تبليغاتX
من و یک چونه پر از حرف

“کلیه خیارات ولو خیار غبن فاحش به استثناء خیار تدلیس از طرفین ساقط گردید !”
………………………………………………………………….
پای ورقه ای رو باید امضاء می کردم که این چند تا خیار توش بود…ترسیدم….چند روزی مهلت خواستم تا معنی این بند قرارداد رو بفهمم…همین!!

ادامه ی مطلب

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت  | لینک 

در  خبرها آمده که مسئولین تیم فوتبال مس کرمان برای انتخاب سر مربی جدید تیم با رودی فولر سرمربی سابق تیم ملی آلمان مذاکراتی داشته اند و دارند.از آنجایی که از این کرمانیها هر کاری بر می یاد و ممکنه فردا پس فردا سر و کله رودی (منظورم آقای فولره که هنوز نیومده پسرخاله شدم) تو راسته ی خیابون شریعتی دیده بشه تصمیم گرفتم این نامه رو براش بنویسم تا خدای نکرده تو کرمون به مشکل بر نخوره…

 

از : فرهاد

 

به : رودی جون

 

رودی عزیز سلام…حالت خوبه…سلامتی…اهل و عیال خوبن؟…سلامتن؟….شنیدم می خوای بیای کرمون…قدمت رو تخم چشم…صفا می یاری…شهر ما خانه ی شما….فقط خواهش می کنم قبل از راه افتادن این چند خط رو با دقت بخون بعد بیا…باشه؟

 

رودی جون نمی دونم با طیاره می یای یا با اتوبوس شایدم با قطار…البته فرقی هم نمی کنه…هر جوری که بیای ، ورودی شهر یک پل هوایی رو می بینی که چند ساله که می خوان بسازن…یعنی ساختن ولی وسط کار ولش کردن…می گن ۸۰ درصد کار که پیشرفت کرده تازه فهمیدن این پل از نظر امنیتی مشکل زاست..واسه همین ولش کردن…البته از حق نگذریم وله ولش نکردن…خودم چند ماه پیش از اونجا رد می شدم دیدم یه نفر بهش آویزونه..داره سیم سفت می کنه…بی خیال…بگذریم…

 

از پل که رد شدی مستقیم بیا….یادت باشه گفتم مستقیم…یه دفعه به سرت نزنه بخوای به تابلوی دور برگردون توجه کنی..چند روز پیش من این اشتباه رو کردم نزدیک بود کامیون از روم رد بشه…شانس آوردم ماشین دنده عقب داشت و خدا رحم کرد پشت سرم ماشین نبود…وگرنه کی الان به تو نامه می نوشت قربون اون پیچ زلف بلوندت؟…..

 

می ری می ری تا می رسی (اگه برسی) به میدونی که چند تا کفتر بهش آویزونه…بهش می گن فلکه آزادی…گوش کن…ضلع شرقی میدون دارن داد می زنن..” یه نفر فلکه مشتاق…نبود.”..می ری سوار میشی…حواست باشه اشتباهی سوار تاکسی های میدون ارگ نشی که مادرت بی رودی می شه…اگه تاکسی گیرت نیومد (جدیدا تاکسی ها خیلی حال نمی کنن بنزینشون رو واسه مسافر هدر بدن…)خیلی نگران نباش…سرت رو می ندازی پایین پشت به قبله راه می افتی به سمت میدون مشتاق…

 

 

یادت باشه سرت رو می ندازی پایین و دور برت رو نگاه نمی کنی وگرنه ممکنه ماشو آرنولد - هیلکل خفن ترمینال- آویزونت کنه به مجسمه ی خواجو…نیم ساعت که پیاده بری می رسی به فلکه مشتاق…خیلی اونجا نمون ممکنه از راه به درت کنن و بشی جزو دارو دسته ی کوپن فروش ها…(البته به ظاهر کوپن فروشن)…فقط گفتم بیای اینجا یکی از بزرگترین آثار هنری کرمون رو ببینی..یه چیزی تو مایه های برج ایفل…..نخند…اِ….مگه باهات شوخی دارم؟!…یه مجسمه درست کردن به همون بزرگی و عظمت به اسم مادر…احتمالا مادر رستم بوده…گفتم حواست باشه یهو خوف نکنی زهره ترک شی…

 

ادامه متن

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت  | لینک 

راننده تاکسی می گفت :"می دونین...به نظر من این طرح چی بود اسمش؟...آهان...امنیت اجتماعی به طرح سهمیه بندی بنزین ربط داره...ملتفتین چی می خوام بگم که؟...اول اونو راه انداختن که......"

سرم رو از شیشه می برم بیرون...تو این گرما باد خنک بیشتر می چسبه...اصلا به من چه کدوم طرح به کدوم طرح ربط داره.............چند ماه گذشته...اون روز نفهمیدم راننده تاکسی چی می گفت..یعنی راستش هنوز هم نفهمیدم....ولی حالا می دونم که سهمیه بندی بنزین به هر چی ربط نداشته باشه به طرح پیشرفته و مذکرپسند "شرایط جدید ازدواج دوم و احتمالا سوم و الی تا ماشاالله مردان شریف،نجیب و پاکدامن پارسی" ربط داره...طرحی که بر اساس اون برای ازدواج مکرر آقایان دیگر نیازی به اجازه همسر قبلی نیست و فقط توانایی مالی و اینطور چیزها با تشخیص دادگاه،ملاک عمل خواهد بود...

و اما ربطش...

  • تنوع و تعدد زوجتین باعث تمایل آقایون به حضور در منزل می شه..چرایش هنوز بر من روشن نیست ولی تحقیقات اینو می گه....بنابراین آقایون مجبور نیستن برای دو زار پول بی ارزش آواره ی خیابانها و اتوبان های شهر بشن و مسافرکشی کنن...پس مصرف سوخت پایین می یاد...پس صدای کسی در نمی یاید...پس بزن عشقی که "بابا کرمی تو والله..دشمن غمی تو والله...."

و محاسن این طرح:

  • مبتنی بر عدالته...چون مرد موظفه عدالت رو بین همه زوجتین رعایت کنه...یکیش عدالت مالیه...بقیه اش رو نمی دونم...تحقیقات مثل اینکه می دونه ولی روش نمی شه بگه......
  • قبلا گفتم که باعث کاهش مصرف سوخت می شه...اینو من نمی دونستم ولی تحقیقات می دونست بهم گفت...
  • کلا باعث صرفه جویی می شه...نمی دونیم در چی...شما هم زیاد فکر نکنید خوب نیست...
  • طرح تعادل آوریه...همه ی خرج و برج بچه ها رو دوش یک خانواده نمی افته...بین خانواده های مرتبط تقسیم می شه....
  • در جهت حمایت از زن هاست...چون مثلا مجبور نیستن ۱۵ تا بچه رو تر و خشک کنن...اگه ۴ تا هوو داشته باشن کافیه ۳ تا بچه رو بزرگ کنن و این یعنی یک پنجم شدن زحمات و شب بیداریهای خالصانه زنها...
  • یک جورایی با طرح منوریل هم ارتباط داره...ربطش رو نمی دونم...تحقیقات هم نمی دونه...لابد یک ربطی داره که به ذهنم رسیده...

پیشنهادات...

  • کارت سهمیه بندی هوشمند برای آقایان فراموش نشود...خودتون بهتر می دونید دیگه..هول حلیم هست و این حرفها....
  • و همچنین استفاده از خاصیت دوگانه سوزی...نمی دونم چه جوری...فعلا پیشنهاد می دیم بعدش مثل خیلی از پیشنهادها یک خاکی تو سرمون می ریزیم...
  • فقط موندم اگه کسی وسط راه سوخت تموم کنه و بخواد از کارت سوخت بقیه استفاده کنه...بی خیال...کار داره به جای باریک می کشه...فقط قبل از هر اقدامی از شارژ بودن کارتتون مطمئن باشید....

اختتامیه...

از آنجایی که ایرانی هستیم...از آنجایی که به پدرم به خاطر اینکه یک زن داشت افتخار می کنم..از آنجایی که مادرم را عاشقانه دوست دارم...از آنجایی که گرمی خانواده را می فهمم و احساس می کنم........

از آنجایی که زن ایرانی را می شناسم...می پرستم...و عاشقانه دوست دارم به خاطر نجابتش، صداقتش و دامن پر از مهرش...،در سختی و گرفتاری زندگی،یار وفادار بودنش....در غم و غصه،سنگ صبور بودنش....مدیر خانه و کاشانه بودنش...مادر فرزند بودنش...به خاطر کدبانوگری اش،سفره غذای همیشه پهنش...چای قندپهلوی همیشه داغش و مهمتر از همه به خاطر نگاه خسته ی همیشه گرمش......یقین دارم که این طرح شکست خواهد خورد...و خدا کند که مثل خیلی از طرح های دیگر چنین شود....خدا کند مثل خیلی از قانون ها و ضوابط دور زده شود...خدا کند....

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت  | لینک  | 

مدت ها بود که می خواستم منشور اخلاقی و سیاست راهبردی وبلاگ چونه رو تدوین کنم...منتها موقعیت مناسبی برای طرح موضوع پیدا نمی کردم تا اینکه به ذهنم رسید این کار خطیر و مهم رو از طریق یک نظرسنجی انجام بدم...

امیدوارم با پاسخ دادن به سوال "به نظر شما ضعف وبلاگ چونه چیست؟" که مصداق عینی ضرب المثل معروف "یه جوال دوز به خودت بزن یه سوزن بزار تو جیبت" می باشد ما رو در هر چه بهتر و پربارتر شدن وبلاگ کمک کنید....ضمنا به ۳ نفر که بهترین جواب را بدهند به قید قرعه ۶ تا سفر مریخ و ۸۸ عدد شمش طلا به علاوه ۲ عدد هواپیمای مسافرتی خانوادگی اهدا می شود...! 

و اما منشور اخلاقی....ما از طریق این نظرخواهی می خواهیم به مخاطبین محترم خود ثابت کنیم که :

  1. مخاطب رو نمی پیچونیم.
  2. روحیه انتقاد پذیری داریم .
  3. برای مخاطب احترام قائلیم.
  4. آدمهای خودشیفته ای نیستیم. 
  5. دار و ندارمون فدای یک تار موی مخاطب. 
  6. هدفمند و برنامه ریزی شده کار نمی کنیم.
  7. از سیاست و این جور کارها بدمون می یاد.
  8. به دموکراسی و خرد جمعی احترام می گذاریم.
  9. کاری نمی کنیم که فقط برای ما فایده داشته باشه.
  10. از اینکه کاری بکنیم که به کسی بر بخوره سخت گریزانیم.
  11. ...
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت  | لینک  | 

من معذرت می خوام...من به نوبه خودم از همه مردان غیور و غیر غیور ایرانی و غیر ایرانی و خلاصه همه جمعیت مذکران دنیا-زندگان و درگذشتگان- عذر می خوام....امیدوارم که مرا ببخشید و در این دنیا و آن دنیا مورد عفو قرار دهید....باور کنید نمی تونم خودم رو ببخشم...بدجوری عذاب وجدان گرفتم...

لابد می پرسید مگه چی شده که بنده حقیر به صرافت عذرخواهی افتادم...؟...خدمتتون عرض میکنم... چند روز پیش درست در روز زن-مادر-مادر زن-زن صیغه ای-دوست دختر و سایر جانداران مرتبط در فکر و خیال خرید کادو بودم که شنیدم خانم مجری یک برنامه رادیویی از کشف مهمی که بر پایه سالها تحقیق و پژوهش به دست آمده با حالتی طرب انگیز و شادمانه صحبت می کنه...اول خیال کردم لابد دوباره انرژی هسته ای یا داروی قطع نخاع و یا ایدزگیری کشف شده ولی از حالت حرف زدن مجری و اشکی که در چشمانش جمع شده بود فهمیدم بحث از این حرفها فراتره...(رادیوی من تصویریه..درست مثل آیفون...)...احتمالا ایرانی ها کره پلوتنیوسم رو فتح کردن...از فکر و خیال کادوی روز زن و مادر زن و اینها اومدم بیرون و به دقت گوش کردم ببینم موضوع از چه قراره...

"دانشمندان و پژوهشگران خارجی-لعنت الله علیهم اجمعین-جدیدا کشف فرموده اند که بر خلاف تصور همگان که زنان بیشتر از مردان حرف می زنند میزان صحبت مردان و زنان برابر است"....

لابد باز هم می پرسین به تو چه؟....تو این وسط چیکاره ای...؟...آخه اگه من این همه توی وبلاگ حرف نمی زدم حالا این لکه ننگین بر دامن ما مردان نبود....(دامن چاک دار از وسط-یه چیزی تو مایه های شلوارک خودمون)...می دونم چونه پر حرف من باعث شده که محققان به این نتیجه برسند...اگه من نبودم الان نتیجه این پژوهش مفتضحانه چیز دیگه ای بود....خدا منو ببخشه....قول می دم عوض شم...قول می دم اسم وبلاگ رو عوض کنم و بزارم "من و یک چونه بی حرف"....

کورش-داریوش-بوعلی-حافظ-سعدی-هیتلر-کخ-بان جی مو-ناپلئون-گورباچف-کلی-رضا زاده-علی دایی و بقیه بزرگ مردان روزگار تو رو خدا منو ببخشین....من باعث و بانی سرافکندگی و ذلت شماها شدم...من....من....من....(نویسنده از فرط پرحرفی غش می کنه....)

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت  | لینک  | 

ما آدمها هم بعضی وقتها کارای عجیبی می کنیم...لقمه ای رو که می شه به راحتی توی دهن گذاشت می چرخونیم می چرخونیم از پشت گردن اشتباهی می ذاریم تو سوراخ دماغ....چه جوری؟...اینجوری...

خوب می دونید که این روزها بحث قاچاق فیلم حسابی داغ شده...به همین دلیل چند روز پیش اهالی سینما به پخش سی دی فیلماشون در زمان اکران و یا بعضی وقتها قبل از اکران اعتراض و این حرکت شنیع رو شدیدا محکوم کردن...خب حق دارن بندگان خدا...دار و ندار زندگی شون یک شبه داره می ره هوا به همین راحتی...

اما راه حل چیه....؟ از اونجا که بنده کمی تا اندکی ابری طرفدار سینما مخصوصا از جنس معناگراش هستم و دلم برای این قشر زحمتکش و دوست داشتنی می سوزه یک پیشنهاد توپ دارم که اولین بار از از طریق این وبلاگ مطرح می کنم.......

تجربه ثابت کرده که با مافیای قاچاق نمی شه در افتاد...که اگر هم در بیفتی فایده ای نداره...بازم کارشون رو می کنن...امروز اصغر قرقی فردا کامی جقله...پس اگه خیال کردین پیشنهاد می کنم که چوب و چماغ بردارین و بیفتین به جونشون و نسلشون رو از روی زمین بردارین سخت در اشتباهین...

به نظر بنده حقیر بهترین راه حل اینه که تهیه کننده فیلم وقتی فیلمش برای پخش آماده شد بره با این قرقی ها و جقله ها یک قرارداد مرامی ناقابل ببنده....یعنی وقتی باهاشون شفاها به توافق رسید یه تار سیبیل بزاره یکی بگیره..به همین راحتی....و به این روش وظیفه خطیر اکران و پخش فیلم رو بده به اونها....این کار چند تا حسن داره...

  • برای ساخت فیلم نیاز به مجوز ارشاد نداری...هرچی دلت خواست می تونی بسازی...رمانتیک-سیاسی-کمدی-وحشت-معنا گرا-پاچه گرا-لب و لوچه گرا..خلاصه دستت واسه هر چی میلت می کشه بازه...
  • با هر کارگردانی که دلت بخواد می تونی کار کنی...نیازی به نوشتن "غلط کردم نامه" هم نیست... اصلا می تونی با اسپیلبرگ یا هر کدوم از کارگردانهای هالیوود-بالیوود-غالیوود (سینمای افغانستان) کار کنی...
  • با هر بازیگری تو هر شرایطی می تونی فیلم بسازی...مثلا دری بری مور می تونه عاشق گلزار بشه - نیکی کریمی می تونه تاپ بپوشه بره انتقام خیانت نیکلاس کیج رو ازش بگیره...وسط فیلم هم هدیه تهرانی می تونه لب دریا آفتاب بگیره و تبلیغ کرم بکنه...یا...اووووووووووووه...این همه سوژه...تصور کن فیلمت چقدر می فروشه...
  • هر وقت که دلت بخواد می تونی فیلمت رو پخش کنی مثلا اول بهار-وسط تابستون-وسط ظهر-نصفه شب.....بسته به اینکه فیلمت از چه ژانری باشه زمان پخشش فرق میکنه...خلاصه ریش و قیچی دست خودته....اینجوری غصه اکران بد موقع فیلم رو هم نمی خوری...
  • مردم مجبور نیستن برای دیدن فیلم برن سینما...پس ترافیک کم می شه...آلودگی کم می شه...رفتارهای زشت و زننده در تاریکی سالن سینما کم می شه...خلاصه خیلی چیزها کم می شه...
  • کسی نیست که فیلمت رو سانسور کنه...ولی پیشنهاد می کنم خودت فیلمت رو سانسور کنی...وقتی همه مردم فیلم سانسور شده رو دیدن یهو نسخه سانسور نشده رو بفرستی تو بازار... به عبارتی یعنی فروش دوبل...درصدیش رو می دی قرقی و جقله بقیه اش مال خودت...
  • نیازی هم به عقد قرارداد برای رزرو سالن سینما نداری...همه تو خونه هاشون وی سی دی دارن... پس عملا مشتریهات چند صد برابر می شن...می تونی تو ده ممسنی هم فیلمت رو بفروشی...فقط قرقی و جقله یادت نره....
  • درآمدت بیشتر میشه...اگه در حالت معمولی واسه هر نفر ۱۰۰۰ تومن گیرت می یاد اینجوری می تونی فیلمت رو بزنی روی ۳ تا سی دی ۱۵۰۰ تومن بفروشی...درصدیش رو بدی به قرقی و جقله بقیه اش هم نوش جون خودت...
  • می تونی توی فیلم چیپس و کشک و دوغ تبلیغ کنی...اینجوری سود تبلیغات می ره مستقیم تو جیب خودت...البته قرقی و جقله یادت نره...اونام می خوان...
  • راستی این وسط قرقی و جقله چکاره هستن که باید درصدی از سود به اونها برسه...مگه خودت چلاقی یا خدای نکرده دستت کجه...فیلم قاچاق بساز...مافیای قاچاق بشو....اعتراض قاچاق بکن...پخش کننده قاچاق بشو...سود و حال قاچاق هم ببر....فقط یادت باشه این راه حل رو من بهت دادم...درصد ما یادت نره....
  • ما رو هم که دور زدی بی معرفت....مگه قرار نبود پیشنهاد ما کپی رایت داشته باشه...بی خیالش...این رو هم می زارم پای بقیه کارای قاچاقت....
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت  | لینک  | 

غروب شده بود و هوا نه روشن بود و نه تاریک....انگاری خورشید هم می خواست بماند تا ببیند سرانجام ، قرعه به نام کدام حیوان می افتد که رخت سفر بپوشد و از مزرعه برود....فضا فضای سنگینی بود و نفس کشیدن در آن سخت و حیوانات در این فضا، معلق بین ماندن و رفتن....اما نه پایی برای رفتن بود و نه دلی برای ماندن.....

حالا دیگر شیر و خوک و لاشخور در جای خود به راحتی نشسته بودند و می خوردند و می نوشیدند و هر از گاهی خنده ای مستانه از سر پیروزی سر می دادند...

در این فضای دلهره و امید که هر ثانیه اش برای حیوانات سال ها طول می کشید ناگهان چند متر دورتر از برکه در بین بوته زار صدای خش خشی آمد....نگاه ها به عقب برگشت..."نکند غریبه ای از غفلت ما استفاده کرده و به حریم مزرعه وارد شده است..."...تشویش و نگرانی در چهره همه حیوانات موج می زد جز آن سه تن که هنوز مستانه می خندیدند....

سگ ها واق واقی از روی خشم کردند و گوسفندها بع بعی از سر ترس...موش اما فقط خیره بود...

ناگهان حجمی به وسعت همه نگاهها و به خستگی همه سالها در برابر دیدگان حیوانات ظاهر شد....ترس و وحشت وجود همه را فرا گرفته بود که ناگهان سگ فریاد زد :" نترسید...این گاو خودمان است...سلام گاو ....کجایی؟...خیلی وقته به دستور جناب شیر کار تعطیل شده....!!"

تشویش و اضطراب در یک آن جای خود را به شادی و لبخند داد...

بله..گاو بود که پس از یک روز کار سخت و مشقت بار در حالیکه پاهایش دیگر نای راه رفتن نداشت از مزرعه بر می گشت....گاو عادت داشت هنگام کار نه گوشی برای شنیدن داشته باشد نه چشمی برای دیدن...او فقط کار می کرد...درست مثل یک گاو.....

حالا دیگر گاو به نزدیک آنها رسیده بود و همه هیبتش در روشنایی کم سوی خورشید و ماه دیده می شد...سگ و گوسفند به استقبالش رفتند که ناگهان صدای خنده شیر و خوک و لاشخور و موش به هوا برخاست...

نگاه ها به سمت آنان برگشت....فضای تشویش و اضطراب و شادی و لبخند جای خود را به غم و غصه و دلتنگی داد...حیوانات جواب سوال خود را یافته بودند...

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت  | لینک  | 

چندی نگذشت که حیوانات کار در مزرعه را رها کردند و در کنار برکه جمع شدند...حدس و گمان درباره موضوع صحبت شیر شروع شد...گوسفندان حدس می زدند که شیر می خواهد جیره غذایی را بیشتر کند...چون خیلی وقت بود که آنها مجبور بودند در خوردن غذا صرفه جویی کنند...دلشان برای یک شکم غذای سیر لک زده بود...سگ ها از دشمنانی می گفتند که هر روز بر تعدادشان افزوده می شد و قصد دست درازی به مزرعه را داشتند...می خواستند به شیر پیشنهاد دهند که گودال بزرگی دور تا دور مزرعه درست شود که غریبه ها به راحتی نتوانند به حصار های مزرعه نزدیک شوند...آنها آرزو داشتند یک شب راحت و آسوده بخوابند...موش اما حرفی برای گفتن نداشت...او از شرایط موجود راضی به نظر می رسید...هم به اندازه کافی دانه ذخیره کرده بود و هم شب ها مجبور نبود برای حفاظت از مزرعه بیدار بماند...با این حال بدش نمی آمد از شیر بخواهد محل خوابش را عوض کند...بوی گوسفندان او را اذیت می کرد...در این بین لاشخورها و خوک ها ساکت بودند...

شیر در میان همهمه جمعیت بر تخته سنگی نشست و با نعره ای خفیف صحبت را در حالی شروع کرد که خوک ها در سمت چپ و لاشخورها در سمت راست او نشسته بودند...

"رفقا...همه ما به یاد داریم که این مزرعه روزی زمینی خشک و بی آب و علف بود...خوشبختانه با تلاش و زحمت همه اکنون در جایی زندگی می کنیم که سرسبز و پربار شده است و به اندازه کافی آذوغه برای خوردن و آب برای نوشیدن داریم..."

گوسفندان خواستند به شیر بگویند که غذای آنها کم است که با نگاه چپ چپ خوک ها بع بعی شبیه ناله کردند و در جایشان نشستند....

شیر ادامه داد..."به دلیل سرسبزی و خرمی مزرعه با خبر شدیم که جانوران و غریبه های زیادی قصد حمله و تصرف مزرعه را دارند..."

صحبت شیر که به اینجا رسید سگ ها واق واقی کردند و تا خواستند از بی خوابی های شبانه خود گلایه کنند و موضوع کندن گودال را به شیر بگویند با نگاه غضب آلود لاشخورها زوزه ای کشیدند و ساکت شدند...

"اما من شما را در این موقع روز در اینجا جمع کردم و از شما خواستم که کار در مزرعه را رها کنید تا به شما خبر مسرت بخشی بدهم که مطمئنا از شنیدن آن خوشحال خواهید شد...."

حیوانات هر کدام در ذهن خود آرزوها و رویاهای خود را مرور کردند....."حتما شیر می خواهد از جیره غذایی بیشتر-نگهبانی کمتر و ...حرف بزند...."

"می دانم که همه شما مشتاقید این خبر خوب را بشنوید...باید به شما بگویم قدم نو رسیده ای در راه است...خوک تا چند روز دیگر بچه ای به دنیا خواهد آورد و بر تعداد ما اضافه خواهد شد...."

حیوانات هاج و واج یکدیگر را نگاه کردند....

"اما این خبر خوب از طرفی برای ما مشکلاتی هم ایجاد خواهد کرد....کلبه ما به اندازه ای کوچک است که جایی برای مهمان جدید ندارد...به همین دلیل دور هم جمع شده ایم تا یکی از شماها داوطلبانه به مزرعه ای دیگر کوچ کند و جای خود را به بچه خوک بدهد....کدام یک از شما برای این کار آماده است؟" 

حیوانات نگاهشان را به زمین دوختند....گوسفندان بع بعی شبیه زجه و سگ ها واق واقی شبیه زوزه  کردند.....موش اما ساکت بود....

شیر که از قبل می دانست کسی حاضر نخواهد شد مزرعه را که با زحمت زیاد سرسبز و خرم شده بود رها کند نگاهش را بر روی تک تک حیوانات حرکت داد...

"گوسفندها...آنها اینجا زیادی هستند...اما اگر دوباره خشکسالی شود گوشتشان به درد خواهد خورد...ضمن اینکه لاشخورها بدون گوشت نمی توانند زندگی کنند...."

"سگ ها....آنها فقط واق واق می کنند و نیمه شب ما را از خواب راحت بیدار می کنند....اما برای حفاظت از مزرعه به وجود آنها نیاز است..بدون آنها غریبه ها مزرعه را تاراج خواهند کرد...."

"موش...رفتن او دردی را دوا نمی کند...چون او جای زیادی را اشغال نمی کند...ضمن اینکه برای خبردار شدن از اوضاع مزرعه به وجودش نیاز است....."

شیر که حسابی گیج شده بود با لاشخور و خوک به مشورت پرداخت....به نظر می رسید به وجود همه نیاز است...ترس و دلهره حیوانات را فرا گرفت...

چندی نگذشت که چشم آنها از خوشحالی برق زد...با برق نگاه آنان آسمان بر سر حیوانات خراب شد.......آنها راه حل مسئله را پیدا کرده بودند.....

(به نظر شما آنها چه حیوانی را از مزرعه بیرون می کنند.....؟)

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت  | لینک  | 

سالها قبل دورتر از همین نزدیکیها در مزرعه ای سیلی خورده از قحطی و خشکسالی حیواناتی زندگی می کردند....در این مزرعه نه غذایی-به اندازه-برای خوردن بود و نه آبی برای نوشیدن...حیوانات مزرعه نحیف و بی جان روزگار را به سختی سپری می کردند...حتی برای شیر-سلطان مزرعه- هم نه یالی مانده بود نه کوپالی و نه نای دویدن در پی شکاری....تنها در این میان هر روز به تعداد لاشخورها که غذایشان لاشه بی جان حیوانات تلف شده بود اضافه می شد...لاشخورهایی که بر بلندای تخته سنگی عظیم با چشم های تیزبین خود مرگ حیوانات را انتظار می کشیدند...

سالها به همین منوال گذشت و از آن همه حیوان تنها شیر- گاو -موش-گوسفند-سگ و خوک باقی ماند و مابقی یا خوراک لاشخور ها شدند و یا به امید مزرعه ای آباد وسرسبز پای در جاده آمال نهادند و از آنجا رفتند...

تا اینکه سرنوشت تلخ رفتگان آیینه عبرت ماندگان شد و حیوانات که سرانجام خود را در چشمان لاشخورها می دیدند به تکاپو افتادند تا بلکه بتوانند خود را از این شرایط مرگبار نجات دهند...

گاو با همه ضعف و ناتوانی اش شروع کرد به شخم زدن زمین...موش بذرهایی را که باد با خود به آن حوالی آورده بود جمع کرد و به دنبال گاو بر زمین کاشت...(البته بماند که چند تایی را هم پنهان از دیگران برای غذای شب خود کنار گذاشت)...گوسفندان با مشقت فراوان از برکه خشکیده آن حوالی ذره ذره آب جمع کردند و پای دانه ها ریختند......خوک ها در سایه سنگی نشستند و به کار به اعتقاد خود بیهوده و عبث دیگران نیشخند زدند...لاشخورها هم که از این اتفاق راضی به نظر نمی رسیدند اوضاع را از بالای تخته سنگ به شدت تحت کنترل داشتند...

روزهای زیادی به کار بر روی زمین خشکیده گذشت...آنها برای مزرعه خود حصاری کشیدند و کلبه ای کوچک ساختند تا بتوانند در آرامش شبانگاهی خستگی روز را از تن به در کنند...و در این میان سگ ها مراقب بودند تا مبادا غریبه ای به مزرعه آنها دست درازی کند.

زمستان گذشت و از پس آن بهار آمد...با آمدن بهار زمین خشکیده یکدست سبز شد و حیوانات که نتیجه مرارت ها و رنج های خود را می دیدند به جشن و پایکوبی پرداختند...آنها شب ها در کلبه کوچک خود جمع می شدند و از پایان سختی ها و شروع نیکبختی ها سخن می گفتند...همه بودند...حتی لاشخورها هم تخته سنگ را رها کرده بودند و در کنار دیگران شادی می کردند...خوک ها هم در آن شلوغی از هوشمندی خود و نقش آن در آبادانی مزرعه می گفتند و در آن شلوغی و هلهله شادی هیچ کس سنگ اندازیها و نیشخندهای آنان را به یاد نیاورد....

روزها و شب ها به شادمانی و مسرت گذشت ....تا اینکه در یک نیمه روز گرم اواخر بهار شیر به حیوانات دستور داد برای بحث در مورد مسئله ای مهم در کنار برکه جمع شوند......حیوانات در گوش هم پچ پچ می کردند..."چه مسئله ای اتفاق افتاده که شیر در این موقع روز ما را خواسته است....!؟"

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت  | لینک  | 

می گن سالی که نکوست از بهارش پیداست یا هفته ای که نکوست از شنبه اش پیداست...این هم ماجرای یکی از شنبه های بهاری من....فکر می کنین به آخر هفته برسم یا نه؟.........

  • کله سحره که یک از خدا بی خبری دستشو گذاشته روی زنگ و ول نمی کنه....انگاری انگشتش رو با سریش چسبوندن به زنگ...خواب آلود و به هم ریخته یه چیزی می پوشم و در و باز می کنم...از نگاه های طرف می فهمم که بعضی از اتصالات البسه ام به درستی جفت و جور نشده...خانم محترمی به نظر می یاد...خودم رو جمع و جور می کنم...."آقا شما دیگه مسخرشو در آوردین...چرا ماشینتو گذاشتی سر راه ماشین من..."...."ببخشید شما؟... "من دختر خاله آقای هادی هستم..همسایه طبقه بالا"...."مگه آقای هادی چند تا دخترخاله داره...؟"چه طور مگه...؟"..."هیچی...همین طوری ....اللهی زهرمارش بشه...حالشو اون می بره بی خوابیشو من بدبخت....".."چیزی گفتین....؟"..."نه خانم محترم....چشم الان می یام ماشین و بر می دارم..."
  • دوباره می رم به رختخواب....هنوز چشام گرم نشده که می شنوم یکی داره بالا سرم غر می زنه...."مگه شما سر کار نمی رین؟.."..."می رم ولی دیرتر..."..."ای بابا...اگه می خواستین دیر برین به من می گفتین سر راه می رفتم بانک...کلی کار داشتم..."...."ببخشید مریم خانم...باشه یه وقت دیگه...."
  • هنوز راه نیفتادم که از بانک زنگ می زنن..."موجودی حسابتون کسری داره...اگه تا ۱ ساعت دیگه نیایین چکتون برگه می خوره ...".."چشم...لطف کردین تماس گرفتین... الان خودمو می رسونم..."
  • چراغ سبز می شه...تو عالم خودم راه می افتم....یهو یه بچه قرتی به سرعت جت از چراغ قرمز رد می شه...صدای جیغ لاستیک ها و بوی گند لنت ها....استپ....سرم رو می یارم بیرون داد می زنم...."آهای گوسفند....بابات خرشو فروخته زیر پات ماشین گذاشته....."....دوباره صدای ترمز....دنده عقب.....یه هرکول لات می پره از ماشین بیرون...."چیزی گفتی جوجه فینگیلی...؟"...نگاهی به قطر بازوهاش و چشمای از حدقه در اومده و سیبیل تا بناگوش تابیدش می کنم...."بنده غلط بکنم چیزی عرض کرده باشم.... فرمودم چراغ سبز رو گذاشتن برای عبور و چراغ قرمز رو برای توقف....اگه قرمز رو رد کنی ممکنه...."...."خب که چی؟...".."هیچی...البته شما هر وقت دلتون خواست می تونید رد شید....من باید حواسمو جمع می کردم می فهمیدم شما دارین تشریف می آرین.... ببخشید... عذر می خوام....راستی این خرتون ببخشید ماشینتون خیلی خوشکله...کجا دادین سقفشو چسبوندن به زمین...خیلی باحال شده ها........"
  • هنوز چای صبح رو نخوردم که از دارایی زنگ می زنن...می رم ببینم نتیجه بررسی پرونده شرکت به کجا رسیده..."مگه چه خبره آقا.....باور کنید من صاحب شرکت مایکروسافت نیستم که این همه مالیات برام بریدین...."...."به هر حال ما در کمیسیون بررسی کردیم...تازه در حق شما لطف هم کردیم....."دستتون درد نکنه...خدا سایه الطاف شما رو از سر ما کم نکنه که یه شبه ریشه هر چی کار و شغله توی این مملکت می زنین...روزتون به خیر آقای داروغه...."
  • نزدیکیهای ظهر خبر می رسه که رییس جدید چند تا گند جدید زده....اعصابم می ریزه به هم...داد و بیدادم می ره هوا..."مگه اینجا شهر هرته که ....."
  • ظهر شده ...واسه اینکه روزم کامل شه می رم تامین اجتماعی....خانم محترمی یه لیست حق بیمه کارکنان به علاوه جرایم تاخیر پرداخت می ذاره جلوم....مخم سوت می کشه....."خانم چه خبره...مگه من......."
  • تمرکز می کنم شاید بتونم چند ساعتی برای پروژه درسیم وقت بذارم....لا مصب گیر کرده...جلو نمی ره...همش خطا...خطا..خطا....
  • دیگه نای حرف زدن و حال فکر کردن ندارم.....
  • نزدیکیهای ساعت ۳ عصره....وسایلم رو جمع می کنم که برم خونه.....موبایل زنگ می زنه..... "فرهاد....اگه اومدی خونه این لیست رو بخر بیار...ببین مثل دیروز اشتباه خرید نکنی...یادداشت کن....لوبیا چیتی....اشتباهی لوبیا قرمز نگیری که خورشت جا نمی افته....راستی برای بچه هم.............."
  • دیگه واقعا اعصاب ندارم......کاملا به هم ریختم....دوست دارم یکی از چراغ قرمز رد شه تا بیفتم به جونش....یه فصل کتک حسابی بخورم بلکه این شنبه سگی دست از سرم برداره.......
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت  | لینک  | 

من یک سرمایه دارم....من یک کارخانه دارم...من یک سهامدارم...من یک فئودالم...من یک بورس بازم...

حالا می تونم هر روز برم بورس و ارزش سهامم رو حساب کنم...می تونم سبد سهام تشکیل بدم و سود سهامم رو تضمین کنم...می تونم یک کارگزار خوب انتخاب کنم که سر وقت سهامم رو بفروشه و سهام جدید برام بخره...می تونم با سود سهامم سهام کارخونه های جدید بخرم...می تونم ساخت کنم..می تونم پاخت کنم...می تونم سهام همه مردم رو بخرم...بشم مالک همه کارخونه های ایران...همه ایران..همه دنیا...همه مردم دنیا... 

حالا دیگه دختر کوچولو نگران آیندش نیست...دیگه نگران مردن باباش نیست...دیگه نگران بود و نبود باباش هم نیست....چون باباش سهامداره...چون اینبار عدالت در حق باباش اجرا شده...

این اولین باری نیست که می بینه داره عدالت رعایت می شه......از وقتی دیده بابا-مامان-خواهرها-برادرهای آیناز -دوستش- هر کدوم یک ماشین دارن فهمیده یکی داره عدالت رو تقسیم می کنه...از وقتی دیده نون خشکی محل با موبایلش نون خشک...نیکل کهنه...آهن...چدن... مس...خرید و فروش می کنه فهمیده یکی داره درست و حسابی عدالت رو تقسیم می کنه....

حالا دیگه معنی عدالت رو فهمیده...فهمیده وقتی همه چیز بین همه عادلانه تقسیم می شه عدالت "هست"...ماشین "هست"...موبایل "هست"...ترافیک "هست"....دود "هست"...دم "هست"...بوق "هست"...آلودگی "هست"...اعصاب خراب "هست"....داد "هست"...بیداد "هست"...دعوا "هست"...فحش "هست"...مرض "هست"...استرس "هست"...شبکه مشغول "هست"...ضمنا مشترک مورد نظر در دسترس نیست هم "هست".......آری آری..تا عدالت هست زندگی باید کرد...زندگی باید کرد....

خدا می دونه حالا که داره سهام عادلانه تقسیم می شه در آینده چه "هست"ی نصیبمان خواهد شد؟.......به خیر بگذره ایشاالله....شما چی فکر می کنید؟...

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت  | لینک  | 

 

بدون هرگونه توضیح اضافه بخوانید و بشنوید اثرات استفاده از استعاره-مراعات نظیر-ایهام-کنایه-نیش-زخم زبون-تیکه و سایر صنایع ادبی رسمی و غیر رسمی زبان شیرین فارسی را در ادبیات سیاسی بین الملل....

 

"گفته هاي دکتر علي لاريجاني، مترجمين سازمان ملل و خوانندگان نشريات اروپايي را دچار سرگيجه مفرط تاريخي كرد. "
 

علی لاریجانی: " با نشان دادن « لولو» ی شورای امنیت، مردم ایران رو به قبله نمی شوند ".

 

ترجمه نیوزویک:

علی لاریجانی گفته است که اگر شورای امنیت مثل موجوداتی که بچه ها را می ترسانند ظاهر شود، مردم ایران به سوی قبله مسلمانان جهان دراز نمی کشند.


ترجمه نشریه اسپانیایی ال پائیس:

علی لاریجانی گفت که اگر شورای امنیت چیز ترسناکی را هم به ایرانیان نشان دهد، باز هم مردم ایران به سوی عربستان سعودی نمی خوابند.


ترجمه نشریه فرانسوی اومانیته:

علی لاریجانی گفت که دراز کشیدن ایرانیان به سوی مرکز اعتقادات مسلمانان بستگی به این دارد که آنها از موجودات افسانه ای بترسند، این یک داستان ایرانی است.

 

(با تشکر از سرکار خانم رمضان به خاطر ارسال مطلب...)

 

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت  | لینک  | 

راستش چند روزیه که دل و دماغ نوشتن ندارم...به چند دلیل که اگه بخوام بگم احتمالا عمرم قد نده...احساس می کنم یهو همه چیز به ریخته...کارا جلو نمی ره و خلاصه گریپاژ کردم...فقط امیدوارم که هر چه زودتر از این وضعیت خلاص شم توی سراشیبی جاده ...

...توی این گیر و بیر یکی از دوستان ای-میلی زده و چند تا سوال و نکته مبهم زندگی شو مطرح کرده که اتفاقا دیدم ابهامات زندگی من هم هست...گل بود به سبزه نیز آراسته شد....حالا واسه اینکه حال نوشتن ندارم و مجبورم وبلاگ رو آپ کنم این چند سوال رو با تشکر از علی آقا اینجا مطرح می کنم....

1- چرا میگن طرف مثل بچه خوابش برده در حالیکه بچه ها هر دو ساعت یک بار از خواب بیدار می شن و گریه می کنن؟

 

2- چرا وقتی باطری کنترل تلویزیون تموم می شه دکمه های اونو محکمتر فشار میدیم؟

 

3- چرا اگر به کسی بگید که در فضا 4 میلیارد ستاره وجود داره باورش میشه ولی اگر بهش بگید رنگ دیوار خیسه خودش با دست امتحان می کنه تا مطمئن بشه؟

 

4- چرا برای انجام مجازات اعدام با تزریق آمپول سمی، از سرنگ استریل استفاده می کنن؟

 

5- چرا تارزان ریش و سیبیل نداره؟

 

6- چرا خلبان های کامیکازه از کلاه ایمنی استفاده می کردن؟

  

7- اگر این حرف درست باشه که ما به دنیا می آییم که به دیگران کمک کنیم پس دیگران برای چی به دنیا میان؟

8- آیا میشه زیر آب گریه کرد؟

 

9- چطور ممکنه که انسان اول به فضا سفر کرد و بعدا به فکرش رسید که زیر چمدون چرخ بذاره؟

 

10 - چرا مردم وقتی می خوان بپرسن ساعت چنده به مچ دستشون اشاره می کنن ولی وقتی می خوان بپرسن دستشویی کجاست به پشتشون اشاره نمی کنن؟

 

11- چرا گوفی روی دو پا راه میره ولی پلوتو روی چهار دست و پا، مگه هردوشون سگ نیستن؟

 

12- اگر روغن ذرت از ذرت تهیه میشه و روغن سبزیجات از سبزیجات، پس روغن بچه از چی تهیه می شه؟  

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت  | لینک  | 

یکی از خبرگزاریها اعلام کرده که ماموران نیروی انتظامی در راستای حفظ امنیت عمومی به ۱۴۰۰ نفر تذکر داده اند و ۱۲۰ نفر را هم بازداشت کرده اند...ضمنا همان خبرگزاری اعلام کرده که "در همان راستای قبلی آقایان هم مواظب ظاهر و باطن خود باشند و گرنه....."

در هیمن راستا و همه راستاهای قبلی و بعدی به آقایان محترم/محترمه پیشنهاد می کنیم که:

  • موهاتون رو زیاد افشون نکنین و برای احتیاط چند تا روسری ترجیحا با رنگ های تیره به همراه داشته باشین.
  • اگر روسری یادتون رفت مدرکی به همراه داشته باشین که مذکر بودن شما رو به روش دیپلماتیک و آبرومندانه ثابت کنه...(مثل شناسنامه-کارت ملی و ...)(فکر بد هم نکنین...!) 
  • شلوارتون رو اندازه بخرین و دقت کنین شلوار داداش کوچیکتون رو اشتباهی نپوشین.
  • تمرین کنین درست حرف بزنین و خدای نکرده جلوی حافظان عفت عمومی یهو  اوا خواهر نشین.
  • چند روزی دندون رو جگر بذارید و کاری به کار ابروهاتون نداشته باشین.می دونم سخته ولی از گوشه بازداشتگاه بهتره...... نه؟...
  • برای محکم کاری چند تار مو که بشه بعدا پاکش کرد رو صورتتون بکارین...جاش فرقی نمی کنه...روی لب....زیر چونه...بالای لپ...زیر گوش..توی دماغ...گفتم که جاش خیلی مهم نیست فقط نشون بده که شما احتمالا مذکرید...
  • رژ لب-ریمل-سایه چشم-رژ گونه-خط چشم و موارد مشابه رو فعلا استفاده نکنین یا حداقل جعبه ابزارشو با خودتون این ور و اون ور نبرین...
  • خلاصه هر گلی زدین به سر خودتون زدین...
  • خلاص
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت  | لینک  | 

یکی از بهترین و پرکاربردترین ابزارهای اینترنت موتورهای جستجوست که به کمک اون می تونی هر چی رو که نیاز داری ایکی ثانیه توی اینترنت پیدا کنی...-از شیر مرغ گرفته تا جون آدمیزاد- ...یه زمانی برای یه مقاله یا کتاب باید کلی پاچه خواری مسئول کتابخونه رو می کردی تا می ذاشتت تو نوبت سفارش شاید خدا بخواد و روزی روزگاری کتابی به دستت برسه...تازه اونم به شرط موجود بودن کتاب وگرنه برای کتاب های اون ور آبی باید ماه ها معطل می موندی (اون ور آب یعنی از حاشیه خلیج فارس یه کم اون ور تر نزدیکیهای لندن و واشنگتن...)...اما الان با یه کلیک یا به قول حدادعادل خودمون یه "تقه" سه سوته می تونی به اندازه کل عمرت کتاب و مطلب دانلود کنی...

راستش بعضی وقت ها اینقدر مطلب خوب و به درد بخور پیدا می کنم که از خوشحالی بال در میارم...البته فقط در مورد متن های اون ور آبی...بازم دم این نامسلمونای مو طلايي گرم که زکات علمشون رو می دن...اونم از طریق ابزار و ملعبه گناه سازی به اسم اینترنت....! (اسمش رو بذارید ای-زکات)

این مقدمه چینی ها رو کردم که بگم متاسفانه در مورد موتورهای جستجوی فارسی زبان در خیلی مواقع جوینده به هدفش نمی رسه و اصطلاحا به کاهدون می زنه...البته فکر نکنین که مشکل فقط از جستجوگره بلکه محتوای متن هایی که عموما در سایت های فارسی زبان وجود داره طوری نیست که جوینده رو یابنده کنه...و دلیلش هم اینه که عموما نتایج جستجو به مطالبی برمی گرده که در وبلاگ ها نوشته می شه...مطالبی که تراوشات ذهنی آدم هاییست که در دوران بچگی اجازه حرف زدن بهشون داده نشده و اومدن اینجا هی حرف می زنن..هی حرف می زنن...حرفهایی که توی دکون هیچ بقالی پیدا نمی شه... 

...اینم آمار جستجوی وبلاگ بنده که نشون می ده اونایی که با هزاران امید از راه جستجو وارد وبلاگ شدن بدجور زدن به کاهدون و در نهایت ناامید برگشتن...مخصوصا طرفدارهای یانگوم و بانو هن که خدا می دونه دنبال چی بودن چی گیرشون اومده...(خب می گید من چیکار کنم...عکس غیرشرعی گیرم نیومد بذارم توی سایت...!!)

آمار جستجو

نتیجه گیری اخلاقی :

  1. ما زکات علم مون رو نمی دیم...
  2. ما علمی نداریم که بخواهیم زکاتش رو بدیم...
  3. اصلا کی دنبال علمه...بانو هن و یانگوم رو بچسب...!

 

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت  | لینک  | 

تعطیلات عید نوروز هم تموم شد و به همین راحتی خاطره ها ساخته شد...نوروز بدی نبود و خوشحالم که تو این چند روز اتفاق بدی برای خانواده - آشنایان و دوستان نیفتاد و همه به شادی نوروز رو پشت سر گذاشتند...اما من در این چند روز چکار کردم...!؟ 

  • امسال به دلایل مختلف قید مسافرت رو زدم...راستش نمی دونم چرا مثل آدمیزاد نمی تونم برم سفر...همیشه دوست دارم زمانی برم مسافرت که کسی نمی ره...وسط های اردیبهشت...اواخر آبان...خلاصه مثل هر سال عید امسال هم شدم همدم تلویزیون و آجیل و اینترنت و وبلاگ...
  • تا ساعت ۳ ونیم صبح روز عید بیدار بودم...دلم می خواست لحظه سال تحویل بیدار باشم...اما وقتی چشمم رو باز کردم دیدم ای دل غافل در عرض چند دقیقه به اندازه ۱ سال خوابیدم...
  • امسال به چند دلیل مجبور شدم صبح تا ظهر بچه داری کنم...جاتون خالی...نبودید ببینید این وروجک چه جوری ساعت ۷ صبح منو از خواب بیدار می کرد و تا ظهر نمی گذاشت یه لیوان چای از گلوم پایین بره...حالا می فهمم چی می کشن.......این مردای زن ذلیل...!
  • همه برنامه های تلویزیون برای من خلاصه شد در ترش و شیرین...بعد مدت ها حسابی خندیدم...بازم خدا پدر و مادر عطاران و گروهش رو بیامرزه...از بازی خوب هنرپیشه های سریال گرفته تا فیلمنامه نویسی و کارگردانی جفت و جور صحت و عطاران...همه و همه به دلم نشست...سریال پر بود از موقعیت ها و حرف های خنده دار بدون هرگونه لودگی و فحش و بد و بیراه و شخم فرهنگی...راستش وقتی بعضی از صحنه ها و دیالوگ ها یادم می یاد ناخوداگاه خندم می گیره..مخصوصا صحنه ای رو که ناصر در گوش شهرام گفت تو یک بچه سر راهی هستی...کلی خندیدم...(شایعه شده یکی از ملوانان انگلیسی برای اینکه بتونه قسمت آخر سریال رو ببینه به کشورش برنگشته...راست و دروغ اين خبر گردن اونایی که گفتن...!!!). در مجموع ترش و شیرین عطاران از دو کار قبلیش قویتر بود مخصوصا اینکه آخرش هیچ کس دچار تحول  ۱۸۰ درجه ای نشد...بازم دمش گرم...
  • روز سیزده هم جالب بود...بساط جوجه کباب و قلیون و آش و آتش بازی و آخرش هم بارون بهاری...کرمان شده بود عینهو شمال...جل الخالق....خیلی خوش گذشت...
  • طبق سنت سالهای قبل بازم وقتی عمو نوروز می ره دلم می گیره...خب دیگه رسم روزگاره...هر چی رو که دوست داری وقتی از دست می دی دلت می گیره...
  • ...تا نوروزی دیگه اگه عمری باقی بود...
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت  | لینک  | 

خدا را شکر که بالاخره این ملوان های انگیلسی آزاد شدن و رفتن پی کار و زندگیشون...من که دلم داشت ریش ریش می شد...در همین جا به نوبه ی خودم از ملت شریف ایران به خاطر هدیه ای که در سال نو به ملت مظلوم انگلیس دادند تشکر می کنم...شاید باورتان نشه ولی وقتی لحظه ای رو که جوانان غیور و شرور انگیلسی به آغوش خانواده خود باز می گردن تصور می کنم قند تو دلم آب می شه...چه لحظه احساس برانگیزی خواهد شد...خدایا شکرت...(نویسنده احساساتی می شود...)

در ضمن از همین جا مراتب نفرت و تشکر خود را از آقای بلر نخست وزیر انگلیس اعلام می کنم...آخه بلر جان تو مگه خودت خواهر مادر نداری که مادر یک کودک خردسال رو با چند تا جوون نامحرم می فرستی عملیات جاسوسی...اونم مادری که باید در آشپزخانه منزلش برای فرزند دلبندش حریره بادوم درست کنه نه اینکه بیاد عملیات فوق سری انجام بده اونم با قایق(نویسنده بغض می کند...) می دونستی که این بچه تو این مدت مجبور بوده شیر خشک بخوره ؟...می فهمی اگه بچه (روم به دیوار)خیس کنه و کسی نباشه که عوضش کنه چقدر پاهاش می سوزه؟...تو اصلا می فهمی مهر مادری یعنی چی ؟...عطوفت یعنی چی؟...(نویسنده گریه می کند...)

می دونم سرت شلوغه و جنگ عراق و افغانستان حسابی ذهنت رو مشغول کرده ولی اون مادر و بچش چه گناهی کردن؟...یعنی تو نمی تونی هم عراق رو بمبارون کنی هم به عواطف مادرانه زنان کشورت توجه کنی؟..هان...نمی تونی بی مروت...بی عطوفت...آخه کجا رفته انسانیت؟...(نویسنده لبخند می زند...نویسنده می خندد...نویسنده قهقهه می زند...نویسنده ریسه می رود...نویسنده از خنده غش می کند...)

مادر یکی از ملوانان زبل

(مادر غمزده یکی از ملوانان زبل)

بلر خان برو خدا رو شکر کن که ملت شریف ایران معنی مادر-بچه-تانک-بمب-مین-هواپیما-موشک-خرمشهر-آبادان-آژیر خطر-بمباران-هشت سال-شیمیایی-گور دسته جمعی-عراق-صدام و خیلی چیزای دیگه رو نمی دونن و گرنه معلوم نبود چه بر سر ملوان هات می آوردن...(نویسنده گریه می کند...نویسنده خنده می کند...نویسنده قاطی می کند...)

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت  | لینک  | 

در طبقه اول آپارتمان محل سکونت ما یکی از فوتبالیست های کشورمون زندگی می کنه...چند روز پیش برحسب اتفاق تو موتورخونه ساختمون همدیگه رو دیدیم...اولش از مشکل شوفاژها وسردی آب حموم گفتیم و بعد هم رفتیم سر بحث فوتبال...خلاصه تو گرمای ۴۰ درجه موتورخونه حرفمون گل کرد و از هر دری گفتیم...از دلال های فوتبال و سیاه بازی بعضی از مربی ها گرفته تا خرید داور و بازیکن ها توسط مافیای فوتبال...آخرش هم در یک فرصت مناسب رفتم سراغ قراردادها و مبلغ قراردادش رو پرسیدم...گفت حدود ۱۵۰ میلیون تومن واسه ۲ سال...یعنی به عبارتی سالی ۷۵ میلیون...یا به عبارتی دیگه حقوق ۱۵ سال بنده بعد از ۲۵ سال درس خوندن...البته با احتساب اضافه کاری و پاداش و بدون کسر بیمه و مالیات و عوارض آسفالت خیابون و بیمه بعد از مرگ و حفظ حیات وحش و محیط زیست و...(ضمنا تورم رو هم در نظر نگیرید لطفا....)

تازه این طفلک یه بازیکن معمولی بود...اون دونه درشتاش واسه دو سال ۵۰۰ میلیون پول می گیرن...اونم از بودجه دولتی...یعنی سالی ۲۵۰ میلیون...یعنی به عبارت خودمونی تر به اندازه حقوق و مزایای سی سال کارمندی من و سه نسل بعد من ...

خداوند پدر بزرگوار و مادر مهربان بنده رو عمر طولانی و با عزت عنایت فرماید...!!

"فرهاد...چیکار می کنی؟...مگه تو درس و مشق نداری...؟!...برو بشین درست رو بخون بچه...این توپ برات نون و آب نمی شه..."

"چشم پدرم...چشم مادرم...چشم...چشم...چشم...!!!"

توپ فوتبال

بله دوستان...توی همین مملکتی که یه نفر واسه هر شوتش یک اسکناس درشت می گیره یک تکنسین برق ماشین رو با ۱۰ سال سابقه کار می شناسم که ماهی ۱۲۰ هزار تومن حقوق می گیره...تازه بدون بیمه...می دونین یعنی چی؟...یعنی واسه هر دونه اسکناس داره جونش رو شوت می کنه...!

لیسانس زبانی رو می شناسم که واسه اینکه خجالت زده زن و بچش نشه بی خبر از همه می ره تو آژانس کار میکنه...دانشجوی شهرستانی رو می شناسم که واسه جور کردن خرج دانشگاه آخر شبها کنار خیابون سیگار می فروشه....اینها بماند...مرکز تحقیقات و پژوهشی رو می شناسم که با ۱۵۰ تا کارشناس و هیئت علمی بودجه تحقیقاتیش به اندازه نصف درآمد یک بازیکن فوتبال هم نیست...!

همون بازیکن فوتبالی که وقتی با مشت و لگد به جون بازیکن حریف می افته جلوی چشم بچه مون رو می گیریم که نتونه قیمت هر مشت و لگد رو حساب کنه....! که نفهمه هر فحش چقدر می ارزه؟...

"مخلص آقا فریدونی...می خوام یه شلوار واسه این بچه بدوزی...جنسش مهم نیست... فقط قربون دستت...جیبش به اندازه این توپ فوتبال بزرگ باشه...!!"

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت  | لینک  | 

به تو می اندیشم ...به تو با آن نگاه دلکش اولین دیدار...نگاهی سرشار از شوق و شرم عاشقانه...یادت هست؟...تو بودی و من بودم و یک خیابان سکوت بی انتها......در امتداد روشن نگاهت آمدم تا تهی شوم از فاصله ...و تو چشمان ستاره ریزت را به زمین دوختی و بی آنکه تاییدم کنی انکارم نکردی...به تو گفتم "حذر از عشق ندانم نتوانم....بی تو هرگز نتوانم که بمانم "...

گفتی و نشنیدم از عشق...بردی و نبریدم از دل...اما سرخی گونه هایت مرا به بودن و ماندن گواهی می داد...دستانم را به سویت دراز کردم و تو بی آنکه نگاهم کنی گرمای دستانت را به من سپردی...و من از شادی با تو بودن پرواز کردم تا آسمان...تا بیکران...و اینک تو با من بودی و از من...خواندم از عشق-از زندگی...و از با تو بودن-بی تو مردن...

خوشبختی

هوا هوای بهار بود و خیابان باران خورده پاک...و غرش آسمان نوید ریزشی دوباره...نگاهم را به آسمان دوختم و فریاد زدم سعادت را...دستانم را باز کردم و گدایی کردم از باران طراوت را....و اینک حس می کنم با همه وجود خوشبختی را -نمناکی را ....من چه سردم امروز و چه اندازه تنم نمدار است.... !!

 

 "ببین چیکار کردی....آخه چه وقت خيس كردن بود بچه....یکی بیاد این بچه رو از من بگیره....!!"

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت  | لینک  | 

آقایون و خانمها....می خوام خدمتتون عرض کنم که بنده به عنوان نماینده افکار عمومی جامعه خیلی خیلی عصبانی هستم...و دارم از این عصبانیت دق می کنم...از دست کی؟...خب معلومه...از دست این آقایی که با سر زد تو کله بازیکن حریف...آخه آقای خوش قد و بالا مگه زمین فوتبال رینگ بوکسه که تو جلوی چشم چند میلیون آدم از این حرکت های موهن انجام می دی...پیراهنت رو گرفته که گرفته...جنایت که نکرده...ازت چیزی کم می شد پیراهنتو در می آوردی بهش می دادی اسکروچ...همین کارا رو کردی که تماشاگرنما ها برات گوجه پرت می کنن...اونم گوجه کیلویی ۸۰۰ تومن...بله ۸۰۰ تومن...پدر محترم بنده با ۸۰۰ تومن واسه دامادیش ۷ شب و ۷ روز جشن و پایکوبی راه انداخته...اون وقت من بدبخت با ۲ برابر خرج عروسی بابام واسه ۲ نفر نمی تونم املت درست کنم...خیر سرم بیام داماد بشم...غلط می کنم...بیخود می کنم....شایدم توقع داری برم وام بگیرم...آره ؟...مثل اینکه نفست از جای گرم بلند می شه...کدوم وام...کدوم کشک...کدوم دوغ...همه که مثل تو رانت ندارن که برن سه سوته وام چندمیلیاردی بگیرن...فکر کردی نفهمیدیم تو این ۵ سال که مثلا زندان بودی چیکار می کردی..آخه تو زندان کسی می تونه شرکت تاسیس کنه...نیشتو ببند...فکر نکن چون به من پول ندادی از دستت عصبانی هستم...پول هم می دادی فرقی نمی کرد چون من اصلا پولتو نمی گرفتم...پول بگیرم که مجبور بشم آرنولد بازی در بیارم فراریت بدم..مگه جونمو از سر راه آوردم که واسه چند میلیارد بخوام از دستش بدم...حالا جونم به درک...آبروم چی...همین مونده که نصف شب بهم اس ام اس بزنن و سراغ تو رو از من بگیرن...این دفعه رو زدی تو اوت قربونت...همون بهتر که از صحنه روزگار حذف بشی وگرنه معلوم نبود تو آسیا چه آبروریزی به راه می نداختی...تو که زورت به تیم دسته ۲ مشول آباد نمی رسه می خواستی بری تو آسیا چه غلطی بکنی؟...کور خوندی قربونت...همین کارا رو کردی که اون کچل بی ریخت با اون سیبیل مسخره و کرابات سبز جیغش هر روز ما رو از شورای امنیت می ترسونه...هی می یاد میگه اگه حرف منو گوش نکنی تحریمت می کنیم...تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی...فرض محال هم اگه تحریم کردی چی می شه..گوجه می شه ۸۰۰ تومن.....بشه..دلیل نداره که تو با گوجه بزنی تو سر بازیکن حریف.....آآآآآآآآآآآخ...

(متاسفانه به دلایل نامعلوم و شایدم معلوم نماینده افکار عمومی جامعه تا اطلاع ثانوی برای استراحت رفت آخر هفته....)

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت  | لینک  | 

در اینکه ما ایرانی ها آدم های خلاقی هستیم شکی نیست...فقط کافیه تلویزیون رو روشن کنی و بشنوی که مخترع  ۹ ساله ای در روستای نیوکنگی از توابع بخش چرک شهر مشول آباد تا حالا ۸۷۳ تا اختراع کرده(یا به قول مهران مدیری اختراع در وکرده..!). از طرفی در اینکه خیلی ها هم از خلاقیتشون در جهت نادرست و غلط استفاده می کنن باز هم شکی وجود نداره...موردهای زیادی رو در این باره می تونیم مثال بزنیم..مثلا یادمه توی دوران دانشگاه بیشترین سوءاستفاده از تلفن های کارتی در آن حوالی توسط بچه های خلاق داشگاه صورت می گرفت...البته این گونه خلاقیت ها فقط به تحصیل کرده ها محدود نمی شه و در همه سطوح جامعه به نوعی نمود داره که مسلما شما هم موارد زیادی از این دست سراغ دارید... از این حرفها که بگذریم بحث من در مورد خلاقیت های مثبت و منفی نیست بلکه می خوام نوع جدیدی از خلاقیت رو تعریف کنم که از یک طرف نه مثبته نه منفی و از طرف دیگه هم مثبته هم منفی...لابد به خودتون می گید مگه می شه...آره می شه...

بیشترین کاربرد این گونه خلاقیت ها در خلق واژه هاست...البته فقط در مملکت ما...به عنوان مثال بنده واژه ای رو اختراع می کنم...چون اختراع شده پس خیلی ها (از جمله خود من) چیزی در موردش نمی دونیم...پس شروع می کنیم تو بوغ و کرنا کردن که بیایید در مورد واژه اختراعی بنده مقاله بنویسید و اظهار نظر کنید...چپ و راست هم در جهت "تبیین" مفهوم واژه مورد نظر سمینار و همایش برگزار می کنیم و  افکار رو به "چالش" می کشیم...(دقت کنید واژه های "تبیین" و "چالش" نتیجه همین سمینارها و همایش ها بر مخ بنده است) خلاصه چند سالی همه رو سر کار می ذاریم تا ثابت کنیم که ۱-من هستم ۲-تو نباشی...آخرش هم به این نتیجه می رسیم که مفهوم جدیدی از واژه مورد نظر ساطع نمی شه و سالها قبل مشابه این واژه توی یک همایش مشابه مورد بحث و چالش قرار گرفته بوده...به سرعت کرکره همایش ها و سمینار ها می یاد پایین...تا واژه ای دیگر و سمیناری دیگر...

حالا شما بیایید گیر بدید که مثلا مهندسی فرهنگی درسته یا فرهنگی مهندسی...؟ شایدم فرهنگ مهندسی ....بعیدم نیست که منظور مهندس فرهنگی باشه...تازه وقتی به نتیجه می رسید یک عده داد و بیداشون می ره هوا که پس ما چی....اون موقع خر بیار و باقالی بار کن...دکتر فرهنگی...کارمند فرهنگی...تزریقاتی فرهنگی...سپور فرهنگی...بساز بفروش فرهنگی...خلبان فرهنگی...دلال فرهنگی ...کبوتر باز فرهنگی....کله پاچه ای فرهنگی...لبویی فرهنگی...سبزی فروشی فرهنگی و همین جوری برو تا ته صف....بابا جون درسته نخود نخوده...ولي سیاه و سفیدش فرق می کنه ...(یکی بیاد جلوی این همه خلاقیت فرهنگی منو بگیره....!)

 

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت  | لینک  | 

شنیدم که :

روزی جوانی عاشق پیشه لمیده بر درخت  پیر را پرسید "فراق یار مرا مجنون کرده است...راهی نشانم ده که بی او زندگی نتوانم...." پیر گفت :"صبر فرزندم...صبر"

روز دگر جوان باز لمیده بر همان درخت پیر را پرسید "اگر صبر نتوانم...." پیر کلافه و بی حوصله گفت "مرگ فرزندم ....مرگ "

دگر روز پیر جوان را لمیده بر درخت نیافت....تنها سنگ قبری را در پای درخت یافت که بر روی آن نوشته بودند : ......کشته راه عشق.....

پیر مکثی کرد و گفت " ای بی جنبه مردی؟! "

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت  | لینک  | 

شنبه : 

زن :سلام...چرا اینقدر ناراحتی؟

مرد:همکارم دیشب توی جاده شمال تصادف کرده ....۴۰ سال هم نداشت...بیچاره زن و بچش...

یکشنبه :

زن:شنیدی جسد دختر عصمت خانم رو که چند روز پیش گم شده بود دیروز توی یک خرابه پیدا کردن...

مرد :جدی می گی؟! خدا لعنتشون کنه...بیچاره عصمت خانم

دوشنبه:

زن :سلام ..چرا اینقدر دیر کردی

مرد: ترافیک اتوبان سنگین بود.می گفتن یک ۲۰۶ زده زیر یک بچه مدرسه ای...بیچاره پدر مادرش..

سه شنبه :

مرد : سلام...ته کوچه چه خبره...حسابی شلوغه

زن :دیشب دزد اومده خونه همسایه ..صاحبخونه می فهمه باهاش درگیر می شه...فکر کنم امروز دفنش کنن...بیچاره بچه هاش....

چهارشنبه :

مرد:سلام...شنیدی یک هواپیمای مسافربری در مسیر تهران-اصفهان سقوط کرده؟

زن:آره...تلویزیون داره از صبح نشون می ده.... ۲۳۰ نفر هم کشته شدن...خدا رحمتوشون کنه..بیچاره خانواده هاشون....

پنجشنبه :

مرد همسایه:سلام شنیدی..............

زن همسایه:آره.......خدا بیامرزه ....بیچاره زنش...

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت  | لینک  | 

چند روز پیش یکی از دوستان ای میل جالبی برام فرستاد که ممکنه بعضی از شما قبلا اونو دیده باشید.با این حال بد ندیدم اینجا هم مطرح بشه.

كتاب 3كتاب6  

براي ديدن چند صفحه ديگه از كتاب روي لينك هاي زير كليك كنيد:

كتاب 1    كتاب2     كتاب3     كتاب4     كتاب5     كتاب6     كتاب7    كتاب8    كتاب9

يادش به خير اون سال ها (البته اینو بابام می گه وگر نه سن ما که به اینطور چیزا قد نمیده)

چند نكته جالب در مورد اين كتاب :

۱-از خط نستعليق براي نگارش متن استفاده شده.واسه همينه كه قديمي ها اينقدر خوش خط هستند.زمان ما كه از اين خبرا نبود .البته فكر كنم الان دوباره متن كتاب هاي بچه هاي دبستاني رو به نستعليق مي نويسند.

۲-در متن درس ها هم از اسامي اصيل ايراني (فریدون) و هم از اسامي مذهبي (حسن) استفاده می شده.موردی که الان خیلی کم رعایت می شه.

۳-استفاده از بعضی فعل ها به صورتي كه در متن كتاب اومده الان دیگه رایج نیست..مثلا در درس خنده آور (لابد بجای لطیفه استفاده می شده) فعل "نمی گیرد " به جای "جا نمی گیرد" استفاده شده.البته وقتي پدربزرگ ها و مادربزرگ ها صحبت مي كنند می شه ردپای اینجور بیانی رو دید.

۴-از سرکارخانم دکتر رمضان به خاطر ارسال ای میل ممنونم.

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت  | لینک  | 

چوپونی هر روز گوسفنداشو برای چرا می برده بیابون...یه روز مردی رو سوار بر اسب می بینه که لباس سفید مرتبی به تن کرده و صورتشو هم با شال سفیدی پوشونده...اون مرد خودشو امام زمان معرفی می کنه... چوپون به خاک می افته و از شدت خوشحالی تو پوست خودش نمی گنجه...مرد سوار بر اسب وقتی این همه خلوص رو در چوپون می بینه گل خوشبویی رو به عنوان پاداش به چوپون می ده و می گه اگه کسی حرفاتو در مورد من باور نکرد این گل رو که بوی منو می ده بهش نشون بده....چوپون گل و بو می کنه ...بوی اون مرد رو می داد ....

دم دمای غروب بود که چوپون از خواب بیدار می شه ...نه از سوار خبری بود و نه از صدای بع بع گوسفندا...

واقعی بودن یا نبودن این داستان زیاد اهمیتی نداره اون چیزی که آدمو به فکر وا می داره سوءاستفاده از اعتقادات مذهبی آدم هاست...سال هاست که ماه محرم می یاد و می ره اما به قول دکتر شریعتی خیلی ها فکر می کنن که بیشترین عذابی که امام حسین در کربلا کشید تشنگی بود...خوشبختانه یا متاسفانه این آش اینقدر شور شده که صدای همه رو در آورده...خدا کنه از اون ور بوم نیفتیم...

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت  | لینک  | 

خيلي كلافه بود....نمي دونست بايد چكار كنه...دخترك مدام گريه مي كرد.."مادر جون گريه نكن...برات مي خرم...اااااااااه..." ولي دخترك گوشش به اين حرفا بدهكار نبود...صداي گريه دخترك بيشتر و بيشتر مي شد...حالا ديگه گريه هاش به جيغ تبديل شده بود...دست دخترش رو مي گيره چادر سرش مي كنه و مي زنه به كوچه...تند و تند و بي هدف قدم بر مي داره ...كوچه رو رد مي كنه تا مي رسه به خيابون..."تاكسي تاکسی.." ...توی تاکسی دخترک نسبتا آروم بود...حالا دیگه هر از گاهی گریه می کرد....

"آقا لطف كنيد نگه داريد.پياده مي شيم.." تاكسي جلوي يك فروشگاه بزرگ مي زنه روي ترمز..."بفرما آبجي"...در ماشين باز مي شه و اونا پياده مي شن..دخترك دست مادرشو ول مي كنه و به سرعت به طرف فروشگاه خيز بر مي داره....شنيده بود اونجا پر از عروسك هاي قشنگه..."دخترم صبر كن منم بيام...مواظب باش..." دخترك با يه چشم به هم زدن توي فروشگاست...."واي مامانی....اين همه عروسك....اينو ببين...چقد موهاش خوشكله...اون يكي رو چقد بزرگ و نازه....مامان مامان من اينو مي خوام..نه اونو ....اصلا همشو مي خوام...مامان مامان...."مادر لبخند تلخي مي زنه "باشه دخترم همشو برات مي خرم..."يك نگاهي به اطراف مي كنه....اينجا همه چيز هست...خوردني...پوشيدني...نوشيدني....مي ره واسه شام يه چيزي ار تو قفسه برداره...يه كنسرو لوبيا بر ميداره ..."فردا رو چيكار كنم.."..يه بسته ماكاروني...يه بسته گوشت ..دخترك عروسكشو داخل يك سبد بزرگ گذاشته به سرعت به طرفش مي ياد.."مامان جونم....چي خريدي ....بزارشون تو اين سبد" با ترديد لوبيا گوشت و ماكاروني رو مي زاره توي سبد..." مامان اينم بخر اونم بخر....

ساعتشو نگاه مي كنه ...دو ساعت گذشته بود...نگاهي به سبد مي ندازه...ديگه جا نداره ...هر چي كه دلش مي خواست خريده...مثل يه بچه كيف كرده بود..حالا ديگه هيچي توي خونه كم نداشت و تا مدت ها مي تونست شكم دخترك شو سير كنه...اصلا مي تونست به خانم احمدي زنگ بزنه بگه فردا كار داره...نمي تونه بچشو نگه داره...شايدم يه مهموني مي ذاشت و همه اونايي كه تو اين سالها اونو تنهاش گذاشته بودن دعوت مي كرد و يه شام مفصل به همه مي داد....انگار داشت خواب مي ديد..."مامان مامان بريم ديگه...حواست كجاست ..من گشنمه"...نگاهي به دخترش مي ندازه كه عروسكشو محكم تو بغلش گرفته.."بريم خونه عروسكم خوابش می یاد"...نگاهي به سبد مي ندازه....شروع مي كنه به هل دادن...

"مي شه 32000 تومن...پول نقد مي دين يا كارت اعتباري دارين؟" ..." اعتبار...اعتبار كه نه...پول نقد..." نگاهي به كيف پولش مي ندازه..

دخترك داره گريه مي كنه...نگاهشو از عروسكش كه توي سبد جا مونده بود بر نمي داره...مادر با فکر فردا دست دخترك رو به زور به سمت بیرون فروشگاه مي كشه...كنسرو لوبيا از دستش مي افته ...."تاكسي.....تاكسي"

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت  | لینک  | 

سالها پیش چند تا جوون ترکه ای با چندتار موی اضافی روی صورت جمعشون جمع بود...اومده بودن درس بخونن...البته بعدا معلوم شد درس هم می خوندن....سالها گذشته...توی این سال ها که مثل برق و باد اومدن و رفتن لابد خیلی چیزا تغییر کرده ...جوونای احساسی حالا شدن بابا....مامان..... چند تار موی سفید و مقداری چربی دور کمر اونا رو حسابی عوض کرده... اونایی که زمانی دور یک کتاب دراز می کشیدن که مشق شبشون رو بنویسن حالا هر کدوم گوشه ای از این دنیا دارن به دیگران مشق شب می گن.

همه عوض شدیم و درستش هم همینه....ولی من.....نمی دونم چرا نمی تونم گذشت زمان رو باور کنم.....دوست عزیزی اولین باری که وارد وبلاگ شد بهم گفت احساس می کنم هنوز همونی که سال ها پیش بودی...یه جورایی راست می گفت...با این که سالها گذشته ولی به راحتی می تونم "بودنم" رو به یاد بیارم ..شاید واسه همینه که فکر می کنم زمان برای من متوقف شده...

جلوی آیینه می ایستم...چند تار موی سفید و .... 

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت  | لینک  |