استودیو نرود و در خانه ی خودش بماند و از پشت تلفن حرف بزند...قرار است از مشکلات اجرای کنسرت در کشورش سخن بگوید...باز هم مبارک است و میمون...اما در مقابل شاگرد و همکارش که صراحتا شجریان را تاجر موسیقی می داند و نه هنرمند موسیقی،سکوت می کند...و سکوت او مهر تاییدی است بر آنچه که نه تنها ظلم به شجریان است بلکه ظلم به خود اوست...ظلم به موسیقی این مرز و بوم است که به اندازه ی کافی دشمنان دندان تیز کرده ای دارد...ظلمی که از یک خود زنی ریشه دار تاریخی در موسیقی این مملکت نشات می گیرد.....و باز این نکته در ذهنت نقش می بندد که نامبارکا...ایشان اینبار هم آمده است حرفی از جنس حرفهای اینروزهای خود بزند و برود...آنهم در چارچوب همان حرفهایی که به لطفی زد...با این تفاوت که اینبار از زبان شاگردش...

سخن از پرویز مشکاتیانی است که صدا و سیما را تحریم می کند...حتی دیدن برنامه هایش را...چون به موسیقی جفا می کند...بها نمی دهد...عقیده ایست حق و نظریست صائب...اما به طور اتفاقی برنامه ای را که در یک ساعت کم بیننده ی نیمه شب پخش می شود می بینند و فردای آنروز در وب سایت شخصی خود فریاد وامصیبتا سر می دهند که ارکستر سمفونیک می خواهد کاری را که شجریان به طور فاحش هشت بار از ریتم انداخته است اجرا کند...و با لحنی طعنه دار نصیحت می کنند که بهتر است آقای مشایخی در این زمینه قبل از هر گونه تعاملی با یک موسیقیدان آگاه-لابد خود ایشان- مشورت کند...باز هم یک حرکت نپخته و احساسی...بر فرض که شجریان این چنین خبط بزرگی هم کرده باشد...با فریاد زدن این نکته چه چیزی را می خواهید ثابت کنید؟...ضعف شجریان را....؟ یا نکند قوت خود را؟....و جالب اینکه پس از یک دیده بوسی ساده در پشت صحنه ی کنسرت گروه آوا با شجریان، ناگهان لینک خبر از صفحه اول وب سایت برداشته می شود...مثل اینکه طعم این روبوسی آنقدر دلچسب بوده که در عرض چند ثانیه ضعف شجریان را برطرف کرده است...(خدا بزرگتر از آن است که وصف شود....)

"چهارگاه به حماسه می رسد......."

خوشایند باشد یا نباشد...شیرین باشد یا نباشد....دوست داشته باشیم یا نداشته باشیم....رفتاری که جناب مشکاتیان در پیش گرفته است-درست بیندیشم یا نیندیشم- انسان را به یاد ستاره های افول کرده ای می اندازد که باور ندارند افولشان را و برای اینکه باز هم ستاره باشند دست به دامان ابزاری می شوند که تا دیروز وظیفه داشتند هنر آنها را به گوش مخاطب برساند و اکنون به تریبون خرده گیری و حریف به میدان نبرد طلبیدن آنان تبدیل شده است....شاید از این طریق بتوانند ثابت کنند که هنوز هم تک ستاره ی این شب ابری هستند......

زن ایرانی،ازدواج مجدد و سهمیه بندی بنزین!

راننده تاکسی می گفت :"می دونین...به نظر من این طرح چی بود اسمش؟...آهان...امنیت اجتماعی به طرح سهمیه بندی بنزین ربط داره...ملتفتین چی می خوام بگم که؟...اول اونو راه انداختن که......"

سرم رو از شیشه می برم بیرون...تو این گرما باد خنک بیشتر می چسبه...اصلا به من چه کدوم طرح به کدوم طرح ربط داره.............چند ماه گذشته...اون روز نفهمیدم راننده تاکسی چی می گفت..یعنی راستش هنوز هم نفهمیدم....ولی حالا می دونم که سهمیه بندی بنزین به هر چی ربط نداشته باشه به طرح پیشرفته و مذکرپسند "شرایط جدید ازدواج دوم و احتمالا سوم و الی تا ماشاالله مردان شریف،نجیب و پاکدامن پارسی" ربط داره...طرحی که بر اساس اون برای ازدواج مکرر آقایان دیگر نیازی به اجازه همسر قبلی نیست و فقط توانایی مالی و اینطور چیزها با تشخیص دادگاه،ملاک عمل خواهد بود...

و اما ربطش...

  • تنوع و تعدد زوجتین باعث تمایل آقایون به حضور در منزل می شه..چرایش هنوز بر من روشن نیست ولی تحقیقات اینو می گه....بنابراین آقایون مجبور نیستن برای دو زار پول بی ارزش آواره ی خیابانها و اتوبان های شهر بشن و مسافرکشی کنن...پس مصرف سوخت پایین می یاد...پس صدای کسی در نمی یاید...پس بزن عشقی که "بابا کرمی تو والله..دشمن غمی تو والله...."

و محاسن این طرح:

  • مبتنی بر عدالته...چون مرد موظفه عدالت رو بین همه زوجتین رعایت کنه...یکیش عدالت مالیه...بقیه اش رو نمی دونم...تحقیقات مثل اینکه می دونه ولی روش نمی شه بگه......
  • قبلا گفتم که باعث کاهش مصرف سوخت می شه...اینو من نمی دونستم ولی تحقیقات می دونست بهم گفت...
  • کلا باعث صرفه جویی می شه...نمی دونیم در چی...شما هم زیاد فکر نکنید خوب نیست...
  • طرح تعادل آوریه...همه ی خرج و برج بچه ها رو دوش یک خانواده نمی افته...بین خانواده های مرتبط تقسیم می شه....
  • در جهت حمایت از زن هاست...چون مثلا مجبور نیستن ۱۵ تا بچه رو تر و خشک کنن...اگه ۴ تا هوو داشته باشن کافیه ۳ تا بچه رو بزرگ کنن و این یعنی یک پنجم شدن زحمات و شب بیداریهای خالصانه زنها...
  • یک جورایی با طرح منوریل هم ارتباط داره...ربطش رو نمی دونم...تحقیقات هم نمی دونه...لابد یک ربطی داره که به ذهنم رسیده...

پیشنهادات...

  • کارت سهمیه بندی هوشمند برای آقایان فراموش نشود...خودتون بهتر می دونید دیگه..هول حلیم هست و این حرفها....
  • و همچنین استفاده از خاصیت دوگانه سوزی...نمی دونم چه جوری...فعلا پیشنهاد می دیم بعدش مثل خیلی از پیشنهادها یک خاکی تو سرمون می ریزیم...
  • فقط موندم اگه کسی وسط راه سوخت تموم کنه و بخواد از کارت سوخت بقیه استفاده کنه...بی خیال...کار داره به جای باریک می کشه...فقط قبل از هر اقدامی از شارژ بودن کارتتون مطمئن باشید....

اختتامیه...

از آنجایی که ایرانی هستیم...از آنجایی که به پدرم به خاطر اینکه یک زن داشت افتخار می کنم..از آنجایی که مادرم را عاشقانه دوست دارم...از آنجایی که گرمی خانواده را می فهمم و احساس می کنم........

از آنجایی که زن ایرانی را می شناسم...می پرستم...و عاشقانه دوست دارم به خاطر نجابتش، صداقتش و دامن پر از مهرش...،در سختی و گرفتاری زندگی،یار وفادار بودنش....در غم و غصه،سنگ صبور بودنش....مدیر خانه و کاشانه بودنش...مادر فرزند بودنش...به خاطر کدبانوگری اش،سفره غذای همیشه پهنش...چای قندپهلوی همیشه داغش و مهمتر از همه به خاطر نگاه خسته ی همیشه گرمش......یقین دارم که این طرح شکست خواهد خورد...و خدا کند که مثل خیلی از طرح های دیگر چنین شود....خدا کند مثل خیلی از قانون ها و ضوابط دور زده شود...خدا کند....