بگذار و بگذر...
هان ، با تو هستم ، گوش کن…
پای رفتن، از بودنِ همراه تن ، شرمساری می کند….اندکی آرام تر…
اسب تیزت بهر من ترک تازی می کند….آهسته تر…
پای در گل مانده ام ، جان زخمی ، خسته و وامانده ام را….عجز و درد بی نهایت را ببین….
با تو هستم…صبر کن ، آرام تر…
یادگاری….خاطری....جامانده ای دارم در آن پس کوچه های دور...
…..
هان با توام...با منی آیا؟
آبی روان از جنس تو ، تصویر رقص باد و برگ آن درخت بید مجنون بر زمین در پیش تو
"تا تو آنجا لحظه ای چشمان خود بر هم نهی….
رفته ام ، برگشته ام از کوچه باغ مانده در آن سو…"
کوچه ی آن تک درخت توت پیر…
شاخه اش بشکسته اینک برگ و بارش ریخته …. از جور بازیهای آن، شوخ بچه ی شنگ و بازیگوش…جفتِ دخترک
که لی لی می کند
تصویر خود را از زمین ، از زمان در هفت و هشت ضلع گچی….
…..
هان با تو هستم …گوش کن ای عمر گران،
مرا تاب و توان با تو بودن ، با تو رفتن نیست….
مرا با کوچه ها و خاطرات آن درخت پیر
یکه و تنها در این بیراهه راه
بگذار و بگذر…..