نرم نرمک می رسد اینک بهار

اینترنت خیلی مفیده...کاربردهای خیلی زیادی هم داره که مسلما شما خیلی بهتر از من می دونید.در اینترنت تعاریف زندگی روزمره عوض می شه و دنیای واقعی جای خودشو به دنیای مجازی می ده...تجارت الکترونیکی-دولت الکترونیکی-بانکداری الکترونیکی-کتاب الکترونیکی-دوست الکترونیکی-عشق و نفرت الکترونیکی و جدیدا هم اعتراض-فحش-لگد-مشت تو دهن-طومار و بمب الکترونیکی...این مقدمه رو گفتم که برسم به فیلم ۳۰۰ و اعتراض هایی که در این رابطه خصوصا از طریق اینترنت صورت گرفته...راستش فیلم رو ندیدم اما از طریق جراید و بعضی سایت ها اطلاعاتی در مورد موضوع فیلم به دست آوردم ...
"داستان فيلم، جنگ ایران و یونان در میدان جنگ ترموپیل (گردنه معروفی در یونان، بین کوه اویته و خلیج مالیک) است. جایی که پادشاه اسپارتی یعنی لئونیداس ارتش 300 نفری خود را علیه ارتش عظیم ایرانیان تجهیز کرد تا مقابل سپاه خشایارشا ایستادگی کنند اما گوژپشتی دروازههای شهر را به روی لشگر ایران باز میکند بنابر روايت هرودوت از تاريخ، این 300 اسپارتی توانستند جلوی لشگر عظیم خشایارشا به مدت 3 روز مقاومت کنند اما در نهايت شکست خوردند. بنا بر اين روايات همین دفاع سه روزه باعث اتحاد یونانیان علیه ایرانیان و همین آغازی شد برای دموکراسی یونان و در نهايت شکست خشاريارشا در نبردهای بعدی. [...] گذشته از نکات تاريخی آزاردهندهترين قسمتهای 300، تصوير ايرانيان است. در اين فيلم سپاه ايران افرادی هستند مشابه وحشیها و موجودات نفرتانگيز ارباب حقهها يعنی «اورکها». کسانی که جز کشتن نمیدانند و از نظر مغزی هم موجوداتی هستند در رديف غولهای ابله داستانهای هری پاتر که البته در برابر 300 نفر يونانی خوشتيپ و فداکار زمينگير میشوند."(برگرفته از سایت لگوفیش)...
فکر کنم همه شما مثل من پس از خوندن خلاصه داستان فیلم حسابی حس ناسیونالی تون برانگیخته شده....نه؟ ...خب پس مشت ها رو گره کنید و بمب ها رو آماده که زمان زمانه رزم است و جهان پهنه نبرد...بکوبید و بگیرید و ببندید و بر دار کنید که دشمن گستاخ را عقوبت مرگ است ...................اما....
دیروز برای "خلیج فارس" طومار جمع کردیم ... امروز برای "۳۰۰ " و فردا برای.......؟
راستی تا به حال فکر کرده اید که در این چند سال چرا فقط ما ایرانی ها در حال جمع کردن طومار و اعتراضیه هستیم؟...چرا بین این همه کشور آنها ما را نشانه گرفته اند؟...یعنی آنها در عصر ارتباطات نمی دانند ایران تمدنی ۵۰۰۰ ساله دارد؟یعنی آنان که سالیان مدیدی است در وجب به وجب خاک این سرزمین به دنبال کشف بخش جدیدی از تمدن کهن ایران هستند نمی دانند اولین عمل جراحی مغز دنیا در شهر سوخته زابل(شرقی ترین نقطه ایران کنونی) انجام شده؟یعنی آنها جیرفت را با تمدن ۳۰۰۰ ساله نمی شناسند؟...مگر می شود پاسارگاد و تخت جمشید را با آن همه جلال و شکوه انکار کرد؟...مگر امکان دارد که آنها کوروش و داریوش را نشناسند؟...یعنی آنها مقبره کورش کبیر را با همه عظمتش ندیده اند که چگونه هزاران سال تمدن را در دل خود جا داده است؟....گفتم مقبره کورش...راستی یادمان باشد که در لحظه افتتاح سد سیوند به افتخار تخصص و مهارت نوادگان کورش کبیر دست بزنیم و هورا بکشیم...
(نوضیح:این عکس فعلا ساختگی است!)
آقایون و خانمها....می خوام خدمتتون عرض کنم که بنده به عنوان نماینده افکار عمومی جامعه خیلی خیلی عصبانی هستم...و دارم از این عصبانیت دق می کنم...از دست کی؟...خب معلومه...از دست این آقایی که با سر زد تو کله بازیکن حریف...آخه آقای خوش قد و بالا مگه زمین فوتبال رینگ بوکسه که تو جلوی چشم چند میلیون آدم از این حرکت های موهن انجام می دی...پیراهنت رو گرفته که گرفته...جنایت که نکرده...ازت چیزی کم می شد پیراهنتو در می آوردی بهش می دادی اسکروچ...همین کارا رو کردی که تماشاگرنما ها برات گوجه پرت می کنن...اونم گوجه کیلویی ۸۰۰ تومن...بله ۸۰۰ تومن...پدر محترم بنده با ۸۰۰ تومن واسه دامادیش ۷ شب و ۷ روز جشن و پایکوبی راه انداخته...اون وقت من بدبخت با ۲ برابر خرج عروسی بابام واسه ۲ نفر نمی تونم املت درست کنم...خیر سرم بیام داماد بشم...غلط می کنم...بیخود می کنم....شایدم توقع داری برم وام بگیرم...آره ؟...مثل اینکه نفست از جای گرم بلند می شه...کدوم وام...کدوم کشک...کدوم دوغ...همه که مثل تو رانت ندارن که برن سه سوته وام چندمیلیاردی بگیرن...فکر کردی نفهمیدیم تو این ۵ سال که مثلا زندان بودی چیکار می کردی..آخه تو زندان کسی می تونه شرکت تاسیس کنه...نیشتو ببند...فکر نکن چون به من پول ندادی از دستت عصبانی هستم...پول هم می دادی فرقی نمی کرد چون من اصلا پولتو نمی گرفتم...پول بگیرم که مجبور بشم آرنولد بازی در بیارم فراریت بدم..مگه جونمو از سر راه آوردم که واسه چند میلیارد بخوام از دستش بدم...حالا جونم به درک...آبروم چی...همین مونده که نصف شب بهم اس ام اس بزنن و سراغ تو رو از من بگیرن...این دفعه رو زدی تو اوت قربونت...همون بهتر که از صحنه روزگار حذف بشی وگرنه معلوم نبود تو آسیا چه آبروریزی به راه می نداختی...تو که زورت به تیم دسته ۲ مشول آباد نمی رسه می خواستی بری تو آسیا چه غلطی بکنی؟...کور خوندی قربونت...همین کارا رو کردی که اون کچل بی ریخت با اون سیبیل مسخره و کرابات سبز جیغش هر روز ما رو از شورای امنیت می ترسونه...هی می یاد میگه اگه حرف منو گوش نکنی تحریمت می کنیم...تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی...فرض محال هم اگه تحریم کردی چی می شه..گوجه می شه ۸۰۰ تومن.....بشه..دلیل نداره که تو با گوجه بزنی تو سر بازیکن حریف.....آآآآآآآآآآآخ...
(متاسفانه به دلایل نامعلوم و شایدم معلوم نماینده افکار عمومی جامعه تا اطلاع ثانوی برای استراحت رفت آخر هفته....)
در اینکه ما ایرانی ها آدم های خلاقی هستیم شکی نیست...فقط کافیه تلویزیون رو روشن کنی و بشنوی که مخترع ۹ ساله ای در روستای نیوکنگی از توابع بخش چرک شهر مشول آباد تا حالا ۸۷۳ تا اختراع کرده(یا به قول مهران مدیری اختراع در وکرده..!). از طرفی در اینکه خیلی ها هم از خلاقیتشون در جهت نادرست و غلط استفاده می کنن باز هم شکی وجود نداره...موردهای زیادی رو در این باره می تونیم مثال بزنیم..مثلا یادمه توی دوران دانشگاه بیشترین سوءاستفاده از تلفن های کارتی در آن حوالی توسط بچه های خلاق داشگاه صورت می گرفت...البته این گونه خلاقیت ها فقط به تحصیل کرده ها محدود نمی شه و در همه سطوح جامعه به نوعی نمود داره که مسلما شما هم موارد زیادی از این دست سراغ دارید... از این حرفها که بگذریم بحث من در مورد خلاقیت های مثبت و منفی نیست بلکه می خوام نوع جدیدی از خلاقیت رو تعریف کنم که از یک طرف نه مثبته نه منفی و از طرف دیگه هم مثبته هم منفی...لابد به خودتون می گید مگه می شه...آره می شه...
بیشترین کاربرد این گونه خلاقیت ها در خلق واژه هاست...البته فقط در مملکت ما...به عنوان مثال بنده واژه ای رو اختراع می کنم...چون اختراع شده پس خیلی ها (از جمله خود من) چیزی در موردش نمی دونیم...پس شروع می کنیم تو بوغ و کرنا کردن که بیایید در مورد واژه اختراعی بنده مقاله بنویسید و اظهار نظر کنید...چپ و راست هم در جهت "تبیین" مفهوم واژه مورد نظر سمینار و همایش برگزار می کنیم و افکار رو به "چالش" می کشیم...(دقت کنید واژه های "تبیین" و "چالش" نتیجه همین سمینارها و همایش ها بر مخ بنده است) خلاصه چند سالی همه رو سر کار می ذاریم تا ثابت کنیم که ۱-من هستم ۲-تو نباشی...آخرش هم به این نتیجه می رسیم که مفهوم جدیدی از واژه مورد نظر ساطع نمی شه و سالها قبل مشابه این واژه توی یک همایش مشابه مورد بحث و چالش قرار گرفته بوده...به سرعت کرکره همایش ها و سمینار ها می یاد پایین...تا واژه ای دیگر و سمیناری دیگر...
حالا شما بیایید گیر بدید که مثلا مهندسی فرهنگی درسته یا فرهنگی مهندسی...؟ شایدم فرهنگ مهندسی ....بعیدم نیست که منظور مهندس فرهنگی باشه...تازه وقتی به نتیجه می رسید یک عده داد و بیداشون می ره هوا که پس ما چی....اون موقع خر بیار و باقالی بار کن...دکتر فرهنگی...کارمند فرهنگی...تزریقاتی فرهنگی...سپور فرهنگی...بساز بفروش فرهنگی...خلبان فرهنگی...دلال فرهنگی ...کبوتر باز فرهنگی....کله پاچه ای فرهنگی...لبویی فرهنگی...سبزی فروشی فرهنگی و همین جوری برو تا ته صف....بابا جون درسته نخود نخوده...ولي سیاه و سفیدش فرق می کنه ...(یکی بیاد جلوی این همه خلاقیت فرهنگی منو بگیره....!)
چندسال پیش با چندتا از دوستان (مسعود-مهیار-علی)شرکتی تاسیس کردیم در زمینه فناوري اطلاعات و ارتباطات كه قرار بود توی این شرکت همه کار انجام بدیم...شبكه-نرم افزار-جي آي اس-مالتي مديا....خلاصه چند سالي كار كرديم که سالهای بدی هم نبود...تا اينكه مثل خيلي از شركت ها كه وقتي كارشون خيلي درست ميشه دعواشون ميشه افتاديم به جون هم...البته از اونجايي كه سهامدارها با اصل و نسب بودن دعوامون به كتك كاري و مشت و لگد نرسيد و با گفتمان حل شد خدا رو شكر...(البته تا این ساعت که دارم این پست رو می نویسم تازه امضای همه اعضا به دستم رسیده...)
بگذریم...مدتی گذشت و دوباره هوس شرکت داری به سرم زد و اینبار رفتم تو وادی تجارت الکترونیک...دیدم حالا که همه دارن به نوعی تجارت الکترونیکی (بعضی ها هم دلالی الکترونیکی) می کنن من چرا از قافله عقب بمونم...البته بماند که امسال و سال بعد بودجه فناوری اطلاعات رو صفر کردن و اصولا اعتقادی به این زمینه در سطح کلان مملکت وجود نداره...شرکت ها هم باید برن آب حوض بکشن یا پیرزن خفه کنن تا بلکه اموراتشون بگذره...فعلا که انرژی صلح آمیز هسته ای را عشق است...
اینها رو نوشتم تا فکر نکنید وبلاگ رو درست می کنن که از دیگران تعریف و تمجید کنند بلکه می تونی در وبلاگ از خودت تعریف کنی..کی به کیه..هر چی خواستی می تونی بنویسی...فعلا که واسه حرف زدن مالیات نمی گیرن...." برام نوشابه باز کن پسر !"
پنجم اسفنده...آخر پست قبلی نوشتم که اگه پنجره رو باز کنی بوی بهار رو احساس می کنی..بهار که میاد نوروزم با خودش میاره...نه...شایدم نوروز بهار رو با خودش می یاره... به هر حال فرقی نمی کنه... فقط می دونم که بهار- کودکی منو هم با خودش می یاره...
یک ماه قبل از رسيدن نوروز با مادرم مي رفتيم خرید...همه چی می خریدیم...جوراب-کفش-پیراهن-شلوار-شيريني-شكلات-آجيل و ...خلاصه عالمی داشتیم...من و خواهرم هم سن و سال بودیم...بعضی وقتها حسادت های بچه گانه اش حسابي كلافمون مي كرد....."مامان..مامان...من از این پیراهنی که برای فرهاد خریدی می خوام...."..."دست بردار دختر...اون پیراهن به درد تو نمی خوره...اون كه دخترونه نيست اه...مي خواي بپوشي همه مسخرت كنن ؟..." دست بردار نبود و گریه می کرد...منم واسه اینکه پیراهنش مثل من نشه کلی دلیل می اوردم که پیراهن اون قشنگتره...بعدش خنده ای از روی شیطنت و .....
...یادم آمد شوق روزگار کودکی مستی بهار کودکی
مادرم لباس های نو رو توی یه کمد می ذاشت...آرزومون بود که روزی یکبارم که شده لباسها رو بپوشیم...یه روزم که کلید اونجا رو پیدا نکردیم با پیچ گوشتی افتادیم به جون کمد...در کمد رو شکستیم و داشتیم مثل دزداي دريايي که بعد از سختي هاي فراوان به گنج می رسن شادی می کردیم که یه پس گردنی محكم ما رو فرستاد سوراخ موش.....اما آخرش برد با ما بود...کلید کمدو می گرفتیم و روزی ۷-۸ بار لباسهامونو می پوشیدیم و مي رفتيم به پيشواز عيد...
...به چشم من همه رنگی فریبا بود دل دور از حسد من شکیبا بود
عید که می شد شیرینی ها و شکلات ها حقیقتا شیرین بود...لباس ها نو بود و به چشم می اومد...دید و بازدیدها بوی آجیل می داد...دایی-عمو-خاله بوی اسکناس های ۲۰ تومنی می دادند...عید پر بود از بازی-کارتن-اسکناس-شیرینی-آجیل-شکلات-كادو-ماهی-کفش-لباس-عمو-دایی-خاله...و به یکباره این همه خوشبختی تو دل کوچیک ما جا می شد...واسه همین بود که اون روزا چشم همه بچه ها برق مي زد...
....نه مرا سوز سینه بود نه دلم جای کینه بود

حالا دیگه بزرگ شدیم...دلامون هم بزرگ شده...باید بزرگ بشه که بتوني رفتن اونایی رو که دوستشون داشتی باور کنی...باید بزرگ بشه که بتونی نامرديها و بي معرفتي هاي آدم ها رو تحمل كني...بايد بزرگ بشه كه بتونی وقتي دلت مي گيره جلوي گريه هاتو بگيري...
....و عجیبه که دل به این بزرگی جایی برای آرزوهای کوچیک کودکی نداره....حیف!
...روز و شب دعاي من بوده با خداي من كز كرم كند حاجتم روا
...آنچه مانده از عمر من بجا گيرد و پس دهد به من دمي مستي كودكانه مرا
شعر:استاد معینی کرمانشاهی
آهنگ:استاد علی تجویدی
آواز : عليرضا افتخاري (آلبوم ياد استاد) بگبربد و گوش کنید....(کودکی)
مدت ها پیش کتابی رو خریدم که بیش از هر چیز عنوانش جلب توجه می کرد"چگونه به آرامش گوسفندی برسیم" ...نمی دونم چرا نویسنده کتاب بین این همه حیوون گوسفند رو انتخاب کرده ...البته بعید نمی دونم استفاده از کارکترهای یک کارتن معروف نویسنده رو به این نتیجه رسونده که گوسفند بیشترین آرامش رو در بین موجودات داره...!؟
به هر حال از این به بعد قصد دارم قسمتی از وبلاگ رو اختصاص بدم به نوشته های این کتاب...خدا رو چی دیدی...شاید کسی پیدا شد و با خوندن مطالب این کتاب به آرامش رسید..اونم از نوع گوسفندیش...!!!

قصد دارم آخر هر ماه اتفاقات مهم اون ماه رو در همه زمینه ها !!! مرور کنم(ماه تو ماه شد....)شما هم کمک کنید....