بیست و هشتم آبان 1386
شهر من کوچه دارد…خیابان دارد…بلوار دارد...ماشین دارد…ترافیک دارد…دود دارد…دم دارد.!
شهر من اداره دارد…سازمان دارد…شرکت دارد…بانک دارد…صف دارد...پلیس دارد…قبض دارد…!
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت | لینک
دهم آبان 1386
…رفت….به همین سادگی…روزی مثل همه ی روزهای خدا…بی آنکه خبر کند و بی آنکه فرصت دهد دوستارانش برای سلامتی اش دعا کنند…همانها که زمزمه های آسمانی اش را در دل شب ها زمزمه می کردند و دست رو به آسمان سهم خود را از خدا می چیدند….رفت…به همان سادگی و صفایی که خود داشت…آهسته و آرام درست مثل مسافری که نیمه شب از ترس ترک برداشتن نازکی خواب اهل خانه پاورچین پاورچین قدم بر می دارد…نه امانی برای آیینه و قرانی و نه حتی کاسه ی آبی…که خود هم آیینه بود و هم آب…
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت | لینک
چهارم آبان 1386
...
کفش هایم کو ؟ / چه کسی بود صدا زد فرهاد ؟/ آشنا بود صدا مثل هوا با تن نفت /دخترم در خواب است/مادرش نیز/ نکند الیاسی است که در این نیمه ی شب/ ذهن تنهای مرا می طلبد/ بوی هجرت می آید/
...
نوشته شده توسط فرهاد در ساعت | لینک


