کنسرت افتخاری و شهبازیان...شاید وقتی دیگر!

 

شور عشق

خب بعد از سالها انتظار نمی تونستم خوشحالی خودم رو از این خبر پنهان کنم...حتی اگر این احتمال وجود داشته باشه که مثل همیشه در آخرین لحظات برنامه کنسرت به هم بخوره...امیدوارم امسال این اتفاق نیفته و شاهد برگزاری کنسرت باشیم...

و اما در مورد استاد شهبازیان...

فریدون شهباریان نیاز به معرفی ندارد و همگان به خصوص کسانی که سر و سری در عالم موسیقی اصیل دارند به توانایی-تسلط و علم ایشان بر موسیقی سنتی و ملی ایران اعتقاد و ایمان دارند.

 

در سال 1321 در تهران به دنیا آمد و با فراگیری نوازندگی ویولن از سن 8 سالگی در هنرستان عالی موسیقی پا به عرصه جدی موسیقی نهاد.فارغ التحصیل دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران است و نوازندگی در ارکسترهای مختلفی چون ارکستر سمفونیک تهران، ارکستر گلهای رادیو، ارکستر مجلسی رادیو تلویزیون، ارکستر صبا، ارکستر فارابی را در کارنامه هنری خود دارد.همچنین بخش قابل توجه ای از فعالیت های هنری خود را به ساخت موسیقی فیلم اختصاص داده است که در این بین می توان به میرزا کوچک خان-دادشاه-پاییزان-شیر سنگی-نامزدی-آقای رییس جمهور-شام آخر-هیوا و بسیاری فیلم های دیگر اشاره کرد.فعالیت در عرصه ساخت موسیقی فیلم تندیس بهترین آهنگساز اولین دوره جشن خانه سینما (1376) برای فیلم « نامزدی » را برای او به ارمغان آورد.

 

خوانندگان سرشناس بسیاری نیز با استاد شهبازیان همکاری داشته اند که در این میان می توان به استاد محمدرضا شجریان(اثر ماندگار رباعیات خیام و قسمتی از آلبوم جام تهی)-علیرضا افتخاری و صدیق تعریف اشاره کرد.

...به جرات می توان گفت در کارنامه هنری علیرضا افتخاری هرگاه نشانی از استاد شهبازیان چه در مقام آهنگساز و چه تنظیم کننده (وحتی این اواخر به عنوان ناظر) دیده شده آن اثر از ملاحت-زیبایی و استواری خاصی برخوردار شده است.آثاری زیبا و ماندگار همچون "سرمستان" و "شور عشق" حاصل تلاش هنرمندانه این دو بزرگوار و سایر اساتید در راه ارائه و نشر موسیقی مبتنی بر فرهنگ و هنر اصیل این مرز و بوم می باشد.با آرزوی سلامت و بهروزی برای بزرگان موسیقی امید داریم که ماحصل این تلاشها همچون گذشته به خلق آثاری بدیع و ماندگار منجر شود و گامی باشد در جهت رشد و تعالی موسیقی اصیل ایرانی...

 

...و اما اصل خبر:

اعتماد ملي: فريدون شهبازيان (آهنگساز) اين روزها دوران پركاري را سپري مي‌كند. او كه قبل از عيد آلبوم <گريز> را با همكاري نادر گلچين منتشر كرده و <اخراجي‌ها>ي مسعود ده‌نمكي را آهنگسازي كرده بود، درصدد انتشار آلبوم <رازگشا> است كه با آهنگسازي عباس خوشدل و خوانندگي عليرضا افتخاري تهيه شده است. اين آلبوم به زودي توسط انتشارات سروش منتشر مي‌شود.

استاد فریدون شهبازیان

در مورد همكاريتان با عليرضا افتخاري بگوييد؟

درصدد هستيم كه امسال كنسرتي با همكاري هم برپا كنيم. البته هنوز زمان و جزئيات آن مشخص نشده، با اين حال مشغول انجام مقدمات آن هستيم. همكاري‌مان در زمينه انتشار آلبوم هم همچنان ادامه دارد و قرار است به زودي آلبوم جديدمان با عنوان <رازگشا> منتشر شود. اين آلبوم زير نظر من ضبط شده و عباس خوشدل آهنگساز آن بوده است. آلبوم شامل هشت تصنيف در دستگاه‌هاي شور، دشتي، سه‌گاه، چهارگاه و نوا است.

ادامه مصاحبه اعتماد ملی با فریدون شهبازیان

كارآگاه گجت نارنجي

سرعت پیشرفت تکنولوژی (یا به قول حداد خودمون "فناوری") در دهه های اخیر بسیار زیاد شده است...محصولات و كالاهاي جديد خصوصا در زمینه فناوری اطلاعات و ارتباطات با چنان سرعتي تولید و به بازار ارائه مي شوند كه گاه دانستن اسامي و كاربرد هر کدام از آنها نيز هنر است و نياز به كنكاش و صرف وقت فراوان در اينترنت دارد...

دوستاني دور هم جمع شده اند و با استفاده از نمونه هاي خارجي موفق مثل engadget سايتي را به زبان فارسی طراحي و پياده سازي كرده اند كه هدفش معرفي محصولات الکترونیکی مکانیکی کوچکی است كه کاربرد فراوانی در زندگی روزمره دارند و اصطلاحا به آنها گجت گفته می شود...از مهمترین محاسن این سایت به روزرسانی چندباره در روز و کپی برداری از چند منبع معتبر خارجی می باشد...کسانی که دوست دارند بدانند در دنیای پیشرفته تکنولوژیک امروز چه می گذرد و چه ابزارهای جدیدی ساخته می شود سری به سایت زیر بزنند...(البته اگر حسام من رو متهم نکنه که در راستای تنبل سازی مردم تبلیغ می کنم....)

http://www.narenji.ir 

كارآگاه گجت

در انتها برای آقای ...(سانسور شد) و همه همکاران کرمانی و غیر کرمانی ایشان در ادامه راه آرزوی موفقیت می کنم...

زکات علم!

یکی از بهترین و پرکاربردترین ابزارهای اینترنت موتورهای جستجوست که به کمک اون می تونی هر چی رو که نیاز داری ایکی ثانیه توی اینترنت پیدا کنی...-از شیر مرغ گرفته تا جون آدمیزاد- ...یه زمانی برای یه مقاله یا کتاب باید کلی پاچه خواری مسئول کتابخونه رو می کردی تا می ذاشتت تو نوبت سفارش شاید خدا بخواد و روزی روزگاری کتابی به دستت برسه...تازه اونم به شرط موجود بودن کتاب وگرنه برای کتاب های اون ور آبی باید ماه ها معطل می موندی (اون ور آب یعنی از حاشیه خلیج فارس یه کم اون ور تر نزدیکیهای لندن و واشنگتن...)...اما الان با یه کلیک یا به قول حدادعادل خودمون یه "تقه" سه سوته می تونی به اندازه کل عمرت کتاب و مطلب دانلود کنی...

راستش بعضی وقت ها اینقدر مطلب خوب و به درد بخور پیدا می کنم که از خوشحالی بال در میارم...البته فقط در مورد متن های اون ور آبی...بازم دم این نامسلمونای مو طلايي گرم که زکات علمشون رو می دن...اونم از طریق ابزار و ملعبه گناه سازی به اسم اینترنت....! (اسمش رو بذارید ای-زکات)

این مقدمه چینی ها رو کردم که بگم متاسفانه در مورد موتورهای جستجوی فارسی زبان در خیلی مواقع جوینده به هدفش نمی رسه و اصطلاحا به کاهدون می زنه...البته فکر نکنین که مشکل فقط از جستجوگره بلکه محتوای متن هایی که عموما در سایت های فارسی زبان وجود داره طوری نیست که جوینده رو یابنده کنه...و دلیلش هم اینه که عموما نتایج جستجو به مطالبی برمی گرده که در وبلاگ ها نوشته می شه...مطالبی که تراوشات ذهنی آدم هاییست که در دوران بچگی اجازه حرف زدن بهشون داده نشده و اومدن اینجا هی حرف می زنن..هی حرف می زنن...حرفهایی که توی دکون هیچ بقالی پیدا نمی شه... 

...اینم آمار جستجوی وبلاگ بنده که نشون می ده اونایی که با هزاران امید از راه جستجو وارد وبلاگ شدن بدجور زدن به کاهدون و در نهایت ناامید برگشتن...مخصوصا طرفدارهای یانگوم و بانو هن که خدا می دونه دنبال چی بودن چی گیرشون اومده...(خب می گید من چیکار کنم...عکس غیرشرعی گیرم نیومد بذارم توی سایت...!!)

آمار جستجو

نتیجه گیری اخلاقی :

  1. ما زکات علم مون رو نمی دیم...
  2. ما علمی نداریم که بخواهیم زکاتش رو بدیم...
  3. اصلا کی دنبال علمه...بانو هن و یانگوم رو بچسب...!

 

معضل مردگان!

در عصری زندگی می کنیم که بسیاری از کشورها بر مبنای دانش و یافته های علمی به توسعه اقتصادی-اجتماعی و سیاسی و ... دست پیدا می کنند.گذشت زمانی که کشورهاي برخوردار از منابع طبیعی و معدنی و جاذبه هاي توريستي ثروتمند محسوب می شدند.زمانه زمانه فکر است و توسعه یک کشور بر مبنای دانش و علم صورت می گیرد...با این اوصاف کشوری ثروتمند به حساب مي آيد که از نیروی انسانی متبحر بیشتری برخوردار باشد.

ایران کشور جوانی است...جمله ای که بارها و بارها شنیده ایم... داشتن ۳۰ میلیون جوان پرانرژی و غالبا خوشفکر سرمایه ای است برای کشور ما که حتی با درامد های حاصل از فروش نفت و گاز و سایر منابع طبیعی و معدنی هم قابل قیاس نیست...اما متاسفانه در کشور ما سالهاست که کلمه  "معضل" همنشین  "جوانی" شده است. بله... "معضل نیروی انسانی و جمعیت جوان" مدت های مدیدی است که مدیران کشور را به تکاپو انداخته است تا راه حلی برای آن پیدا کنند.اما نتیجه آن شد که "معضل بیکاری" -معضل اعتیاد"-"معضل دختران فراری"-معضل طلاق" و بسیاری معضل های دیگر در كنار "معضل جوانی" ريشه دواندند.

...به هر حال این هم از شانس بد ماست که در دوره ای به دنیا آمده ایم که جوانی معضل است و بحران...سالها دل خوش کرده بودیم به اینکه این بحران در کشور ما حل شود اما نشد كه نشد و نخواهد شد...حالا هم دل خوشیم به اینکه شاید پیری و کهنسالی جوانان امروز  "معضل جوانی" فرداي كشور را حل کند...

چندی قبل در یکی از روزنامه ها مطلبی می خواندم با اين عنوان که " ایران در سال ۱۴۱۰ با معضلی به نام پیری روبرو خواهد شد..."

جمع و تفریق کردم دیدم بازم طرف صحبت ماییم و نسل ما.....راستی برای حل معضل پیری نسل ما چه راه حلی پیشنهاد می کنید؟.......شاید در آن زمان "مرگ"معضل جوانی و پیری كشور ما را حل کند...فقط خدا کند مدیریت در آن دنیا شبیه مدیریت در این دنیا نباشد وگرنه از شانس بد در آنجا هم تبدیل خواهیم شد به " معضل مردگان"...

مردگان

من و تعطیلات نوروز

تعطیلات عید نوروز هم تموم شد و به همین راحتی خاطره ها ساخته شد...نوروز بدی نبود و خوشحالم که تو این چند روز اتفاق بدی برای خانواده - آشنایان و دوستان نیفتاد و همه به شادی نوروز رو پشت سر گذاشتند...اما من در این چند روز چکار کردم...!؟ 

  • امسال به دلایل مختلف قید مسافرت رو زدم...راستش نمی دونم چرا مثل آدمیزاد نمی تونم برم سفر...همیشه دوست دارم زمانی برم مسافرت که کسی نمی ره...وسط های اردیبهشت...اواخر آبان...خلاصه مثل هر سال عید امسال هم شدم همدم تلویزیون و آجیل و اینترنت و وبلاگ...
  • تا ساعت ۳ ونیم صبح روز عید بیدار بودم...دلم می خواست لحظه سال تحویل بیدار باشم...اما وقتی چشمم رو باز کردم دیدم ای دل غافل در عرض چند دقیقه به اندازه ۱ سال خوابیدم...
  • امسال به چند دلیل مجبور شدم صبح تا ظهر بچه داری کنم...جاتون خالی...نبودید ببینید این وروجک چه جوری ساعت ۷ صبح منو از خواب بیدار می کرد و تا ظهر نمی گذاشت یه لیوان چای از گلوم پایین بره...حالا می فهمم چی می کشن.......این مردای زن ذلیل...!
  • همه برنامه های تلویزیون برای من خلاصه شد در ترش و شیرین...بعد مدت ها حسابی خندیدم...بازم خدا پدر و مادر عطاران و گروهش رو بیامرزه...از بازی خوب هنرپیشه های سریال گرفته تا فیلمنامه نویسی و کارگردانی جفت و جور صحت و عطاران...همه و همه به دلم نشست...سریال پر بود از موقعیت ها و حرف های خنده دار بدون هرگونه لودگی و فحش و بد و بیراه و شخم فرهنگی...راستش وقتی بعضی از صحنه ها و دیالوگ ها یادم می یاد ناخوداگاه خندم می گیره..مخصوصا صحنه ای رو که ناصر در گوش شهرام گفت تو یک بچه سر راهی هستی...کلی خندیدم...(شایعه شده یکی از ملوانان انگلیسی برای اینکه بتونه قسمت آخر سریال رو ببینه به کشورش برنگشته...راست و دروغ اين خبر گردن اونایی که گفتن...!!!). در مجموع ترش و شیرین عطاران از دو کار قبلیش قویتر بود مخصوصا اینکه آخرش هیچ کس دچار تحول  ۱۸۰ درجه ای نشد...بازم دمش گرم...
  • روز سیزده هم جالب بود...بساط جوجه کباب و قلیون و آش و آتش بازی و آخرش هم بارون بهاری...کرمان شده بود عینهو شمال...جل الخالق....خیلی خوش گذشت...
  • طبق سنت سالهای قبل بازم وقتی عمو نوروز می ره دلم می گیره...خب دیگه رسم روزگاره...هر چی رو که دوست داری وقتی از دست می دی دلت می گیره...
  • ...تا نوروزی دیگه اگه عمری باقی بود...

ملوانان زبل

خدا را شکر که بالاخره این ملوان های انگیلسی آزاد شدن و رفتن پی کار و زندگیشون...من که دلم داشت ریش ریش می شد...در همین جا به نوبه ی خودم از ملت شریف ایران به خاطر هدیه ای که در سال نو به ملت مظلوم انگلیس دادند تشکر می کنم...شاید باورتان نشه ولی وقتی لحظه ای رو که جوانان غیور و شرور انگیلسی به آغوش خانواده خود باز می گردن تصور می کنم قند تو دلم آب می شه...چه لحظه احساس برانگیزی خواهد شد...خدایا شکرت...(نویسنده احساساتی می شود...)

در ضمن از همین جا مراتب نفرت و تشکر خود را از آقای بلر نخست وزیر انگلیس اعلام می کنم...آخه بلر جان تو مگه خودت خواهر مادر نداری که مادر یک کودک خردسال رو با چند تا جوون نامحرم می فرستی عملیات جاسوسی...اونم مادری که باید در آشپزخانه منزلش برای فرزند دلبندش حریره بادوم درست کنه نه اینکه بیاد عملیات فوق سری انجام بده اونم با قایق(نویسنده بغض می کند...) می دونستی که این بچه تو این مدت مجبور بوده شیر خشک بخوره ؟...می فهمی اگه بچه (روم به دیوار)خیس کنه و کسی نباشه که عوضش کنه چقدر پاهاش می سوزه؟...تو اصلا می فهمی مهر مادری یعنی چی ؟...عطوفت یعنی چی؟...(نویسنده گریه می کند...)

می دونم سرت شلوغه و جنگ عراق و افغانستان حسابی ذهنت رو مشغول کرده ولی اون مادر و بچش چه گناهی کردن؟...یعنی تو نمی تونی هم عراق رو بمبارون کنی هم به عواطف مادرانه زنان کشورت توجه کنی؟..هان...نمی تونی بی مروت...بی عطوفت...آخه کجا رفته انسانیت؟...(نویسنده لبخند می زند...نویسنده می خندد...نویسنده قهقهه می زند...نویسنده ریسه می رود...نویسنده از خنده غش می کند...)

مادر یکی از ملوانان زبل

(مادر غمزده یکی از ملوانان زبل)

بلر خان برو خدا رو شکر کن که ملت شریف ایران معنی مادر-بچه-تانک-بمب-مین-هواپیما-موشک-خرمشهر-آبادان-آژیر خطر-بمباران-هشت سال-شیمیایی-گور دسته جمعی-عراق-صدام و خیلی چیزای دیگه رو نمی دونن و گرنه معلوم نبود چه بر سر ملوان هات می آوردن...(نویسنده گریه می کند...نویسنده خنده می کند...نویسنده قاطی می کند...)

یک جیب توپی!

در طبقه اول آپارتمان محل سکونت ما یکی از فوتبالیست های کشورمون زندگی می کنه...چند روز پیش برحسب اتفاق تو موتورخونه ساختمون همدیگه رو دیدیم...اولش از مشکل شوفاژها وسردی آب حموم گفتیم و بعد هم رفتیم سر بحث فوتبال...خلاصه تو گرمای ۴۰ درجه موتورخونه حرفمون گل کرد و از هر دری گفتیم...از دلال های فوتبال و سیاه بازی بعضی از مربی ها گرفته تا خرید داور و بازیکن ها توسط مافیای فوتبال...آخرش هم در یک فرصت مناسب رفتم سراغ قراردادها و مبلغ قراردادش رو پرسیدم...گفت حدود ۱۵۰ میلیون تومن واسه ۲ سال...یعنی به عبارتی سالی ۷۵ میلیون...یا به عبارتی دیگه حقوق ۱۵ سال بنده بعد از ۲۵ سال درس خوندن...البته با احتساب اضافه کاری و پاداش و بدون کسر بیمه و مالیات و عوارض آسفالت خیابون و بیمه بعد از مرگ و حفظ حیات وحش و محیط زیست و...(ضمنا تورم رو هم در نظر نگیرید لطفا....)

تازه این طفلک یه بازیکن معمولی بود...اون دونه درشتاش واسه دو سال ۵۰۰ میلیون پول می گیرن...اونم از بودجه دولتی...یعنی سالی ۲۵۰ میلیون...یعنی به عبارت خودمونی تر به اندازه حقوق و مزایای سی سال کارمندی من و سه نسل بعد من ...

خداوند پدر بزرگوار و مادر مهربان بنده رو عمر طولانی و با عزت عنایت فرماید...!!

"فرهاد...چیکار می کنی؟...مگه تو درس و مشق نداری...؟!...برو بشین درست رو بخون بچه...این توپ برات نون و آب نمی شه..."

"چشم پدرم...چشم مادرم...چشم...چشم...چشم...!!!"

توپ فوتبال

بله دوستان...توی همین مملکتی که یه نفر واسه هر شوتش یک اسکناس درشت می گیره یک تکنسین برق ماشین رو با ۱۰ سال سابقه کار می شناسم که ماهی ۱۲۰ هزار تومن حقوق می گیره...تازه بدون بیمه...می دونین یعنی چی؟...یعنی واسه هر دونه اسکناس داره جونش رو شوت می کنه...!

لیسانس زبانی رو می شناسم که واسه اینکه خجالت زده زن و بچش نشه بی خبر از همه می ره تو آژانس کار میکنه...دانشجوی شهرستانی رو می شناسم که واسه جور کردن خرج دانشگاه آخر شبها کنار خیابون سیگار می فروشه....اینها بماند...مرکز تحقیقات و پژوهشی رو می شناسم که با ۱۵۰ تا کارشناس و هیئت علمی بودجه تحقیقاتیش به اندازه نصف درآمد یک بازیکن فوتبال هم نیست...!

همون بازیکن فوتبالی که وقتی با مشت و لگد به جون بازیکن حریف می افته جلوی چشم بچه مون رو می گیریم که نتونه قیمت هر مشت و لگد رو حساب کنه....! که نفهمه هر فحش چقدر می ارزه؟...

"مخلص آقا فریدونی...می خوام یه شلوار واسه این بچه بدوزی...جنسش مهم نیست... فقط قربون دستت...جیبش به اندازه این توپ فوتبال بزرگ باشه...!!"

به مناسبت تولد علیرضا افتخاری

دهم فروردین شده...

دهم فروردین که می شه همه اونایی که دوسش دارن بدور از هیاهو به یمن تولدش شمع دلاشون رو با گرمای صداش روشن می کنن...شمعی که خدایا هیچ وقت خاموش مباد...

علیرضا افتخاری

یک اثر فوق العاده با صدای علیرضا افتخاری و تنظیم حسن میرزاخانی و شعر ساعد باقری از آلبوم هنگامه به مناسبت این روز تو وبلاگم می گذارم...البته به رسم امانت داری باید اعتراف کنم که این کار رو که به صورت اجرای زنده در لحظه تحویل سال از شبکه ۵ تهران پخش شده از وبلاگ آقا میلاد (خورشید شبستان) کش رفتم...خداوند بزرگ مرا ببخشد....!!

آه ای صبا

گر در کویش برسی برسان   این پیام مرا   

بی چراغ رویت   من ندارم دیگر    تاب این شب های سرد و خاموش

هرگز هرگز باور نکنم  عهد و پیمان ما   شد فراموش

 

شبها مرغ لب بسته منم    دل شکسته منم

تا سحر بیدارم   سر به زانوی دارم     برنخیزد از من   های و هویی

بی تو سیر گل را چه کنم    گل ندارد بی تو    رنگ و بویی

 بگیرید و گوش کنید و لذت ببرید...

همه ی خوشبختی من

به تو می اندیشم ...به تو با آن نگاه دلکش اولین دیدار...نگاهی سرشار از شوق و شرم عاشقانه...یادت هست؟...تو بودی و من بودم و یک خیابان سکوت بی انتها......در امتداد روشن نگاهت آمدم تا تهی شوم از فاصله ...و تو چشمان ستاره ریزت را به زمین دوختی و بی آنکه تاییدم کنی انکارم نکردی...به تو گفتم "حذر از عشق ندانم نتوانم....بی تو هرگز نتوانم که بمانم "...

گفتی و نشنیدم از عشق...بردی و نبریدم از دل...اما سرخی گونه هایت مرا به بودن و ماندن گواهی می داد...دستانم را به سویت دراز کردم و تو بی آنکه نگاهم کنی گرمای دستانت را به من سپردی...و من از شادی با تو بودن پرواز کردم تا آسمان...تا بیکران...و اینک تو با من بودی و از من...خواندم از عشق-از زندگی...و از با تو بودن-بی تو مردن...

خوشبختی

هوا هوای بهار بود و خیابان باران خورده پاک...و غرش آسمان نوید ریزشی دوباره...نگاهم را به آسمان دوختم و فریاد زدم سعادت را...دستانم را باز کردم و گدایی کردم از باران طراوت را....و اینک حس می کنم با همه وجود خوشبختی را -نمناکی را ....من چه سردم امروز و چه اندازه تنم نمدار است.... !!

 

 "ببین چیکار کردی....آخه چه وقت خيس كردن بود بچه....یکی بیاد این بچه رو از من بگیره....!!"

اخراجی ها

بعد از مدتها موقعیتی پیش آمد که فیلمی را در سینما ببینم...آنهم فیلم اخراجی های مسعود ده نمکی...فیلمی که تا دلتان بخواهد در اطرافش هیاهو و جنجال وجود داشته است-چه در زمان ساخت و چه در زمان اکران- که اتفاقا سهم عمده ای از این هیاهو مرهون عوامل اصلی سازنده فیلم است...از کارگردانی مسعود ده نمکی که زمانی نامش ترس و وحشت بر اندام جوانان دهه هفتاد خصوصا دانشجویان می انداخت گرفته تا حضور اکبر عبدی-محمدرضا شریفی نیا و چند ستاره دیگر که چندصباحی به خاطر بازی در سریال امام علی (یا به قول ده نمکی و عواملش سریال قطامه) و فیلم آدم برفی مورد بدترین توهین ها و شدیدترین لعن ها قرار گرفته بودند همه و همه بر حاشیه های فیلم افزوده است.در این نوشته قصد دارم از زاویه دید یک تماشاگر عادی و نه حرفه ای سینما نکاتی را در مورد اخراجی ها متذکر شوم...

 

اخراجیهای مسعود ده نمکی

 

فیلمنامه:فیلمنامه یکی از ارکان مهم هر فیلم محسوب می شود که نقش انکارناپذیری در موفقیت یک فیلم بازی می کند.اتفاقا اخراجی ها بیشترین ضربه را از فیلمنامه ضعیف خود می خورد.نمودار داستان فیلم بسیار خطی است بطوریکه از ابتدای فیلم می توانی به سادگی انتهای فیلم را حدس بزنی.چند تا آدم لات و لمپن برای رسیدن به عشق زمینی خود تنها راهی را که پیدا می کنند رفتن به جبهه است...و چقدر لوس و بدور از عقل و منطق آن دو معشوقه خاطرخواه های خود را مجبور می کنند در راهی قدم بگذارند که ممکن است بازگشتی در آن نباشد...خصوصا در رابطه با جبهه رفتن بایرام-اکبر عبدی-که دلیلش برخاسته از یک حسادت و چشم و هم چشمی لوس زنانه است.ضمن اینکه به غیر از مجید سوزوکی و بایرام هیچ توجیهی برای جبهه رفتن بقیه افراد وجود ندارد...امین حیایی که عازم شدنش به نوعی توهین به شعور تماشاگر سینما است...یک آفتابه دزد به خیال گرفتن تلویزیون برای رفتن به جبهه در صف می ایستد و ثبت نام می کند....همین...دلیل جالبی است نه؟....واقعا که عجب احمقی است این دزد کفش های مسجد که بعد این همه سال فرق جبهه و بنگاه خیره را نمی فهمد...جل الخالق...حالا مقایسه کنید این دلایل را با دلایل پرویز پرستویی در "لیلی با من است" و زمینه سازی های مناسبی که تبریزی برای توجیه جبهه رفتن پرستویی کرده بود.یک فیلمبردار که کارش فیلمبرداری از مراسم عروسی است برای گرفتن وام ساخت خانه مجبور می شود به جبهه برود. آنهم فقط پشت جبهه و نه در میدان مین... (کسانی که در زمان جنگ خانه ساخته اند به خوبی می فهمند که چرا پرستویی برای گرفتن وام باید به جبهه می رفت...!)

با درنظر گرفتن ساختار کلی فیلمنامه که در بالا ذکر شد نگارش جزئیات فیلمنامه و نوشتن دیالوگ ها نباید خیلی سخت باشد.کافی است این باکس موبایلتون را باز کنید و چندتا از جک های نسبتا ناب رو که بعضی از آنها را حتی خجالت میکشی در جمع خانواده مطرح کنی عادلانه بین هنرپیشه های فیلم تقسیم کنی...از اینروست که طنز اخراجی ها به شدت مبتنی برکلام است و کمتر موقعیت کمیکی در فیلم دیده می شود .برای امتحان هم که شده یکبار گوش هایتان را ببندید و فیلم را تماشا کنید و بار دیگر چشمهایتان را...

 

بازیگری:در جلسه پرسش و پاسخ فیلم در جشنواره ده نمکی از اجحافی که بر هنرپیشه های فیلم شده بود به روش خودش گله کرده بود.با توجه به سابقه نسبتا درخشان ستاره های فیلم قبل از دیدن فیلم خیلی ها حق را به ده نمکی دادند.اما فیلم را که می بینی تازه متوجه می شوی که اساتیدی مانند نصیریان و سایر اعضای تیم داوری جای درستی نشسته اند.در این بین تنها امین حیایی تا حدودی در اجرای نقشش موفق است.خصوصا در سکانسی که در حین دزدی دختربچه ای را نیمه جان در داخل کمد می یابد و پس از آن با تمام وجود زجه می زند که اتفاقا به نظر نگارنده این سکانس تنهاترین-زیباترین و تاثیرگذارترین سکانس فیلم است که حیایی به خوبی از عهده آن برآمده است.بقیه بازیگران در اجرای نقش های خود به نوعی حیرانند.یک نوع حیرانی خاص که نشات گرفته از ضعف کارگردانی-ضعف فیلمنامه و جدی نگرفتن فیلم از سوی بازیگران می باشد...

 

شخصیت پردازی:مهمترین عامل در باورپذیری نقش و اجرای مناسب آن محسوب می شود .بطوریکه اگر شخصیتی در فیلم به خوبی پرداخته شود حس همذات پنداری را در بیننده ایجاد می کند و بیننده در بیشتر لحظات فیلم خود را به جای قهرمان داستان احساس می کند.در اخراجی ها هیچ کدام از شخصیت های داستان-تاکید می کنم هیچکدام-به اصطلاح "در" نیامده است.فقط در ابتدای فیلم به شما گفته می شود که همه لاتند و آنهم با استفاده ضعیف و پر از ایراد چند سکانس زندان و قهوه خانه... کامبیز دیرباز-مجبد سوزوکی- که اتفاقا نقش اصلی را در فیلم بازی می کند لمپن و چاله میدانی است چون ............چون در ابتدای فیلم از زندان آزاد می شود.احمق است چون برای رسیدن به معشوقه اش ماجرای حج رفتن را علم کرده است...عاشق است چون به خاطر عشقش به زندان می رود...ضمنا شخصیتش هم از ابتدا تا انتهای فیلم بین خوب بودن و بد بودن در حال نوسان است...اکبرعبدی-بایرام-پسری است ساده -عاشق-ترسو که در اواخر فیلم متوجه می شوی با همه لاتی اش اعتقادات مذهبی هم دارد و برای کارهایش استخاره هم می کند.علی اوسیوند -عمو اوسی- نوچه بامرامی است که دلیل بودنش در این فیلم و در نهایت کشته شدنش هنوز برای من جای سوال دارد.ارژنگ امیرفضلی هم مرده متحرکی است که فقط وظیفه دارد مزه پرانی کند و سیگار بکشد حتی در چند قدمی لوله تانک دشمن...در این بین تنها نقش های شریفی نیا و حیایی تا حدودی پرداخته شده است که البته آنهم تکراریست از شخصیت های فیلم "دنیا" با بازی شریفی نیا و "کما" با بازی حیایی...بقیه شخصیت ها هم که در حد تابلویی برای نوشتن و نشان دادن چند شعار زیبا باقی مانده اند و بس...

 

اتفاق سازی:یکی دیگر از المان های تاثیرگذار در جذابیت فیلم بروز اتفاقاتی است که به پیشبرد داستان کمک می کنند و نقش انکارناپذیری هم در شکل گیری ادامه داستان فیلم دارند.برای روشن شدن موضوع سکانسی از فیلم "لیلی با من است" را مثال می زنم که در آن فرود یک خمپاره به صورت کاملا اتفاقی در کنار تابلو و برعکس شدن جهت تابلو نمود یک "اتفاق" به معنای واقعی کلمه است.همین اتفاق کوچک داستان فیلم را که می توانست به بن بست برسد به زیبایی و با چاشنی طنز به جلو هدایت می کند.متاسفانه فیلم اخراجی ها از وجود چنین اتفاقات طنزآلودی کاملا بی بهره است.هیچ اتفاقی نمی افتد به دلیل اینکه همه آنچه که قرار است رخ دهد کاملا آگاهانه است.یک نوع آگاهی بدور از منطق و توام با لجبازی و خیره سری...

 

در مورد اخراجی ها بسیار می توان نوشت...البته نه بدلیل اینکه اتفاق مهمی در سینمای کشور محسوب می شود بلکه بدان سبب که "دارد می فروشد...و دارد خوب می فروشد....!!"...اگر عمری باقی بود و حوصله ای در نوشته های بعدی به چند دلیل عمده فروش این فیلم خواهم پرداخت...

اوشین در قصر

خدا را هزاران بار شکر مي کنیم که بالاخره بانو هن بر بانو چويي غلبه کرد و به عنوان بانوي اول دربار انتخاب شد...در همين جا به نوبه خود از آقايان خانمها و همه کساني که در اين مدت خالصانه براي پيروزي يانگوم و بانو هن دعا کردند تشکر و سپاسگزاری مي کنم.به هر حال مسابقه و جنگ نفس گیری بود.خدا به همه شما مردم شریف ایران عمر با عزت عنایت فرماید.حالا بروید و پس از مدت ها آسوده بخوابيد که همه مشکلات قابل حل است.بروید و زود بخوابید که فردا شنبه است...

جواهری در قصر

 

همچنين بر خود لازم مي دانم که از صدا و سيماي عزيز که در اين ايام با زيرکي تمام اقدام به پخش اين سريال کرد - می کند و خواهد کرد تشکر و قدرداني کنم....به هر حال در روزهايي که شوراي امنيت در حال تصويب دومين قعطنامه برعليه ايران است و گراني و بيکاري و تورم و بسياري موارد ديگر خرخره مردم را فشار مي دهد نشاندن مردم در پاي تلويزيون فارغ از هرگونه دغدغه بسیار ارزشمند و قابل ستایش است...

صدا و سيماي عزيز ما فهميديم که مشکلات و گرفتاريها در همه جاي دنيا و براي همه حتي شاهزاده ها و عاليجناب ها وجود دارد.خيلي هم فرقي نمي کند که اين مشکل در آشپزخانه دربار باشد يا شوراي امنيت...من مطمئن هستم تمام کساني که در آن شب به افتخار پيروزي بانو هن و يانگوم دست زدند و اشک شوق ريختند براي موفقيت کشور در حل مشکل هسته ای دعا خواهند کرد.

صدا وسيماي عزيز ما همچنين فهميديم که زنان ايراني بسيار و بسيار هنرمند و خلاق هستند.زنان زيادي با لباس هاي رنگارنگ دور هم جمع شده اند و با کمک میگو-مرغ-ماهی-گوشت آهو-سبزیجات-ترشی-دسر ساعت ها در آشپزخانه در حال طبخ غذايي هستند که مطمئن نیستند بتواند حتی یک نفر را راضی کند...در حاليکه شيرزنان غيور ايراني با استفاده از مقداری آب و چند عدد تخم مرغ ۹ نفر عضو خانواده را چنان با مهارت سير می کنند که از عهده هیچ بانوی اولی برنیامده و نخواهد آمد...

صدا وسیمای عزیز ما فهمیدیم که فهمیدن خوب است...

صدا و سيماي عزيز ممنونيم از اينکه به ما فهماندي و می فهمانی...