برای مردمی که بعد از سی سال تیم فوتبال شهرشان را در کنار پرسپولیس و استقلال می دیدند و مهم هم نبود که دروازه شان گلباران می شود، بودن در میان سه تیم اول کشور و رفتن به آسیا بیشتر به رویا می ماند تا واقعیتی که همین چند ساعت پیش اتفاق افتاد….
………………………………………………………………….
پای ورقه ای رو باید امضاء می کردم که این چند تا خیار توش بود…ترسیدم….چند روزی مهلت خواستم تا معنی این بند قرارداد رو بفهمم…همین!!
در راستای رسالت خطیر پدری ، بعضی شب ها وظیفه حیاتی و تاریخی قصه گویی بر عهده ی بنده ی حقیر گذاشته می شود- به اجبار- … بنده هم خسته و کوفته از گرفتاریها و مشغله های روزمره ، ناگزیر در برزخ خواب و بیداری با استعانت از حافظه ی نیمه بند خود چیزهایی سر هم می کنم و تحویل دختر کوچولو می دهم…
- یکی بود یکی نبود…غیر از خدا…(خر….پف…خر..پف…)
- بابا قصه…(به سبب جیغ بچه ، چرتمان پریده و دریده می شود…!)
- غیر از خدا هیشکی نبود…
- یه شنگول بود یه منگول و یه چی…؟ حبه ی انگور کیلویی ۲۰۰۰ تومن…و یه مامان بزی…بز تویی که فکر کردی خیابون جای قرتی بازیه…مردک تازه به دوران رسیده ی چلغوز…بزنم آسفالتت کنم…بهتره بری ماشین لباس شویی سوار شی…الدنگ بی فرهنگ…
- چی می گی بابا….؟
- یه روز آقا گرگه می یاد در خونه ی مامان بزی..در می زنه…چی می گه ؟
- می گه کیه کیه در می زنه…
- نه دیگه…می گه کیه کیه زنگ می زنه…
- گرگه می گه منم منم …
- بچه ها می گن نمی خواد شعر بگی …از تو آیفون تصویری خودمون فهمیدیم کدوم خریه…خر خودتی…فکر کردی می زارم هر غلطی که دلت خواست بکنی…کار رو ماست مالی کردی فکر کردی نمی فهمم…سه برابر پول گرفتی فکر کردی هالو گیر آوردی….می ندازمت گوشه ی زندون تا بفهمی هر کیلو ماست ، کره ، پنیر ، روغن ، قند ، شکر، رب گوجه، پودر رختشویی..اوه اوه نگو که دلم کبابه…چقدر گرون شده…این آخری که نوبر شده…
۲. زاده ی : کرمان- شهر زیره و پسته و کلمپه (بر وزن قلمبه) –شهر کریمانی که نجابتشان مایه ی انگیزش رگ عصبی و حس زرنگی طرفین است
۳. تحصیلات : طلبه ای در گل مانده در انواع و اقسام علوم و فنون من درآوردی این بشر دو دست و شاید دو پا – کامپیوتر ،تاریخ ، کارافرینی ، مدیریت ، ریاضیات و…
۴. جنسیت : آموخته ی درس مردانگی از مکتب مایکل جکسون که در تعلیق بین مردینه و زنینه بودنش نامردی اش را مردانه فریاد می زند
در خبرها آمده که مسئولین تیم فوتبال مس کرمان برای انتخاب سر مربی جدید تیم با رودی فولر سرمربی سابق تیم ملی آلمان مذاکراتی داشته اند و دارند.از آنجایی که از این کرمانیها هر کاری بر می یاد و ممکنه فردا پس فردا سر و کله رودی (منظورم آقای فولره که هنوز نیومده پسرخاله شدم) تو راسته ی خیابون شریعتی دیده بشه تصمیم گرفتم این نامه رو براش بنویسم تا خدای نکرده تو کرمون به مشکل بر نخوره…
از : فرهاد
به : رودی جون
رودی عزیز سلام…حالت خوبه…سلامتی…اهل و عیال خوبن؟…سلامتن؟….شنیدم می خوای بیای کرمون…قدمت رو تخم چشم…صفا می یاری…شهر ما خانه ی شما….فقط خواهش می کنم قبل از راه افتادن این چند خط رو با دقت بخون بعد بیا…باشه؟
رودی جون نمی دونم با طیاره می یای یا با اتوبوس شایدم با قطار…البته فرقی هم نمی کنه…هر جوری که بیای ، ورودی شهر یک پل هوایی رو می بینی که چند ساله که می خوان بسازن…یعنی ساختن ولی وسط کار ولش کردن…می گن ۸۰ درصد کار که پیشرفت کرده تازه فهمیدن این پل از نظر امنیتی مشکل زاست..واسه همین ولش کردن…البته از حق نگذریم وله ولش نکردن…خودم چند ماه پیش از اونجا رد می شدم دیدم یه نفر بهش آویزونه..داره سیم سفت می کنه…بی خیال…بگذریم…
از پل که رد شدی مستقیم بیا….یادت باشه گفتم مستقیم…یه دفعه به سرت نزنه بخوای به تابلوی دور برگردون توجه کنی..چند روز پیش من این اشتباه رو کردم نزدیک بود کامیون از روم رد بشه…شانس آوردم ماشین دنده عقب داشت و خدا رحم کرد پشت سرم ماشین نبود…وگرنه کی الان به تو نامه می نوشت قربون اون پیچ زلف بلوندت؟…..
می ری می ری تا می رسی (اگه برسی) به میدونی که چند تا کفتر بهش آویزونه…بهش می گن فلکه آزادی…گوش کن…ضلع شرقی میدون دارن داد می زنن..” یه نفر فلکه مشتاق…نبود.”..می ری سوار میشی…حواست باشه اشتباهی سوار تاکسی های میدون ارگ نشی که مادرت بی رودی می شه…اگه تاکسی گیرت نیومد (جدیدا تاکسی ها خیلی حال نمی کنن بنزینشون رو واسه مسافر هدر بدن…)خیلی نگران نباش…سرت رو می ندازی پایین پشت به قبله راه می افتی به سمت میدون مشتاق…
یادت باشه سرت رو می ندازی پایین و دور برت رو نگاه نمی کنی وگرنه ممکنه ماشو آرنولد - هیلکل خفن ترمینال- آویزونت کنه به مجسمه ی خواجو…نیم ساعت که پیاده بری می رسی به فلکه مشتاق…خیلی اونجا نمون ممکنه از راه به درت کنن و بشی جزو دارو دسته ی کوپن فروش ها…(البته به ظاهر کوپن فروشن)…فقط گفتم بیای اینجا یکی از بزرگترین آثار هنری کرمون رو ببینی..یه چیزی تو مایه های برج ایفل…..نخند…اِ….مگه باهات شوخی دارم؟!…یه مجسمه درست کردن به همون بزرگی و عظمت به اسم مادر…احتمالا مادر رستم بوده…گفتم حواست باشه یهو خوف نکنی زهره ترک شی…
ادامه متن
شهر من اداره دارد…سازمان دارد…شرکت دارد…بانک دارد…صف دارد...پلیس دارد…قبض دارد…!
…رفت….به همین سادگی…روزی مثل همه ی روزهای خدا…بی آنکه خبر کند و بی آنکه فرصت دهد دوستارانش برای سلامتی اش دعا کنند…همانها که زمزمه های آسمانی اش را در دل شب ها زمزمه می کردند و دست رو به آسمان سهم خود را از خدا می چیدند….رفت…به همان سادگی و صفایی که خود داشت…آهسته و آرام درست مثل مسافری که نیمه شب از ترس ترک برداشتن نازکی خواب اهل خانه پاورچین پاورچین قدم بر می دارد…نه امانی برای آیینه و قرانی و نه حتی کاسه ی آبی…که خود هم آیینه بود و هم آب…
کفش هایم کو ؟ / چه کسی بود صدا زد فرهاد ؟/ آشنا بود صدا مثل هوا با تن نفت /دخترم در خواب است/مادرش نیز/ نکند الیاسی است که در این نیمه ی شب/ ذهن تنهای مرا می طلبد/ بوی هجرت می آید/
...
شصت و سومین دربی یا به قول حداد خودمون شهرآورد دو تیم پرسابقه ی استقلال و پرسپولیس امروز برگزار می شود...یک بازی جنجالی و پرحاشیه که هیجان قبل از بازی همیشه چند برابر هیجان خود بازی است و کمتر دارای بار فنی یک دربی واقعی شبیه آنچه در ایتالیا و اسپانیا و سایر کشورها شاهدیم بوده است...اما این بازی تا دلتان بخواهد جنجال و حاشیه دارد که به اندازه چند هفته خوراک مناسبی برای روزنامه های ورزشی خواهد بود...از کری های قبل بازی یاغی های دو تیم گرفته تا ضیافت شام قبل از بازی...از شب خوابیهای طرفدارای شهرستانی در کنار استادیوم گرفته تا خورد شدن شیشه ی اتوبوس ها...این بازی بازی حاشیه هاست...
...
یه دونه چایی لب سوز دشلمه برای خودش می ریزه و بازم لم می ده به مبل...می ره سر وقت کانال ۲...حاج یونس و سر پیری و معرکه گیری...خدا لعنت کنه تو رو هستی..."زاهد بودم ترانه گویم کردی...سر حلقه ی بزم و باده جویم کردی...سجاده نشین باوقاری بودم..بازیچه ی کودکان کویم کردی"...غم غریبی می یاد تو چشای خان عمو...انگار به خیلی سالها قبل ربط داره...
...

