دهم آبان 1386
…رفت….به همین سادگی…روزی مثل همه ی روزهای خدا…بی آنکه خبر کند و بی آنکه فرصت دهد دوستارانش برای سلامتی اش دعا کنند…همانها که زمزمه های آسمانی اش را در دل شب ها زمزمه می کردند و دست رو به آسمان سهم خود را از خدا می چیدند….رفت…به همان سادگی و صفایی که خود داشت…آهسته و آرام درست مثل مسافری که نیمه شب از ترس ترک برداشتن نازکی خواب اهل خانه پاورچین پاورچین قدم بر می دارد…نه امانی برای آیینه و قرانی و نه حتی کاسه ی آبی…که خود هم آیینه بود و هم آب…
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت | لینک

