تبليغاتX
من و یک چونه پر از حرف

لابد شنیده اید که فدراسیون فوتبال آسیا تیم استقلال را از جام باشگاه ها کنار گذاشته...(شوت کرده ...له کرده....دیپورت کرده....تحویل نگرفته...و هر فعل مشابه اي)

قصد تحلیل ندارم فقط عبارات زیر را بخوانید و اگر به نتیجه ای رسیدید به من هم خبر بدید...

  1. "آن مرد" به عنوان مربی تیم استقلال انتخاب می شود...اما او می خواهد سرمربی تیم باشد...

نتیجه:منزل او در بالاترین طبقه یک آپارتمان در سعادت آباد است...

  1. "آن مرد " برای قهرمانی برنامه ۳ ساله ارائه می دهد.

نتیجه: قرارداد رهن کامل آپارتمان ۳ ساله است.

  1. جلسه هیئت مدیره برای تعیین مدیرعامل بی نتیجه به پایان می رسد!

نتیجه:صاحب آپارتمان فوت کرده است...ضمنا وارثی هم ندارد...

  1. "آن مرد" سرمربی تیم ملی کشورش می شود..

نتیجه:او اسباب و اثاثیه منزلش را به بالاترین طبقه یک آپارتمان در زعفرانیه منتقل می کند.

  1. کمیته موقت فدراسیون برای سروسامان دادن به وضع فوتبال ایران تشکیل می شود.

نتیجه:صاحب آپارتمان جدید سال هاست که در خارج از ایران زندگی می کند و فرزندی هم ندارد.

  1. دستیار "آن مرد" در تیم استقلال به عنوان سرمربی جدید انتخاب می شود.

نتیجه: نتیجه گیری مورد ۴ اصلاح می شود.او برای منزل جدیدش اسباب و اثاثیه جدید می خرد.

  1. تیم استقلال می بازد و "آن مرد" بازیکنان را به شدیدترین وجه تنبیه می کند. 

نتیجه:نتیجه گیری بند ۶ کاملا درست است.

  1. "آن مرد" با مربی هلندی در منزلش وارد مذاکره می شود.

نتیجه:آپارتمان او ! از ساختمان باشگاه بزرگ تر و مجلل تر است.

  1. استقلال ضعيف بازي مي كند...اين تيم به نظر كارشناسان در جام باشگاه ها نتيجه نخواهد گرفت.

نتيجه : "آن مرد" در آپارتمانش فيلم زورو را تماشا مي كند...او دوست دارد زوروي فيلم باشد...

  1. اسامي تيم استقلال بعد از تاريخ مقرر به AFC مي رسد.

نتيجه:روبروي آپارتمان "آن مرد" يك صندوق پستي زرد رنگ قرار دارد.

 

  1. حالت 1 : استقلال از جام باشگاه هاي استقلال حذف نمي شود.

نتيجه:" زورو قرارداد آپارتمان را به مدت 3000 سال تمديد مي كند."

 

  1. حالت 2 : استقلال از جام باشگاه هاي آسيا حذف مي شود.

نتيجه:"آن مرد براي آپارتمان هايش ! مستاجر مي گيرد."

آن مرد

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت  | لینک  | 

شنیدم که :

روزی جوانی عاشق پیشه لمیده بر درخت  پیر را پرسید "فراق یار مرا مجنون کرده است...راهی نشانم ده که بی او زندگی نتوانم...." پیر گفت :"صبر فرزندم...صبر"

روز دگر جوان باز لمیده بر همان درخت پیر را پرسید "اگر صبر نتوانم...." پیر کلافه و بی حوصله گفت "مرگ فرزندم ....مرگ "

دگر روز پیر جوان را لمیده بر درخت نیافت....تنها سنگ قبری را در پای درخت یافت که بر روی آن نوشته بودند : ......کشته راه عشق.....

پیر مکثی کرد و گفت " ای بی جنبه مردی؟! "

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت  | لینک  | 

تو مي آيي

کاست جدید جناب علیرضا افتخاری رو برعکس کارهای قبل با چند روز تاخیر تهیه کردم...با اینکه سن و سالی ازم گذشته ولی مثل سالهای قبل بازهم هیجان و تپش قلب...اولین نکته ای که جلب توجه می کنه طرح روی جلد آلبومه که در بین کارهای شرکت آواز بیستون یک شاهکار محسوب می شه...اگر چه به هیچ عنوان در شان افتخاری نیست ...به هر حال این ناشر محترم واسه طراحی جلد نه وقت میزاره نه هزینه....یک عکس از افتخاری و مقداری رنگ که ممکنه در انتشار مجدد آلبوم عوض بشه همه هنر این آقایون به حساب می یاد....شخصا به عنوان کسی اعتقاد داره طرح جلد قسمتی از سنگینی و وقار کار رو به دوش می کشه این جور کارها رو در شان و اندازه افتخاری نمی بینم...به هر حال کوتاهی و شتاب زدگی شرکت آواز بیستون در این مورد کاملا مشهوده(راستش موندم که افتخاری بعد از افتضاحی که این شرکت در انتشار آلبوم باباطاهر به وجود آورد چرا هنوز داره باهاش کار می کنه)...بگذریم....قصد ارزیابی فنی این کار رو ندارم که نه در صلاحیت من هست و نه حوصله دارم بررسی کنم که مثلا حرف "م" بعد از "و" می آید یا نه ...به هر حال برایند تاثیر قرار گرفتن حروف و  کلمات در کنار هم شعری است که چون بر دل نشیند گواه آن است که شاعر-آهنگساز -خواننده و ...راه را درست رفته اند ..هر داستان دیگری جز این مهمل است و فرع را ارجح دادن به اصل...

و اما در مورد کلیت آلبوم ...

  • فضای کاری آلبوم از نظر تنظیم یکدست نیست...مهمترین علت این عدم یکدستی هم به تعدد تنظیم کننده های اثر مربوط می شه...
  • نوع تنظیم بعضی از کارها (دنیا دنیا و تب عشق) بسیار تو ذوق می زنه و به نوعی تداعی کننده کارهایی است که توسط خوانندگان قدیمی با تم آهنگ های ترکی اجرا شده ...اجرای این گونه آثار به نظر نگارنده نه تنها به اعتبار افتخاری چیزی نمی افزاید بلکه بهانه دست کسانی خواهد داد که روزها و شب ها در حال تیز کردن شمشیر انتقاد (بهتر بگم توهین) بر علیه افتخاری هستند...
  • تصنیف شیرین من کجایی تنظیم مرحوم سهیل ایوانی بر مبنای ملودی کردی است که قبلا آن را با شعری متفاوت با اجرای هایده و همچنین محمدیان شنیده ایم...
  • فضای کاری متفاوت و نوآوری هایی که در تصانیف "قدح" " تو ندیدی مرا" "تو می آیی" و "زیر چتر باران" وجود داره  آثار رو بسیار دلنشین و با طراوت کرده..البته این نوآوری ها همانقدر که ممکنه تعداد طرفدارهای افتخاری رو بیشتر کنه در عوض تیغ انتقاد رو هم بر علیه او تیزتر خواهد کرد...

آلبوم "تو می آیی" که می توانست بهتر باشد مانند خیلی از کارهای افتخاری یک کار چالشی خواهد بود...منتقدانی که فرهنگ ملی و موسیقی سنتی را بر سر نیزه خواهند کرد و در رثای آن فریاد وامصیبتا سر خواهند داد و طرفدارانی که گوششان به این حرف ها بدهکار نخواهد بود و هاج و واج نظاره گر نقش آفرینی مجدد افتخاری در آلبوم جدید خواهند ماند... و امیدوارند که افتخاری دگر بار نقش پیر خرابات را بازی کند...گر چه عاشقانه بودنش-رندانه بودنش هم عالمی دارد...

به هر حال...

مرا هنوز هم در سپاه علی بدانید....!

زیر چتر باران (گل همیشه بهار)

تو ندیدی مرا

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت  | لینک  | 

شنبه : 

زن :سلام...چرا اینقدر ناراحتی؟

مرد:همکارم دیشب توی جاده شمال تصادف کرده ....۴۰ سال هم نداشت...بیچاره زن و بچش...

یکشنبه :

زن:شنیدی جسد دختر عصمت خانم رو که چند روز پیش گم شده بود دیروز توی یک خرابه پیدا کردن...

مرد :جدی می گی؟! خدا لعنتشون کنه...بیچاره عصمت خانم

دوشنبه:

زن :سلام ..چرا اینقدر دیر کردی

مرد: ترافیک اتوبان سنگین بود.می گفتن یک ۲۰۶ زده زیر یک بچه مدرسه ای...بیچاره پدر مادرش..

سه شنبه :

مرد : سلام...ته کوچه چه خبره...حسابی شلوغه

زن :دیشب دزد اومده خونه همسایه ..صاحبخونه می فهمه باهاش درگیر می شه...فکر کنم امروز دفنش کنن...بیچاره بچه هاش....

چهارشنبه :

مرد:سلام...شنیدی یک هواپیمای مسافربری در مسیر تهران-اصفهان سقوط کرده؟

زن:آره...تلویزیون داره از صبح نشون می ده.... ۲۳۰ نفر هم کشته شدن...خدا رحمتوشون کنه..بیچاره خانواده هاشون....

پنجشنبه :

مرد همسایه:سلام شنیدی..............

زن همسایه:آره.......خدا بیامرزه ....بیچاره زنش...

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت  | لینک  | 

چند روز پیش یکی از دوستان ای میل جالبی برام فرستاد که ممکنه بعضی از شما قبلا اونو دیده باشید.با این حال بد ندیدم اینجا هم مطرح بشه.

كتاب 3كتاب6  

براي ديدن چند صفحه ديگه از كتاب روي لينك هاي زير كليك كنيد:

كتاب 1    كتاب2     كتاب3     كتاب4     كتاب5     كتاب6     كتاب7    كتاب8    كتاب9

يادش به خير اون سال ها (البته اینو بابام می گه وگر نه سن ما که به اینطور چیزا قد نمیده)

چند نكته جالب در مورد اين كتاب :

۱-از خط نستعليق براي نگارش متن استفاده شده.واسه همينه كه قديمي ها اينقدر خوش خط هستند.زمان ما كه از اين خبرا نبود .البته فكر كنم الان دوباره متن كتاب هاي بچه هاي دبستاني رو به نستعليق مي نويسند.

۲-در متن درس ها هم از اسامي اصيل ايراني (فریدون) و هم از اسامي مذهبي (حسن) استفاده می شده.موردی که الان خیلی کم رعایت می شه.

۳-استفاده از بعضی فعل ها به صورتي كه در متن كتاب اومده الان دیگه رایج نیست..مثلا در درس خنده آور (لابد بجای لطیفه استفاده می شده) فعل "نمی گیرد " به جای "جا نمی گیرد" استفاده شده.البته وقتي پدربزرگ ها و مادربزرگ ها صحبت مي كنند می شه ردپای اینجور بیانی رو دید.

۴-از سرکارخانم دکتر رمضان به خاطر ارسال ای میل ممنونم.

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت  | لینک  | 

چوپونی هر روز گوسفنداشو برای چرا می برده بیابون...یه روز مردی رو سوار بر اسب می بینه که لباس سفید مرتبی به تن کرده و صورتشو هم با شال سفیدی پوشونده...اون مرد خودشو امام زمان معرفی می کنه... چوپون به خاک می افته و از شدت خوشحالی تو پوست خودش نمی گنجه...مرد سوار بر اسب وقتی این همه خلوص رو در چوپون می بینه گل خوشبویی رو به عنوان پاداش به چوپون می ده و می گه اگه کسی حرفاتو در مورد من باور نکرد این گل رو که بوی منو می ده بهش نشون بده....چوپون گل و بو می کنه ...بوی اون مرد رو می داد ....

دم دمای غروب بود که چوپون از خواب بیدار می شه ...نه از سوار خبری بود و نه از صدای بع بع گوسفندا...

واقعی بودن یا نبودن این داستان زیاد اهمیتی نداره اون چیزی که آدمو به فکر وا می داره سوءاستفاده از اعتقادات مذهبی آدم هاست...سال هاست که ماه محرم می یاد و می ره اما به قول دکتر شریعتی خیلی ها فکر می کنن که بیشترین عذابی که امام حسین در کربلا کشید تشنگی بود...خوشبختانه یا متاسفانه این آش اینقدر شور شده که صدای همه رو در آورده...خدا کنه از اون ور بوم نیفتیم...

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت  | لینک  | 

خيلي كلافه بود....نمي دونست بايد چكار كنه...دخترك مدام گريه مي كرد.."مادر جون گريه نكن...برات مي خرم...اااااااااه..." ولي دخترك گوشش به اين حرفا بدهكار نبود...صداي گريه دخترك بيشتر و بيشتر مي شد...حالا ديگه گريه هاش به جيغ تبديل شده بود...دست دخترش رو مي گيره چادر سرش مي كنه و مي زنه به كوچه...تند و تند و بي هدف قدم بر مي داره ...كوچه رو رد مي كنه تا مي رسه به خيابون..."تاكسي تاکسی.." ...توی تاکسی دخترک نسبتا آروم بود...حالا دیگه هر از گاهی گریه می کرد....

"آقا لطف كنيد نگه داريد.پياده مي شيم.." تاكسي جلوي يك فروشگاه بزرگ مي زنه روي ترمز..."بفرما آبجي"...در ماشين باز مي شه و اونا پياده مي شن..دخترك دست مادرشو ول مي كنه و به سرعت به طرف فروشگاه خيز بر مي داره....شنيده بود اونجا پر از عروسك هاي قشنگه..."دخترم صبر كن منم بيام...مواظب باش..." دخترك با يه چشم به هم زدن توي فروشگاست...."واي مامانی....اين همه عروسك....اينو ببين...چقد موهاش خوشكله...اون يكي رو چقد بزرگ و نازه....مامان مامان من اينو مي خوام..نه اونو ....اصلا همشو مي خوام...مامان مامان...."مادر لبخند تلخي مي زنه "باشه دخترم همشو برات مي خرم..."يك نگاهي به اطراف مي كنه....اينجا همه چيز هست...خوردني...پوشيدني...نوشيدني....مي ره واسه شام يه چيزي ار تو قفسه برداره...يه كنسرو لوبيا بر ميداره ..."فردا رو چيكار كنم.."..يه بسته ماكاروني...يه بسته گوشت ..دخترك عروسكشو داخل يك سبد بزرگ گذاشته به سرعت به طرفش مي ياد.."مامان جونم....چي خريدي ....بزارشون تو اين سبد" با ترديد لوبيا گوشت و ماكاروني رو مي زاره توي سبد..." مامان اينم بخر اونم بخر....

ساعتشو نگاه مي كنه ...دو ساعت گذشته بود...نگاهي به سبد مي ندازه...ديگه جا نداره ...هر چي كه دلش مي خواست خريده...مثل يه بچه كيف كرده بود..حالا ديگه هيچي توي خونه كم نداشت و تا مدت ها مي تونست شكم دخترك شو سير كنه...اصلا مي تونست به خانم احمدي زنگ بزنه بگه فردا كار داره...نمي تونه بچشو نگه داره...شايدم يه مهموني مي ذاشت و همه اونايي كه تو اين سالها اونو تنهاش گذاشته بودن دعوت مي كرد و يه شام مفصل به همه مي داد....انگار داشت خواب مي ديد..."مامان مامان بريم ديگه...حواست كجاست ..من گشنمه"...نگاهي به دخترش مي ندازه كه عروسكشو محكم تو بغلش گرفته.."بريم خونه عروسكم خوابش می یاد"...نگاهي به سبد مي ندازه....شروع مي كنه به هل دادن...

"مي شه 32000 تومن...پول نقد مي دين يا كارت اعتباري دارين؟" ..." اعتبار...اعتبار كه نه...پول نقد..." نگاهي به كيف پولش مي ندازه..

دخترك داره گريه مي كنه...نگاهشو از عروسكش كه توي سبد جا مونده بود بر نمي داره...مادر با فکر فردا دست دخترك رو به زور به سمت بیرون فروشگاه مي كشه...كنسرو لوبيا از دستش مي افته ...."تاكسي.....تاكسي"

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت  | لینک  | 

سالها پیش چند تا جوون ترکه ای با چندتار موی اضافی روی صورت جمعشون جمع بود...اومده بودن درس بخونن...البته بعدا معلوم شد درس هم می خوندن....سالها گذشته...توی این سال ها که مثل برق و باد اومدن و رفتن لابد خیلی چیزا تغییر کرده ...جوونای احساسی حالا شدن بابا....مامان..... چند تار موی سفید و مقداری چربی دور کمر اونا رو حسابی عوض کرده... اونایی که زمانی دور یک کتاب دراز می کشیدن که مشق شبشون رو بنویسن حالا هر کدوم گوشه ای از این دنیا دارن به دیگران مشق شب می گن.

همه عوض شدیم و درستش هم همینه....ولی من.....نمی دونم چرا نمی تونم گذشت زمان رو باور کنم.....دوست عزیزی اولین باری که وارد وبلاگ شد بهم گفت احساس می کنم هنوز همونی که سال ها پیش بودی...یه جورایی راست می گفت...با این که سالها گذشته ولی به راحتی می تونم "بودنم" رو به یاد بیارم ..شاید واسه همینه که فکر می کنم زمان برای من متوقف شده...

جلوی آیینه می ایستم...چند تار موی سفید و .... 

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت  | لینک  | 

با نام او

بالاخره وسوسه کار دستم داد و منم آلوده نوشتن شدم.البته نمی دونم تا کی می تونم بنویسم.مهمتر از اون نمی دونم از چی بنویسم.یه دوست شفیق و باحال دارم به اسم نعمت.یادم نمی ره هر وقت که همدیگر و می دیدیم از دم غروب تا دم صبح فک می زدیم تا جایی که چونه هامون کش می اومد.از همه چی خواهم گفت.موسیقی-سینما-ورزش-سیاست و ...کم کم می فهمید چرا اسم این وب لاگ رو گذاشتم "چونه".

یا حق

نوشته شده توسط فرهاد در ساعت  | لینک  |