خسته از يک روز کاري دارم روزنامه مي خونم....حسابي محو خوندنم که سنگيني نگاهي رو بر روي خودم احساس مي کنم...سرم رو که بالا مي يارم بي بي جان رو مي بينم که با اون دو تا چشم ريز و روشنش زل زده بهم...
"چي داري مي خوني ننه ...؟"
"چيز خاصي نيست بي بي جان...دارم روزنامه مي خونم..."
"کور که نيستم ننه...خودم دارم مي بينم...بگو داري چي مي خوني که اينجوري هوش از سرت برده؟؟... اصلا تو اين دنيا نيستي...."
مي دونم وقتی که بي بي جان به چيزي پيله مي کنه تا به جوابش نرسه دست از سر آدم برنمي داره.... "در مورد دولت الکترونيکيه بي بي جان...شما از اين چيزها سر در نمي يارين..."
"بلا به دور...توي اين همه سال که از خدا عمر گرفتم همه جور دولتي ديده بودم الا الکتريکيش...نوبره والله..حالا اين دولتي که مي گي چه جوري هست؟..."
"اولا الکتريکی نه و الکترونيکی....دوما دولت الکترونيکي يعني دولتي که در اون سعي مي شه خدمات مورد نياز مردم از طريق شبکه و اينترنت به اونها ارائه بشه...يعني اينکه ديگه نيازي نيست مردم براي انجام خيلي ازکارهاشون به سازمان ها و نهادهاي دولتي مراجعه کنن....مي شيني پشت کامپيوتر و بيشتر کارها رو از طريق شبکه انجام مي دي... خلاصه ديگه نه از ترافيک خبری هست و نه از آلودگی و خيلی چيزهای مضر ديگه..."
"اين که خيلي خوبه ننه....خدا خيرشون بده...کار مردم رو راحت مي کنن..." ... و در حاليکه با قاشق يک پارچ پر از آب رو هم مي زد ادامه داد..."اين جور کارها ثواب داره ننه...براي يه کار کوچيک الکي وقت خلق الناس گرفته نمي شه...يه جورايي شبيه هوشمند شدن چراغ راهنمايي سر چهار راهه ...مگه نه...؟ بابات مي گه اگه چراغ سر چهارراه رو هوشمند کنن مردم کمتر پشت چراغ قرمز معطل مي شن...وقت مردم طلاست ننه جون...طلاست..."
"چراغ راهنمايي هوشمند"...با شنيدن اين کلمات از زبون بي بي جان يک لحظه هنگ مي کنم....بي بي جان رو در قباي معلم،فيلسوف،پزشک،روانشناس و خيلي تخصص هاي ديگه ديده بودم ولي بي بي جان مکانيزه نديده بودم...نمي خوام جلوي بي بي جان کم بيارم...واسه همين شروع مي کنم به توضيح دادن...
"البته به همين راحتي ها هم که فکر مي کني نيست بي بي جان...براي اينکه اين کار اجرايي بشه خيلي از عوامل بايد دست به دست هم بدن...يک تيم مديريتي خيلي قوي مي خواد که تجربه اين کار رو داشته باشه و با فوت و فن کار آشنا باشه...چند تيم متخصص و مجرب در رشته هاي مختلف مي خواد که بتونه مسئله رو به خوبي تجزيه و تحليل کنه و بر اساس نياز هر سازمان بهترين مدل رو پيشنهاد و پياده سازي کنه...زيرساخت هاي لازم مثل شبکه و اينترنت لازم داره....اتوماسيون مي خواد....پول کافي مي خواد... مهمتر از همه اينها، مردم يک شهر بايد اين مسئله رو بپذيرن...فرهنگ سازي و اطلاع رساني مي خواد بي بي جان.... الکي که نيست..."
دارم يک ريز حرف مي زنم که يهو سرم رو مي يارم بالا مي بينم بي بي جان با چشماي از حدقه در اومده مثل يک مجسمه خشکش زده...يک لحظه قالب تهي مي کنم...نکنه خداي نکرده بلايي سرش اومده....
"بي بي جان...بي بي جان....حالتون خوبه..؟"
با علامت سرش مي فهمم که خدا رو شکر زنده است...حرفهاي قلمبه سلمبه من داشت کار دستم می داد...پس از چند لحظه دوباره شروع مي کنه به هم زدن آب داخل پارچ....براي به خطر نيفتادن سلامت بي بي جان بحث رو عوض مي کنم..."داري چکار مي کني بي بي جان...؟"
حالا ديگه هوش و حواسش برگشته سر جاش...."دارم دوغ درست مي کنم ننه...مگه نمي بيني...؟! نکنه چشم و چارت عيبي پيدا کرده..؟"
زل مي زنم به پارچ..."ولي بي بي جان اين که فقط آبه..پس ماستش کو....؟"
نگاه عاقل اندر سفيهي به من مي کنه..."صبر داشته باش ننه...مگه هفت ماهه به دنيا اومدي...؟!"
حدس مي زنم که اين بي حواسيش به خاطر اون سکته خفيف چند لحظه قبل باشه. واسه همين چيزي نمي گم و وانمود می کنم که حق با اونه و ايراد از چشماي منه...
چند دقيقه بعد يک ليوان از اون به اصطلاح دوغش برام می ريزه و می ده بهم...
"بيا بگير ننه....بخور ببين مزش چطوره...؟"
ليوان آب رو با ولع تمام بالا می کشم...بعد از اون همه حرف زدن، يک ليوان آب حسابي مي چسبه..."به به...چه دوغ خوشمزه اي شده بي بي جان...دستت درد نکنه...!"
"نوش جونت ننه...از دفعه قبلي بهتر شده مگه نه؟..."
مي دونم که اگه جواب بدم يک ساعت بايد به طرز تهيه دوغش گوش کنم...با بي حوصلگي مي گم "منو دست انداختي بي بي جان...؟! اين که دوغ نيست...همش آبه....!"
"...جدي مي گي ننه...؟!" يک کم مي چشه...."مثل اينکه يادم رفته ماست بريزم...! حيف شد ننه... ولي خودمونيم ها ، دوغ نشد ولي اگه مي شد چـــــــــــــــي مي شد...!؟"
جوري مي خندم که بي بي جان نفهمه..."خدا صد سال ديگه بهت عمر بده بي بي جان که اگه وقت طلاست حرفهاي تو هم دست کمي از طلا نداره...."
"چيزي گفتي ننه؟..."
"نه بي بي جان..."روزنامه رو برمي دارم و دوباره شروع مي کنم به خوندن...راست مي گه بي بي جان... اگه بشه چه دوغی می شه اين دولت الکترونيکی.........!!!.
(هفته نامه بام کویر-شماره ی ۳۴-یکشنبه ۲۷ خرداد ۸۶)
انگار همین دیروز بود که ناخواسته مثل همه آدمها به این دنیای خاکی پا گذاشتی و من انگاری هنوز باور نداشتم لحظه ای رو که پرستار می گفت "دختره....مبارکه...بابا شدین...شیرینی ما یادتون نره...." و چند اتاق اون ورتر چند نفر با متلک می گفتند "هنوز چند دقیقه نیست بابا شده ببین چه قیافه ای می گیره....مواظب باش تو دیوار نری آقای بابا...." و با لبخندی تبریک می گفتند....
دخترم....باهات خیلی حرف ها دارم که بزنم...از دنیا...از آدمهاش...از یک رنگی و دو رنگیهاش...راست و دروغهاش...زشتی و زیباییهاش....بهشت و جهنمهاش...ولی نمی خوام رویاهای قشنگت رو با حرفام خراب کنم...بزرگتر که شدی خیلی چیزها رو خودت می فهمی با اینکه از نگاهت می خونم حالاهم خیلی چیزها رو می فهمی....
خیلی آرزوها دارم برات که می دونم حوصله شنیدن همه رو نداری....آخه یکی نیست به من بگه بابا جان آرزو رو که نباید گفت...باید رسید....با این حال مثل خیلی از پدرها آرزو می کنم سالم باشی....موفق باشی....خوشبخت بشی و در یک کلام عاقبت به خیر بشی دخترم...و الحق که عجب آرزوی بزرگ و قشنگیه....
با این که می دونم هنوز اول راهم ولی چه سخت و دیر می گذره شب بیداریها و چرت زدن ها....حرص خوردن ها و غصه خوردن ها....و می دونم بزرگ که بشی هیچ کدوم از اینها رو یادت نمی یاد چون ما که نه هیچ کس یادش نمی یاد....
حالا دیگه دنیا برام یک رنگ دیگه است...سبز....سفید....آبی....صورتی و شایدم همه رنگ های یک رنگین کمون هزار رنگ...رنگین کمونی که با لبخند قشنگت تو چشات درست می شه....درست مثل نگاه آسمون بعد از یک بارون خیس بهاری.....
حالا می تونم با صدای بلند و بدون رودروایسی داد بزنم "خدایا...به خاطر این همه خوشبختی ممنونتم......."
"یک ساله شدنت مبارک دخترم"
غروب شده بود و هوا نه روشن بود و نه تاریک....انگاری خورشید هم می خواست بماند تا ببیند سرانجام ، قرعه به نام کدام حیوان می افتد که رخت سفر بپوشد و از مزرعه برود....فضا فضای سنگینی بود و نفس کشیدن در آن سخت و حیوانات در این فضا، معلق بین ماندن و رفتن....اما نه پایی برای رفتن بود و نه دلی برای ماندن.....
حالا دیگر شیر و خوک و لاشخور در جای خود به راحتی نشسته بودند و می خوردند و می نوشیدند و هر از گاهی خنده ای مستانه از سر پیروزی سر می دادند...
در این فضای دلهره و امید که هر ثانیه اش برای حیوانات سال ها طول می کشید ناگهان چند متر دورتر از برکه در بین بوته زار صدای خش خشی آمد....نگاه ها به عقب برگشت..."نکند غریبه ای از غفلت ما استفاده کرده و به حریم مزرعه وارد شده است..."...تشویش و نگرانی در چهره همه حیوانات موج می زد جز آن سه تن که هنوز مستانه می خندیدند....
سگ ها واق واقی از روی خشم کردند و گوسفندها بع بعی از سر ترس...موش اما فقط خیره بود...
ناگهان حجمی به وسعت همه نگاهها و به خستگی همه سالها در برابر دیدگان حیوانات ظاهر شد....ترس و وحشت وجود همه را فرا گرفته بود که ناگهان سگ فریاد زد :" نترسید...این گاو خودمان است...سلام گاو ....کجایی؟...خیلی وقته به دستور جناب شیر کار تعطیل شده....!!"
تشویش و اضطراب در یک آن جای خود را به شادی و لبخند داد...
بله..گاو بود که پس از یک روز کار سخت و مشقت بار در حالیکه پاهایش دیگر نای راه رفتن نداشت از مزرعه بر می گشت....گاو عادت داشت هنگام کار نه گوشی برای شنیدن داشته باشد نه چشمی برای دیدن...او فقط کار می کرد...درست مثل یک گاو.....
حالا دیگر گاو به نزدیک آنها رسیده بود و همه هیبتش در روشنایی کم سوی خورشید و ماه دیده می شد...سگ و گوسفند به استقبالش رفتند که ناگهان صدای خنده شیر و خوک و لاشخور و موش به هوا برخاست...
نگاه ها به سمت آنان برگشت....فضای تشویش و اضطراب و شادی و لبخند جای خود را به غم و غصه و دلتنگی داد...حیوانات جواب سوال خود را یافته بودند...
چندی نگذشت که حیوانات کار در مزرعه را رها کردند و در کنار برکه جمع شدند...حدس و گمان درباره موضوع صحبت شیر شروع شد...گوسفندان حدس می زدند که شیر می خواهد جیره غذایی را بیشتر کند...چون خیلی وقت بود که آنها مجبور بودند در خوردن غذا صرفه جویی کنند...دلشان برای یک شکم غذای سیر لک زده بود...سگ ها از دشمنانی می گفتند که هر روز بر تعدادشان افزوده می شد و قصد دست درازی به مزرعه را داشتند...می خواستند به شیر پیشنهاد دهند که گودال بزرگی دور تا دور مزرعه درست شود که غریبه ها به راحتی نتوانند به حصار های مزرعه نزدیک شوند...آنها آرزو داشتند یک شب راحت و آسوده بخوابند...موش اما حرفی برای گفتن نداشت...او از شرایط موجود راضی به نظر می رسید...هم به اندازه کافی دانه ذخیره کرده بود و هم شب ها مجبور نبود برای حفاظت از مزرعه بیدار بماند...با این حال بدش نمی آمد از شیر بخواهد محل خوابش را عوض کند...بوی گوسفندان او را اذیت می کرد...در این بین لاشخورها و خوک ها ساکت بودند...
شیر در میان همهمه جمعیت بر تخته سنگی نشست و با نعره ای خفیف صحبت را در حالی شروع کرد که خوک ها در سمت چپ و لاشخورها در سمت راست او نشسته بودند...
"رفقا...همه ما به یاد داریم که این مزرعه روزی زمینی خشک و بی آب و علف بود...خوشبختانه با تلاش و زحمت همه اکنون در جایی زندگی می کنیم که سرسبز و پربار شده است و به اندازه کافی آذوغه برای خوردن و آب برای نوشیدن داریم..."
گوسفندان خواستند به شیر بگویند که غذای آنها کم است که با نگاه چپ چپ خوک ها بع بعی شبیه ناله کردند و در جایشان نشستند....
شیر ادامه داد..."به دلیل سرسبزی و خرمی مزرعه با خبر شدیم که جانوران و غریبه های زیادی قصد حمله و تصرف مزرعه را دارند..."
صحبت شیر که به اینجا رسید سگ ها واق واقی کردند و تا خواستند از بی خوابی های شبانه خود گلایه کنند و موضوع کندن گودال را به شیر بگویند با نگاه غضب آلود لاشخورها زوزه ای کشیدند و ساکت شدند...
"اما من شما را در این موقع روز در اینجا جمع کردم و از شما خواستم که کار در مزرعه را رها کنید تا به شما خبر مسرت بخشی بدهم که مطمئنا از شنیدن آن خوشحال خواهید شد...."
حیوانات هر کدام در ذهن خود آرزوها و رویاهای خود را مرور کردند....."حتما شیر می خواهد از جیره غذایی بیشتر-نگهبانی کمتر و ...حرف بزند...."
"می دانم که همه شما مشتاقید این خبر خوب را بشنوید...باید به شما بگویم قدم نو رسیده ای در راه است...خوک تا چند روز دیگر بچه ای به دنیا خواهد آورد و بر تعداد ما اضافه خواهد شد...."
حیوانات هاج و واج یکدیگر را نگاه کردند....
"اما این خبر خوب از طرفی برای ما مشکلاتی هم ایجاد خواهد کرد....کلبه ما به اندازه ای کوچک است که جایی برای مهمان جدید ندارد...به همین دلیل دور هم جمع شده ایم تا یکی از شماها داوطلبانه به مزرعه ای دیگر کوچ کند و جای خود را به بچه خوک بدهد....کدام یک از شما برای این کار آماده است؟"
حیوانات نگاهشان را به زمین دوختند....گوسفندان بع بعی شبیه زجه و سگ ها واق واقی شبیه زوزه کردند.....موش اما ساکت بود....
شیر که از قبل می دانست کسی حاضر نخواهد شد مزرعه را که با زحمت زیاد سرسبز و خرم شده بود رها کند نگاهش را بر روی تک تک حیوانات حرکت داد...
"گوسفندها...آنها اینجا زیادی هستند...اما اگر دوباره خشکسالی شود گوشتشان به درد خواهد خورد...ضمن اینکه لاشخورها بدون گوشت نمی توانند زندگی کنند...."
"سگ ها....آنها فقط واق واق می کنند و نیمه شب ما را از خواب راحت بیدار می کنند....اما برای حفاظت از مزرعه به وجود آنها نیاز است..بدون آنها غریبه ها مزرعه را تاراج خواهند کرد...."
"موش...رفتن او دردی را دوا نمی کند...چون او جای زیادی را اشغال نمی کند...ضمن اینکه برای خبردار شدن از اوضاع مزرعه به وجودش نیاز است....."
شیر که حسابی گیج شده بود با لاشخور و خوک به مشورت پرداخت....به نظر می رسید به وجود همه نیاز است...ترس و دلهره حیوانات را فرا گرفت...
چندی نگذشت که چشم آنها از خوشحالی برق زد...با برق نگاه آنان آسمان بر سر حیوانات خراب شد.......آنها راه حل مسئله را پیدا کرده بودند.....
(به نظر شما آنها چه حیوانی را از مزرعه بیرون می کنند.....؟)
سالها قبل دورتر از همین نزدیکیها در مزرعه ای سیلی خورده از قحطی و خشکسالی حیواناتی زندگی می کردند....در این مزرعه نه غذایی-به اندازه-برای خوردن بود و نه آبی برای نوشیدن...حیوانات مزرعه نحیف و بی جان روزگار را به سختی سپری می کردند...حتی برای شیر-سلطان مزرعه- هم نه یالی مانده بود نه کوپالی و نه نای دویدن در پی شکاری....تنها در این میان هر روز به تعداد لاشخورها که غذایشان لاشه بی جان حیوانات تلف شده بود اضافه می شد...لاشخورهایی که بر بلندای تخته سنگی عظیم با چشم های تیزبین خود مرگ حیوانات را انتظار می کشیدند...
سالها به همین منوال گذشت و از آن همه حیوان تنها شیر- گاو -موش-گوسفند-سگ و خوک باقی ماند و مابقی یا خوراک لاشخور ها شدند و یا به امید مزرعه ای آباد وسرسبز پای در جاده آمال نهادند و از آنجا رفتند...
تا اینکه سرنوشت تلخ رفتگان آیینه عبرت ماندگان شد و حیوانات که سرانجام خود را در چشمان لاشخورها می دیدند به تکاپو افتادند تا بلکه بتوانند خود را از این شرایط مرگبار نجات دهند...
گاو با همه ضعف و ناتوانی اش شروع کرد به شخم زدن زمین...موش بذرهایی را که باد با خود به آن حوالی آورده بود جمع کرد و به دنبال گاو بر زمین کاشت...(البته بماند که چند تایی را هم پنهان از دیگران برای غذای شب خود کنار گذاشت)...گوسفندان با مشقت فراوان از برکه خشکیده آن حوالی ذره ذره آب جمع کردند و پای دانه ها ریختند......خوک ها در سایه سنگی نشستند و به کار به اعتقاد خود بیهوده و عبث دیگران نیشخند زدند...لاشخورها هم که از این اتفاق راضی به نظر نمی رسیدند اوضاع را از بالای تخته سنگ به شدت تحت کنترل داشتند...
روزهای زیادی به کار بر روی زمین خشکیده گذشت...آنها برای مزرعه خود حصاری کشیدند و کلبه ای کوچک ساختند تا بتوانند در آرامش شبانگاهی خستگی روز را از تن به در کنند...و در این میان سگ ها مراقب بودند تا مبادا غریبه ای به مزرعه آنها دست درازی کند.
زمستان گذشت و از پس آن بهار آمد...با آمدن بهار زمین خشکیده یکدست سبز شد و حیوانات که نتیجه مرارت ها و رنج های خود را می دیدند به جشن و پایکوبی پرداختند...آنها شب ها در کلبه کوچک خود جمع می شدند و از پایان سختی ها و شروع نیکبختی ها سخن می گفتند...همه بودند...حتی لاشخورها هم تخته سنگ را رها کرده بودند و در کنار دیگران شادی می کردند...خوک ها هم در آن شلوغی از هوشمندی خود و نقش آن در آبادانی مزرعه می گفتند و در آن شلوغی و هلهله شادی هیچ کس سنگ اندازیها و نیشخندهای آنان را به یاد نیاورد....
روزها و شب ها به شادمانی و مسرت گذشت ....تا اینکه در یک نیمه روز گرم اواخر بهار شیر به حیوانات دستور داد برای بحث در مورد مسئله ای مهم در کنار برکه جمع شوند......حیوانات در گوش هم پچ پچ می کردند..."چه مسئله ای اتفاق افتاده که شیر در این موقع روز ما را خواسته است....!؟"
پس از هفت سال کار پراسترس یک مرخصی بلندمدت فصلی شایدم چند فصلی و شایدم همیشگی حسابی می چسبه...احساس آرامش عجیبی می کنم...اگر چه دل کندن از جایی که بخشی از خاطراتتو شکل داده خیلی سخته ولی به هر حال بین بد و بدتر انتخاب بد آرامش بخشه...
حالا با خیالی آسوده و فکری آزاد می تونم برای پروژه وقت بذارم...حالا دیگه به اندازه کافی وقت دارم که ریشه های فاسد شده ای رو که هفت سال عذابم دادن و در جسم و روحم حسابی جا خشک کرده بودن از بیخ بکنم...(یادم باشه یک وقت دکتر بگیرم...!!!)
یاد سال آخر دانشگاه افتادم...مقطع زمانی بود مشابه حالا....در یک حرکت انتحاری ترم آخر رو مرخصی گرفتم و چسبیدم به پروژه فارغ التحصیلی...و بعدها فهمیدم از محتاط زاده ای چون من این کار بعید بود.....مثل اینکه اون سالها دوباره داره تکرار می شه...
پس از افتضاحی که در فوتبال ایتالیا رخ داد و منجر به سقوط باشگاه پرافتخار یوونتوس به سری ب و کسر امتیاز از تیم اث میلان شد کمتر کسی تصور می کرد فوتبال این کشور بتواند تا سالهای سال قد علم کند.اما قهرمانی این کشور در جام جهانی و باشگاه های اروپا به عنوان مهمترین و بزرگترین رویدادهای ورزش فوتبال جهان همه معادلات و پیش بینی ها را بر هم زد.
راز موفقیت فوتبال ایتالیا را پس از یک رسوایی کشنده نباید تنها در مسائل فنی و تاکتیکی فوتبال این کشور جستجو کرد.تلاش بی حد و اندازه بازیکنان و مربیان این فوتبال بحران زده تلاش برای ماندن فوتبالی است که بین "نبودن و نبودن" باید "بودن" را انتخاب کند.تلاشی که تحت عنوان "عرق ملی"سالها توجیهی بر عدم برنامه ریزی درازمدت و اصولی در عرصه ورزش کشور ما می باشد اینبار فوتبال ایتالیا را از یک مرگ تدریجی حتمی نجات می دهد و بر قله فوتبال جهان می نشاند.
و در این بین رفتار و هیجانات خارج از عرف "جنارو گتوسو" بازیکن متعصب و تاثیرگذار تیم ملی ایتالیا و باشگاه اث میلان نمود بارز و آشکار تلاش فوتبال کشوری است که تنها راه زنده ماندن را تن دادن به جنگ گلادیاتوری در آتن مدرن می بیند.

...و چنین است که در غیاب یوونتوس و در حلقه محاصره سه غول متمول انگلیسی منچستر-چلسی و لیورپول باز هم "پائولو مالدینی" جام را به بالای سر و به میان تماشاگران متعصب کشور چکمه می برد تا ثابت کند فوتبال ایتالیا زنده است و نفس می کشد.
فوتبالی که سیاستمدار کهنه کار و با نفوذی همچون "برلوسکونی" را به درون مستطیل سبز می کشاند تا با استفاده از محبوبیت فوتبال پایه های لرزان حکومت "پرودی" را فرو ریزد و بار دیگر بر اریکه سلطنت کشور ایتالیا تکیه زند.
می گن سالی که نکوست از بهارش پیداست یا هفته ای که نکوست از شنبه اش پیداست...این هم ماجرای یکی از شنبه های بهاری من....فکر می کنین به آخر هفته برسم یا نه؟.........
-
کله سحره که یک از خدا بی خبری دستشو گذاشته روی زنگ و ول نمی کنه....انگاری انگشتش رو با سریش چسبوندن به زنگ...خواب آلود و به هم ریخته یه چیزی می پوشم و در و باز می کنم...از نگاه های طرف می فهمم که بعضی از اتصالات البسه ام به درستی جفت و جور نشده...خانم محترمی به نظر می یاد...خودم رو جمع و جور می کنم...."آقا شما دیگه مسخرشو در آوردین...چرا ماشینتو گذاشتی سر راه ماشین من..."...."ببخشید شما؟... "من دختر خاله آقای هادی هستم..همسایه طبقه بالا"...."مگه آقای هادی چند تا دخترخاله داره...؟"چه طور مگه...؟"..."هیچی...همین طوری ....اللهی زهرمارش بشه...حالشو اون می بره بی خوابیشو من بدبخت....".."چیزی گفتین....؟"..."نه خانم محترم....چشم الان می یام ماشین و بر می دارم..."
-
دوباره می رم به رختخواب....هنوز چشام گرم نشده که می شنوم یکی داره بالا سرم غر می زنه...."مگه شما سر کار نمی رین؟.."..."می رم ولی دیرتر..."..."ای بابا...اگه می خواستین دیر برین به من می گفتین سر راه می رفتم بانک...کلی کار داشتم..."...."ببخشید مریم خانم...باشه یه وقت دیگه...."
-
هنوز راه نیفتادم که از بانک زنگ می زنن..."موجودی حسابتون کسری داره...اگه تا ۱ ساعت دیگه نیایین چکتون برگه می خوره ...".."چشم...لطف کردین تماس گرفتین... الان خودمو می رسونم..."
-
چراغ سبز می شه...تو عالم خودم راه می افتم....یهو یه بچه قرتی به سرعت جت از چراغ قرمز رد می شه...صدای جیغ لاستیک ها و بوی گند لنت ها....استپ....سرم رو می یارم بیرون داد می زنم...."آهای گوسفند....بابات خرشو فروخته زیر پات ماشین گذاشته....."....دوباره صدای ترمز....دنده عقب.....یه هرکول لات می پره از ماشین بیرون...."چیزی گفتی جوجه فینگیلی...؟"...نگاهی به قطر بازوهاش و چشمای از حدقه در اومده و سیبیل تا بناگوش تابیدش می کنم...."بنده غلط بکنم چیزی عرض کرده باشم.... فرمودم چراغ سبز رو گذاشتن برای عبور و چراغ قرمز رو برای توقف....اگه قرمز رو رد کنی ممکنه...."...."خب که چی؟...".."هیچی...البته شما هر وقت دلتون خواست می تونید رد شید....من باید حواسمو جمع می کردم می فهمیدم شما دارین تشریف می آرین.... ببخشید... عذر می خوام....راستی این خرتون ببخشید ماشینتون خیلی خوشکله...کجا دادین سقفشو چسبوندن به زمین...خیلی باحال شده ها........"
-
هنوز چای صبح رو نخوردم که از دارایی زنگ می زنن...می رم ببینم نتیجه بررسی پرونده شرکت به کجا رسیده..."مگه چه خبره آقا.....باور کنید من صاحب شرکت مایکروسافت نیستم که این همه مالیات برام بریدین...."...."به هر حال ما در کمیسیون بررسی کردیم...تازه در حق شما لطف هم کردیم....."دستتون درد نکنه...خدا سایه الطاف شما رو از سر ما کم نکنه که یه شبه ریشه هر چی کار و شغله توی این مملکت می زنین...روزتون به خیر آقای داروغه...."
-
نزدیکیهای ظهر خبر می رسه که رییس جدید چند تا گند جدید زده....اعصابم می ریزه به هم...داد و بیدادم می ره هوا..."مگه اینجا شهر هرته که ....."
-
ظهر شده ...واسه اینکه روزم کامل شه می رم تامین اجتماعی....خانم محترمی یه لیست حق بیمه کارکنان به علاوه جرایم تاخیر پرداخت می ذاره جلوم....مخم سوت می کشه....."خانم چه خبره...مگه من......."
-
تمرکز می کنم شاید بتونم چند ساعتی برای پروژه درسیم وقت بذارم....لا مصب گیر کرده...جلو نمی ره...همش خطا...خطا..خطا....
-
دیگه نای حرف زدن و حال فکر کردن ندارم.....
-
نزدیکیهای ساعت ۳ عصره....وسایلم رو جمع می کنم که برم خونه.....موبایل زنگ می زنه..... "فرهاد....اگه اومدی خونه این لیست رو بخر بیار...ببین مثل دیروز اشتباه خرید نکنی...یادداشت کن....لوبیا چیتی....اشتباهی لوبیا قرمز نگیری که خورشت جا نمی افته....راستی برای بچه هم.............."
-
دیگه واقعا اعصاب ندارم......کاملا به هم ریختم....دوست دارم یکی از چراغ قرمز رد شه تا بیفتم به جونش....یه فصل کتک حسابی بخورم بلکه این شنبه سگی دست از سرم برداره.......


